از همین تهران کذایی هم که حساب کنی به خانه ی تو زودتر می رسم تا به خانه ی خودم. نه به حساب قسمت می گذارم نه به حساب شانس، بعد از سه سال انتظار دعوتم کرده ای و هزار امید که با پای دل بیایم. سال را در آغوش تو تازه می کنم با لباس سپید سپید – به امید خودت- خالی از هر رنگی و بویی و تعلقی. یادت که هست چقدر دلم می خواست آن لحظه فقط تو در کنارم باشی؟ سبزه و آب و آینه ام تو باشی، تو را ببینم و نه خودم را و بزرگترین عیدی را به من دادی: 17 ربیع الاول در مدینه و لحظه ی تحویل سال در مکه؟؟ پاداش چه بود این همه مهربانی؟ و سالهای بعد را چه کنم که در خانه ی دور خودم هستم نه در حرم نزدیک تو؟
*مطلع غزلی زیبا از هوشنگ ابتهاج:
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
