Archive for نوامبر, 2009

از همان 4-5 کلمه ای ها !!!

نوامبر 15, 2009

پر از انرژی این روزها. پر از ایده های جدید، فکرهای خوب، فقط حیف که بیزی!!

باید مدلشو عوض کنم!!

نوامبر 9, 2009

لباس شخصیه وایساده بود دم متروی هفت تیر و از مردم فیلم می گرفت. مقنعه مو کشیده بودم جلو، پر چادرم رو هم تا زیر چشام بالا بود، رفتم جلوش وایسادم، زوم کرد روم.
فکر کنم بعداً از روی مدل ابروهام شناساییم کنه!

نفرین 2010

نوامبر 7, 2009

وسط اون دود که همه می دویدن این طرف و اونطرف، پیرزن صاف وایساده بود سر جاش و سرفه کنان داد می زد : الهی همه تون آنفولانزای خوکی بگیرین!

چقدر حال کرده باشیم و خندیده باشیم خوبه؟!

انگیزه های وبلاگ کشی و 13 آبان!

نوامبر 2, 2009

نمی دانم کی به این نتیجه رسیدم که وبلاگ آدم اگر قرار باشد اینجور تار عنکبوت ببندد که همان بهتر آدم بفروشدش خلاص شود. یعنی جوری که دیگر دستش بهش نرسد که هی ناپلئونی هر وقت دلش خواست بیاید یک سرکی بکشد، یک پست 5 کلمه ای بگذارد و برود پی کارش.
وبلاگ شخصیت دارد، شعور دارد، تاریخچه دارد. همینطوری نمی شود باهاش رفتار کرد، بعد گفتم بیایم اینجا را محترمانه حذف کنم که هم خدا را خوش بیاید هم وبلاگ جان راحت شود، یکهو دیدم دلم نمی آید، یعنی عین اینهایی که در حال مرگ همه خاطرات خوششان یادشان بیاید یک دور آرشیو وبلاگ جانم را دوره کردم بعد گفتم: عزیز دلم! من هزار سال دیگر هم تو را حذف نمی کنم. بگذار هر کی می رسد اینجا بگوید این دختر چه غلطی می کند که اینجا اینجور خاک گرفته. هر چند نیامدن و سر نزدن شما به اینجا (به گواه آمار و از این حرفا) خیلی دردناک است اما این چیزی از عزیزی این وبلاگ جانم کم نمی کند که!

همه تان کم و بیش در جریان بدبختی های حال حاضرم هستید، پس هی صغری و کبری را دردسر نمی دهم! بهانه نوشتن این پست 13 آبان بود. از دیروز که توی دانشکده با بچه ها حرف زدم نگرانم. با شنیده های اینطرف و آنطرف نگرانی چند برابر شده. هرچند خودم هم در خدمت اسلام و مسلمین هستم ولی شما را سر جدتان مواظب باشید.
جالب ترین نکته این جاست که مسیر رفت و آمد من از وسط قائله می گذرد. خوشم می آد سر خر را به هر طرف کج کنم در مرکز ماجرا هستم!!! دارم تلاش می کنم که چهارشنبه کار رو کلاً تعطیل کنم. به شدت همه چیز مبهم است.