Archive for دسامبر, 2008

مرگ است و آتش و خون!

دسامبر 29, 2008

1

برایت چه می توانم کرد؟
تنهاییت را به دوش من بگذار….

لنگه کفش و بی طرفی خبری

دسامبر 17, 2008

ظاهراً خبر پرتاب لنگه کفش از سوی خبرنگار عراقی به سمت جورج بوش بیشتر از اینکه توی خود عراق و امریکا بازتاب داشته باشه توی ایران مورد توجه قرار گرفته. دیروز یک گزارش از بخشهای مختلف خبری پخش شد که خبرنگار می رفت بین مردم و یک لنگه کفش بهشون می داد و می گفت اگر توی موقعیت اون خبرنگار عراقی بودین چطوری لنگه کفش رو به سمت بوش پرتاب می کردین؟!

بدون قضاوت درباره ی درستی کار خبرنگار عراقی و جدا از ابتکار جالب و خنده دار خبرنگار ایرانی که به سنت همه ی خبرنگاران همنوع خودش در صدا و سیما( آره می دونم! باز من گیر دادم به خبرنگارای صدا و سیما!!) به هر موضوعی که یک طرفش امریکا باشه رویکرد تمسخر و تحقیر داره، یهو یاد سخنرانی احمدی نژاد توی دانشگاه پلی تکنیک افتادم، اونجا هم یک دانشجو از بین خیل جمعیت یک لنگه کفش به سمت او پرتاب کرد و عکسش رو هم خبرگزاری های مختلف کار کردن. برام جالبه بدونم اگه خبرنگارای صدا و سیما می خواستن درباره اون اتفاق گزارشی تهیه کنن چه چشمه ای رو می کردن؟ آیا خبرنگارای امریکایی هم همچین برنامه هایی بعد از اون اتفاق پیاده کردن یا نه! با همه ی انتقادی که به احمدی نژاد دارم و دارید چه حالی می شید اگه ببینید توی یک کشور دیگه که روابط خوبی هم باهاش ندارید رئیس جمهور مملکتتون رو اینجوری مسخره می کنن؟

خبرنگار عراقی اون لنگه کفش رو توی سر کسی پرتاب کرد که چند سال کشورش رو اشغال کرده بود و اون همه خسارت جانی و مالی به مردمش وارد کرده بود ولی اون دانشجوی پلی تکنیکی لنگه کفش رو توی سر رئیس جمهور مملکت خودش پرتاب کرد، در مقام مقایسه حرکت اون دانشجو بیشتر جای پرداختن داشت که البته مشخصه که چرا در صدا و سیما بهش پرداخته نشده.

ما ایرانی ها چرا باید اینقدر جوگیر باشیم که با هر حرکتی خارج از مجموعه ی خودی ها عکس العمل نشون بدیم؟

عینیت خبری خدا رحمتت کنه!

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

دسامبر 14, 2008

4 سال از آن 24 آذری که یک مادربزرگ تپل مهربون ناراحتی قلبی دار یکهو رفت گذشت و این نوه ی بی معرفت هنوز به یاد آن آخرین جمله ای می افتد که آن آخرین باری که دیدش نثار یک عمر خندیدن و مهربانیش کرد:

“عزیز، مثل عروس شدی.”

هنوز بعد از 4 سال همه چیز رنگ بوی عزیز را دارد; شام شب عید، شب نشینی یلدا، عید غدیر، اربعین و …

و یادگاری من از او یک روسری که آخرین باری که دیدمش به سر کرده بود، همان که با آن مثل عروس شده بود….

سرباز

دسامبر 6, 2008

خبر کشته شدنشان را سردار رادان تایید کرد.البته که او غیر از جلو کشیدن شال روی سر و در آوردن چکمه از پا کار دیگری هم بلد است: تایید خبر کشته شدن 16 سرباز گروگان گرفته شده در خرداد ماه!

16 سرباز، 16 جوان، که همیشه ی خدا نگرانی مادری پشت سرشان بود. چه برسد به وقتی که گروگان هم گرفته باشند جگرگوشه هایشان را!

سردار فرموده اند : مسئولان ذی ربط در حال رایزنی و انجام هماهنگی برای انتقال اجساد به کشورهستند. آخر چرا اینقدر زود سردار؟! بگذارید چند سال بمانند استخوانهایشان را تحویل بگیرید! جنازه را می خواهند چکار کننند آن 16 مادر؟ آن زمان که می توانستید جگرگوشه هایشان را پسشان می دادید. مملکت کم شهید نگرفته؟ حالا که خیر سرمان توی صلح هستیم زور ندارد برای آن خانواده روستایی که پسرش را از سر زمین بردید که برودسربازی به کشورش خدمت کند و حالا که از مردنش مطمئنمان کردید اسم شهید رویش بگذارید؟

نمی خواهم همه چیز را به گردن مسئولین ذی ربط ! بیندازم اما یکی باید جوابگو باشد که آن وقت که یکی یکی می کشتندشان و فیلمش را برای تلویزیون های عربی می فرستادند آقایان چه کردند؟

برنامه ریزی ها شروع شده احتمالاً ، کی شهدا را تحویل بگیرند. تشییع جنازه کی باشد، کجا دفن شوند؟ روز عرفه خوب است؟ نه ! عرفه شهدای خودش را دارد، شاید عاشورا یا تاسوعا مناسب باشد! دست گروگان گیر ها از آستین استکبار بیرون بیاید هم بدک نیست!

شنیدم فیلم اعدامشان را العربیه پخش می کرده، از فردا بلوتوثش هم توی مترو پخش می شود لابد. مادر اگر موبایل بلوتوث دار داشته باشد می تواند آخرین لحظات عمر فرزندش را هم ببیند. شاید هم دیده، لحظاتی که هر مادری آرزوی ندیدنش را دارد.

آقای … شما همانقدر که در دفاع از مردم ستمدیده و مظلوم فلسطین مسئولید، همانقدر که در دفاع از وزرای دروغگوی خود مسئولید در دفاع از جان جوانان مملکت خودتان هم مسئولید. در لا به لای سفرهای از شمار در رفته تان، میان آن مصوبات میلیاردی تان که نمی دانم از کجایتان پول برای تامین اعتباراتش می آورید کمی هم به مادر آن سرباز سراوانی فکر کنید و به آنچه در این چند ماه کشید، برای چاشنی اش هم بی تفاوتی و بی توجهی هر مسئولی که دوست دارید هم اضافه کنید!


- مادر من یک سرباز داشت. 2 ماه آموزشی توی کرمانشاه بود و مادر به اندازه 2 سال پیر شد تا یک شب بالاخره پسرش برگشت.

ترشی می اندازیــــــم !

دسامبر 3, 2008

مادربزرگ جان آمده و فصل ترشی اندازون منزل ما هم شروع شده!

از آنجایی که کسی توی خانه ی ما دندان شور خوردن ندارد و همه لیته و 7 بیجار و باقی ترشی های نرم و لهیده رو ترجیح می دهند من خرج ترشی خودم !!! رو از بقیه جدا می کنم و برای خودم ترشی شور می اندازم!

کسی اگه ترشی خواست سفارش هم قبول می کنم، منتها بعد از کنکور!

torshi 1

torshi 2

adam torshi

پی نوشت خیلی مهم !!:

کسانی که موفق نشدند با “خانم ز” تماس بگیرند می توانند برای تبدیل شدن به ترشی از طریق کامنتدونی همین پست با خودم تماس بگیرند!!