Archive for جولای, 2009

دوست جان….پر !!!

جولای 31, 2009

یک رفیق گلی داشتیم( که البته هنوز داریمش)چند روز پیش بعد از نود و بوقی به من ایمیل زد. از سابجکت میلش فهمیدم یک خبرهایی شده….میلش را که باز کردم دیدم بعلـــــــه! خانم مزدوج شده و رویش نشده تلفنی خبر را بگوید!

ای من فدای شرم و حیای تو بشوم هانیه جان!!

فکرش را بکن میلت را باز کنی که بروی خبر مرگ بخوانی، خبر تجمع بخوانی، آنوقت یک آدم نیک خبر به این خوشی بدهد به تو….خب می چسبد به آدم دیگر ، خب حال و هوای آدم عوض می شود دیگر!!

هانیه ی عزیز و آقا مهدی گل که هنوز ندیدمت! مبارک باشه و به پای هم پیربشین و هزار تا دعای خوب و خیر دیگه!

2 کلمه از یکی از وابستگان نزدیک عروس

جولای 20, 2009

محمد یزدی خطاب به هاشمی رفسنجانی:

شما چه کاره هسیتید كه می‌گویید باید بازداشت شدگان آزاد شوند؟ (+)

غریبه شدی عزیزم…

جولای 12, 2009

یک وقتهایی بود که سرتاسرت را پیاده طی می کردم. نرده های سبز کوی، گل فروشی گل گندم، نرده های دانشکده اقتصاد، جای تک تک مغازه هایت را حفظ بودم ، آن فست فودی که عاشق سیب زمینی و پنیرش بودم که توی بشقاب ملامین می آورد سر میز، آن بوتیک های جفت و طاق که هیچ وقت خدا ازشان خرید نکرده بودم. دقت کردی که برعکس خیابان، پیاده روات هیچ وقت شلوغ نبود؟ پیاده روهایت انگار فقط برای راه رفتن در عصرهای پاییزی با یک نم بارون دیوانه کننده ساخته شده بود، انگار که یکی گفته باشد بیایید اینجا را بسازیم تا اگر یک زمانی کسی خواست تصمیم مهمی در زندگی اش بگیرد، یا خواست خستگی یک هفته کسل کننده را از تنش بیرون کند، یا دلتنگی از سرش بپرد بیاید اینجا را تا میدان انقلاب پیاده طی کند. با توام خیابان کارگر شمالی! امیرآباد خودمان!!
چراغ قرمز فاطمی را که رد می کردی فضا انقلابی تر می شد، موزه هنرهای معاصر، پارک لاله، نگارخانه کمال الدین بهزاد، یکی در میان فلافل فروشی و کتاب فروشی و لوازم تحریر، میدان هم که خود عشق!!
جز ظهرهای جمعه که سرتاسر خیابان بسته بود روزهای دیگر نمی شد راحت از پیاده رو رد شد، همیشه خدا شلوغ بود و کسی بود که تنه ای بزند به عمد یا به سهو! عاشق رد شدن از جلوی سی دی فروشی هایت بودم، ور جنوبی زیادی روشنفکری بود، از بس شلوغ بود برای خستگی در کردن جواب نمی داد! آن میوه فروشی که همیشه سبزی های عجیب غریب می چید جلوی در، آن ابزار و یراق فروشی که وسط میدان انقلاب خیلی تابلو بود، آن آب میوه فروشی چرک که یک بار رضایت دادم پیراشکی اش را بخورم، چقدر تناقض داشتی عزیزم.
هر بار که سری به تهران زدم سراغی هم از شما گرفتم، دانشگاه و رفقا به جای خود، شما جای خود را داشتید در خاطرات عزیزم. تک تکتان را که از نو می دیدم توی دلم سلامی می کردم، اگر دک و پزتان عوض می شد ابروها بالا می رفت که : عجب! اینجوری هم قشنگی ها!
دلتنگتان می شوم همیشه. دلتنگ تک تک لحظه هایی که به تلخی یا شیرینی در کنارتان گذراندم، یک ماهی می شد که تصویرتان جلوی چشمم بود، پیاده روها شلوغ، مغازه ها بسته، کلی زور زدم تا شناختمتان. از بس هم که این اغتشاش گرها بد فیلمبرداری می کنند نمی فهمی کجای انقلاب است کلاً!
گفتم بیایم ببینمتان، هم سلامی عرض کنم، هم ببینم اینقدر که فیلمها نشان می دهد عوض شده اید یا نه؟ که ای کاش نمی آمدم، که نشناختمت، که غریبه شدی، در کوی بسته بود، تمام ایستگاه های اتوبوس شکسته و سوخته، دانشکده ها خالی، مش یعقوب هم رغبت نمی کرد جواب سلامم را بدهد. زدم به پیاده رویت کارگرشمالی، اما با این همه لباس شخصی، من را کی راه می داد توی پیاده رو؟ می خواستم به یکی شان بگویم که مردک! این خیابان مال من است، تو با بی سیم و باتومت اینجا چه غلطی می کنی؟ اینجا فقط می شود کتاب دست گرفت، اینجا فقط می توانی برای کسی که دوستش داری گل دست بگیری، اینجا خیابان عاشقی کردن است، جوانی کردن! گورت را گم کن.
خلاصه اینکه غریبه شدی، غریب شدی… گریه کردم برایت، توی همان پیاده رو، کنار نرده های بیمارستان شریعتی، بعد تاکسی گرفتم و قاطی ترافیک شدم…

….!

جولای 9, 2009

کفن پوشان عزیز!
جنبش مستقل و عدالتخواه دانشجویی!
بسیج محترم دانشگاه های تهران و حومه!
برادران و خواهران متحصن خواهان اعزام به غزه از طریق فرودگاه مهرآباد!!!
از ما که گذشت اما جسارتاً مسلمانان چین و چچن … بدشان نمی آید کمی هم برای مظلومیت و خون به ناحق ریخته شده آنها گرد و خاک کنید، مگر اینکه آنها هم مثل ایرانی معترض، مسلمان درجه چندم محسوب شوند.