Archive for می, 2009

یک سوال مهم

می 21, 2009

این روزها سوال مهمی ذهنم رو به خودش مشغول کرده که هر چی فکر می کنم جوابش رو پیدا نمی کنم!
و اون سوال اینه :
این لکه ی آش رشته روی آستین مانتوی من، از قاشق خودم چکه کرده یا از قاشق سعیده؟!

لکه آش

پ ن : الان از این پست فهمیدین چقدر حالم خوبه و روحیه م چقدر بالاست؟. پس نکنید این کارو. من خوبم، ولی اگه تا پس فردا هی ساعت 8 صبح اس ام اس و زنگ بزنید که نتیجه چی شد و کنکورو چیکار کردی داغون می شما! از من گفتن بود!

پ ن 2 :رئیس دانشگاه تهران فرمودند اعتراض دانشجویان کوی دانشگاه تهران به خاطر کم بودن هدیه جناب رئیس جمهور بوده، با تقدیم احترامات به ایشان عرض می کنم که شما غلط کردین و بیشتر از این دانشجویان خودتان را لجن مال نکنید!

اگه پول کار دانشجویی دانشجویان کوی رو سر موقع بپردازید بیشتر ممنون می شوند تا این صدقه های 50 هزار تومانی که تصادفاً پروسه ی آماده سازی اش تا زمان انتخابات طول کشید!

لابد این پول هم مانند سیب زمینی توی حساب دولت اضافه آمده بود و هر آن ممکن بود بپوسد که خیراتش کردید؟!

پ ن 3 : والا برای اعلام همدردی با اون 471 کاندیدای رد صلاحیت شده، از رفتن به دور دوم انتخاب رشته آزمون تحصیلات تکمیلی صرف نظر کردم. به زبون آدمیزاد یعنی اینکه مجاز شدم ولی شانس قبولیم در صورت انتخاب رشته با کسانی که مجاز نیستند برابری می کند.

حالا یک برنامه ای گذاشتیم با یک سری از کاندیداها که با هم بریم شورای نگهبان به خاطر رد صلاحیت و اینا اعتراض کنیم. شما هم تشریف بیارین، دور هم خوش می گذره!

گفتم بی رگ شدما، ناسلامتی کلی خونده بودم!!!

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد؟

می 20, 2009

این هفته اوضاع و احوال بر وفق مراد نیست. بهار است دیگر، یک روز خوشی، 2 روز ناخوش، خدا را شکر خوشی هایش بیشتر بوده توی این 2 ماه که گذشت، نا خوشی هم می گذرد دیگر. مدتی هست که کم نمی آورم، توی آن مریضی عجیب و غریب که نصف ماه طول کشید (و اصلاً هم نگذاشتم شما بفهمید که چقدر مریض بودم!!) توی آمدن و رفتن ها و هوایی شدن ها، توی عادت کردن به شرایط جدید، توی دلتنگی های بعد از برگشتن، کم نیاوردم. پیش خودم رو سفیدم.

ولی الان می ترسم یک چیزیم شده باشد! مث اینکه این انرژی کاذب باشد!! می ترسم برگردم به زمانی که هر اتفاقی می توانست من را دپرس کند. این هفته باید در اوج استرس باشم اما دارم برای سفر برنامه ریزی می کنم. آها ! یک سفر یکروزه برای همین فردا داشتیم که کنسل شد، بد هم کنسل شد ها! یعنی یک ماه برنامه ریزی دود شد رفت هوا و تو اگر بدانی همسفرهای من قرار بود چه کسانی باشند دلت برای من کباب خواهد شد! زار می زنی برایم که هیچ موقع خدا رفقایم را بیشتر از یک ساعت نمی بینم! اما من چکار کردم؟ 2-1ساعت دپرس بودم. جواب اس ام اس 2 تا از رفقا رو با بی ادبی تمام دادم، بعد آخر شب زنگ زدم ازشون معذرت خواستم و راحت گرفتم خوابیدم! یعنی تا این حد بی رگ شدم!!

هفته دیگر هم جواب کنکور می آید و دوستان رویای صادقه رویت فرمودند که قبول نمی شم. خب احتمالاً هم نمی شم ولی من چکار می کنم؟ پس فردایش جمع می کنم می رم تهران استقبال عسلم که رفته سفر زیارتی و قراره از اونجا برای خاله ش عروسک بیاره. یعنی تا این حد خجسته شدم!!

موفق شدم!!

می 15, 2009

بوی نان برشته از چند صد متری داد می زد که تنورش داغ داغ است. 4 سال آزگار از جلوی نانوایی اش رد شدم و همیشه صف کیلومتری مشتری ها باعث شده بود که یک دانه نان بربری هم نخرم. نمی دانم چه حکمتی بود که صف نانوایی سنگک میدان انقلاب را که همیشه ی خدا تویش 2-3 تا پیرمرد یا پیرزن غرغرو پیدا می شدند که نوبت من را بگیرند می توانستم تحمل کنم اما صف این یکی را نه!
این بار اما جلوی در نانوایی خالی بود! با شک و تردید جلو رفتم ببینم اصلاً نان می پزند یا نه که همان موقع 2 تا نان از توی تنورش در آورد و انداخت جلوی من ! دور و برم را نگاه کردم، توی آن لحظه به هر چیزی احتیاج داشتم جز یک نان بربری داغ، اما این در برابر 4 سال ناکامی در خریدن نان از آن نانوایی مهم نبود. بلافاصله یکی از نان ها را برداشتم.
- چنده؟
- چند وقته نون نخریدی؟
- خیلی وقت
- (پس از چند ثانیه نگاه عاقل اندر سفیه)! 100 تومن
- عمو! اگه تو این 4 سال که من اینجا درس میخوندم صف نونواییت خلوت بود الان اینجوری نگاه نمی کردی!!

با احساس پیروزی بزرگی به راهم ادامه دادم و شروع کردم به فکر کردن در مورد اینکه بعد از حل یکی از ناکامی های بزرگ زندگی ام به جنگ مشکل بزرگی که پیش رویم بود بروم و تصمیم بگیرم که وسط خیابان با آن نان داغ دراز چه کنم!!

عملیات تعقیب و گریز

می 11, 2009

بله، بله، بنده هم با نظر شما موافقم. هیچ لذتی بالاتر از این نیست که خواهر زاده ت دور خونه رو دنبالت بدوه تا تو رو با لب و لوچه ی ماستی و پر از روغن ماکارونیش ببوسه!!

توضیح واضحات:کوبیده شدن زانوت به لبه ی میز طی این عملیات تعقیب و گریز هم نمی تونه ذره ای از این لذت کم کنه!