Archive for نوامبر, 2008

آلزايمر گرفتم!

نوامبر 25, 2008

من آدم شلخته ي فراموشكاري نبودم.

تاريخ گواه است كه هر كس هم چيزي گم مي كرد يا جايي جا مي گذاشت اين من بودم كه به دادش مي رسيدم. من هميشه مي دانستم كه كي ‏ چي را كجا گذاشته. من هميشه مي دانستم كه كي چه چيزهايي را فراموش مي كند و نياز به يادآوري آنها دارد. پس چرا امروز‏‏،‏ درست همين امروز كه به اندازه ي يك ماه توي تهران كار دارم بايد كارت ملي و كارت دانشجويي ام را با هم گم كنم؟ چرا همين امروز بايد يادم نيايد كه هر كدام را توي كدام جهنم دره اي جا گذاشته ام؟ خدايا تو شاهدي كه من آدم شلخته ي فراموشكاري نبودم .

لطفاَ دعا كنيد پيدا بشن. به شدت به هم ريخته ام.

بعداً نوشت: مامانم که به استعداد تازه شکوفا شده ی من یعنی “گم کردن هر مدرک مهمی که ممکنه توی 24 ساعت آینده لازمم بشه” ایمان نیاورده بود در یک تلاش قابل ستایش و در راستای هفته ی بسیج که بدنه ی فعال ملت هست کارت ملی م رو توی سوراخ سنبه های کمد لباس پیدا کرد. هیچ موقع سال اونجا گم نمی شد ها !!

یک عصر اناری

نوامبر 19, 2008

آیا شما هم با من در حس “تخلیه یک باره و کامل معده” هنگام حرف زدن خاله شادونه برای بچه ها سهیم هستید؟

از طبقه پایین بوی غذا می آمد، برای اینکه بفهمم بوی چیه صدای ضبط رو قطع کردم، واقعاً چرا همچین کاری کردم؟

این روزها مدام به این فکر می کنم که مامانم مدرک سرکار گذاشتن رو از کجا گرفته که متودهایش برای من ناآشناست!

از در و دیوار برایم کارت اینترنت می رسد. نکنید آقا جان! چرا هی آدم را وسوسه می کنید بیاید زور بزند که یک جوری اینها را خرج کند؟ نمی دانم کدام یک از رقبای کنکورم به اینها پول داده تا من را از راه به در کنند!!

حتماً مصطفی خان رحماندوست موقع سرودن شعر انار مثل من از خوردن یک انار خوشمزه سرخ آبدار خوش خوشانش شده بوده. شک نکنید!

Anaar

در حالی که ما جا نداریم کتابهایمان را بگذاریم مامان جان هر چه قفسه سیمی داشتیم توی حیاط به پا کرده تا خیل عظیم گلدانهایش در حیاط جا شوند!!

saatak

فکر می کنم کارخانه مزمز یک سری طوطی سبز دم دراز را استخدام کرده تا دانه دانه تخمه های آفتابگردان را پوست بکنند و نتیجه اش بشود این چیزی که بعد از اختراع چرخ مهمترین اختراع بشر است !

maz maz

بله، درس خواندن هم چیز خوبی ست به شرط اینکه نسبتش به استراحت 1 به 100 باشد!

پ.نوشت: یک چند وقتی بود عکس بازی نکرده بودم! دلم لک زده بود! عکس 2 پست قبل هم که حتماً متوجه شدید چقدر باحال و تاپ بوده؟ بله بله می دانم !! (اسمایلی خود عکاس بینی)

پ. نوشت2: این روزها حالم خوب است. چیه؟؟؟ باور نمیکنید که خوبم؟! بله عرض می کردم. خوبم، علاوه بر اینکه یک سری سودتفاوتات (بر وزن سوء تفاهمات) رو با یکی از رفقای نیک برطرف کردیم و خوب ترم. بزن به تخته !


×عروسی نوشت×

نوامبر 15, 2008

“فردا شب منتظرتونم . دیر نکنیدا! می خوایم بترکونیم!”

این متن اس ام اسی بود که عروس خانوم شب قبل از عروسی خطاب به دوستانش(یعنی ما) فرستاد. خب قاعدتاً باید خیلی خجسته باشید که بردارید شب قبل از عروسی تان به رفقا اس ام اس بزنید که دیر نکنید و زود بیاید و از این حرفا . ولی از این ندای جگرگوشه هر چیزی بر می اید! من حتی انتظار داشتم یک مینی بوس کرایه کند و همه رفقا را سوار کند و یک جا ببرد سالن. آخ کاش می شد!!

مامانم یک چیزی می دانست که می گفت تنها نرو! کیلومتر 15 جاده ی مخصوص؟؟؟!!!

هیچ جوری توی ذهن من جا نمی شد! آخر چجوری؟ با چی؟ هر چقدر تمام فیلمهایی که توی گراند هتل ساخته شده بود را توی ذهنم مرور کردم از هیچ کجای هیچ سکانسی نتوانستم بفهمم که چرا اینقدر از من دور است!! تمام مسافتهایی که توی این چند سال طی کرده بودم را با هم جمع می کردم به آنجا نمی رسید!!!

زود یک یار برای خودم پیدا کردم که همانا غلط کردم! ملیحه جان هم برای رفتن به عروسی تنها بود و به قول مطی گفتنی مثل من نه بابا داشت، نه ماشین، نه بابای ماشین دار، نه ماشین بابادار!! توافقات که حاصل شد نوبت گرفتن آدرس شد! آخر میدان بهرود دیگر کجاست؟؟ چند میدان بالاتر از شهرک غرب؟ این یکی را دیگر کجای دلم بگذارم؟ ملیحه جان شما دیگر چرا اینقدر زود خودتان را گم کردید؟ انگار همه ی تهرانی ها دست به دست هم داده بودند که توی آن روز به خصوص بیشترین فاصله را با هم داشته باشند ، همینطور با من!! آخر چرا؟ به خاطر کدام خصومت؟ کدام پدرکشتگی؟؟

آب چکان و با موهای خیس پریدم توی خیابون و بعد از 2 ساعت تهران نوردی رسیدم به خانه ی ملیحه که 2 قدم با لانه ی سیمرغ واقع در ضلع جنوبی کوه های شمال تهران فاصله داشت!! با کمال شرمندگی از گل روی ندا قید شنیون 50 سانتی رو زدم و با یک سشوار سرعتی ( مثل دریبل سرعتی) راهی شدیم. از ذکر آنچه در آژانس با حضور راننده ی خوش خنده و نمکین گذشت صرف نظر می کنم چون تهش منتهی می شود به کرایه ای که هیچ شباهتی به توافقات قبلی با صاحب آژانس نداشت و مسافت 5 کیلومتر دنده عقب به خاطر اشتباه راننده در انتخاب مسیر. کجا؟ بلــــه درست حدس زدید!وسط اتوبان !!! آنهم چون راننده هیکلی بود و نمی توانست برگردد و عقب را نگاه کند، من کل مسیر مثل یک آینه بغل گویا هدایتش می کردم که شب عروسی مردم یک تصادف جان و دلخراش با 3 کشته و چه بسا بیشتر روی دست ننه بابایمان نگذارد!!

و اما عروسی !!!

تا آمدن عروس که ذوق پیچ دیدن رفقای قدیم بعد از 1 الی 2 سال بودیم و نشد برویم توی نخ مدل لباس و آرایش مو و صورت فک و فامیل اما با آمدن عروس همانا فک هایمان به کف موکت شده ی گراندهتل متصل شد. موجودی که تا دیروز با هم کلاسهای مجازی و جامعه شناسی هنر را به گند می کشیدیم مثل یک تیکه ماه با شوهر جانش وارد شد و همانا سوزش چشم و قلقلک برای زار زدن که با دیدن نیشهای تا بناگوش باز شده ی بقیه در نیمه راه به شدت سرکوب شد. خوشبختانه ندا غیر از زیبایی سر و صورت شباهت دیگری به عروسهای دیگر نداشت و همانا همین مسئله به جشن شور و حال خوبی داد، با قسم خدا و پیغمبر هم نمی شد عروسک را یک جا نشاند!!

به محض ورود عروس و داماد مثل اینکه میکروفن خواننده را گذاشته باشی جلوی تلویزیون که در حال پخش اخبار ساعت 19 است یکهو شروع به خواندن متنی کرد که بنا به نامه ی شماره فلان سازمان فلان به سالنها و تالارهای عروسی، مهمانان عزیز دوربینها و موبایلها را هر چه سریعتر غلاف کنند. خب نتیجه این شد که تا آخر جشن به علت تعداد بی شمار دوربین به دستها نشد به عروس و داماد نزدیک شویم!!

موارد مهم و قابل ذکر:

  • در اعتراض به اینکه چراغ قسمتهای مختلف شهرک سینمایی خاموش بود و نشد جایی رو ببینیم کادوی عروس رو یادم رفت ببرم !
  • در اعتراض به اینکه عکس شعبان بی مخ بالای سر فاطمه جناب نصب شده بود موزی که فاطمه برای خودش پوست کنده بود خوردم.
  • در اعتراض به اینکه چرا داماد نمی رفت توی قسمت مردانه همه ی انگورهای توی دیس را خوردم.
  • نکته: خوردن نیمی از شیرینی های روی میز در اعتراض به هیچ عمل غیر ورزشی و ناجوانمردانه ای نبود و کاملاً جنبه ی صلح آمیز داشت.
  • در اعتراض به اینکه نازنین تمام مدتی که نشسته بود پایش روی دنباله ی دامن من بود عکسهایی که توی عروسی از او گرفتم را همانجا پاک کردم.
  • در اعتراض به اینکه سیستم سرو غذا بر خلاف نظر صاحبان عروسی عوض شده بود لب به غذایمان نزدیم! ( حالا من یه چیزی گفتم، آخر شما چرا باور می کنید؟)

کلی خوش گذشت، هم دیدن بچه ها بعد از کلی وقت، هم دیدن ندا و حمیدرضا که عروس و دوماد فوق العاده ای بودن، کلی روحیه م عوض شد.

این بود گزارش من از عروسی دوست جانم. می خواستم عکسشان را هم در همین پست بگذارم که گفتم بگذارم چند صباحی از عمر زندگی مشترکشان بگذرد. خوبیت نداره از همین اول انگشت نمای مردم بشن!!

.

نوامبر 13, 2008

با تلاشهای شبانه روزی و پیگیری های مستمر موفق به سرماخوردگی به همراه درد مفاصل و گرفتگی عضلات شدم!!

باور کنید خیلی سخت بود. برای آدمی که نه پایش را از خانه بیرون می گذارد نه به دیدن کسی می رود نه کسی به دیدنش می آید صبح تا شب روبروی یک دیوار پر از کاغذ می نشیند و تاریخ و نظریه می خواند ( که تازه آن را هم فردا صبحش به زحمت از روی نوتهای خودش یادش می آید چه بوده) خیلی سخت است که دچار سرماخوردگی ویروسی بشود و بتواند 24 ساعت تمام یک وری راه برود و نفس عمیق هم نکشد!

عده ای از آگاهان معتقدند همانا این دستاورد عظیم به خاطر سفر رئیس جمهور عدالتخواه و هیئت همراه به خطه ی سرسبز مازندران است و من به تعبیری از خیر و برکت این سفر میمون و مبارک بهره مند شده ام، عده ای دیگر از آگاهان هم معتقدند اینجانب پس از یک هفته خوش خوشان و دیدن همه ی دوستان و آشنایان و اقوام و رفقا به محض گذاشتن پای مبارکم به وطن باید به چنین موفقیت چند بعدی دست پیدا می کردم که همه ی خوشی ها یک مرتبه از دل و دماغمان بزند بیرون تا جا برای خوشی این سفر مبارک و فرخنده باز شود!

1 mane tanha

پی نوشت: خسته م. آدمای زندگیم وقتی کمترین فاصله رو باهاشون پیدا می کنم به شدت دلتنگم می شن و وقتی ازشون دورم به سختی به یادم می یارن. خسته شدم از یادآوری مدام خودم توی تنهایی. بابا به خدا ناراحت نمی شم اگه یه روز یکی بدون اینکه کاری یا سوالی داشته باشه اس ام اس بزنه که “کجایی تو؟ زنده ای؟”

ضر نوشت: متنفرم از جمله ی “این کار به تو نمی یاد”. همه کار و همه چیز به من می یاد. غر زدن، نصیحت کردن، هوار زدن، دعوا کردن، آشتی کردن، گریه کردن، آشپزی کردن، خندیدن، التماس کردن، درس نخواندن، مهربان شدن، بداخلاق شدن، خسته شدن، اخمو شدن، شنگول شدن. همه چیز به من می یاد. خب؟

اسم من هست…

نوامبر 9, 2008

اصولاَ توي بچگي آرزوهاي عجيب و غريب نداشتم. يعني عادت نداشتم شب با اين اميد بخوابم كه فردا صبح اتاق با عروسهاي باربي پر بشه يا قبل از اينكه صبح از خونه برم بيرون مدرسه ها به مدت 1 ماه تعطيل اعلام بشه‏‏، اما 2 تا چيز بود كه هميشه حسرتشو مي خوردم. ربطي هم به خواب شبانه و آرزوهاي قبلش نداشت. يكيش اين بود كه قدم 175 سانت بود ودستم به بالاي تور واليبال مي رسيد و ديگه اينكه ناخن هام بلند و كشيده بودن تا اگه قرار بود لاكي بهش بخوره شبيه يه لكه مرباي توت فرنگي روي لباس نشه.

هر چي بزرگتر شدم اين آرزوها كمرنگ تر شدن البته نه به خاطر اينكه قدم به 175 رسيد يا ناخن هام به شكل دلخواهم در اومد بلكه صرفاَ به اين خاطر كه اهميتشون رو برام از دست دادن. وقتي قرار نبود ناخنها لاك بخورن ديگه قشنگ بودنشون مهم نبود و در مورد قد هم دیدن آدمایی که قدشون به پایین تور والیبال هم نمی رسید( مطهره جان منظورم تو نبودی چرا ناراحت می شی؟!) تا حدی باعث تسکین می شد و وقتي هم كه واليبال رو گذاشتم كنار ديگه اهميت نداشت دستم به بالاي تور مي رسه يا نه!! اما اين آرزوها جاشونو دادن به يه آرزوي ديگه كه متاسفانه هنوز راه علاجي براي كمرنگ شدنش پيدا نكردم و اون اينه كه اسم كوچيكم به فاميلیم مي اومد. سيستم انتخاب اسم توي خونه ي ما 2 به 2 و بر اساس تفكيك جنسيتيه. يعني از لحاظ آوایی و وزن و حروف اسم دخترا رو با هم و اسم پسرا رو با هم ست مي كنن و من بيچاره كه آخرين عضو اين خانواده قانونمند بودم مجبور به پذيرش هماهنگي با نام خواهر جان شدم و نتيجه اين شد كه صاحب اسمي شدم كه بين خواهر و برادرام بيشترين ناهماهنگي رو با فاميليم داشت.

اولين كسي كه اين موضوع رو به روم آورد استاد و مديرگروه وقتمون بود. ترم اول دانشگاه 3 جلسه ي اول به جاي اسم من كه اولاي ليست بود مدام مي گفت رحمان حسيني! و من هم متعجب از اينكه چرا اسم من توي ليست همه كلاسها هست و اسم اين رحمان خان فقط توي اين كلاس، اعلام حضور نمي كردم تا اينكه دكتر جلسه چهارم گفت به اين رحمان بگيد درسش حذفه‏، 3 جلسه غيبتش پر شده!! وقتي براي رفع سوء تفاهمات موجود به دفترش رفتم با لبخندي حاكي از اينكه: اينم اسم بود كه باباي سيدت برات انتخاب كرد؟ ليست رو اصلاح كرد. جالبه بدونيد استاد جان اصلاَ مشكل بينايي نداشتن و ليست هم چاپي بود و حرف م اول اسمم هم به شدت خوانا و واضح اون تو خودنمايي مي كرد.

2 سال بعد همون استاد اولين جلسه ي ترم رو با تشريح ناهماهنگي اسم من با فاميليم آغاز كرد و گوشزد كرد كه با اين فاميلي بايد اسمم رو فاطمه يا زهرا مي گذاشتن! لبخند ملیح بقیه که ردی از رضایت به خاطر برخورداری از نعمت هماهنگی نام و فامیلشون داشت هم مهر تاییدی بود بر نظریه ی ایشون!! مطمئنم اگر همه ي كساني كه از بچگي با اسم و فاميل من سر و كار داشتن ( مثل معلمهاي مدرسه، دوستای دوران بچگی که عادت دارن اسم و فامیل آدم رو با هم صدا بزنن، منشي دكتر و مسئول آموزش) اونجا بودن 10 دقيقه ي تمام ايستاده براي دكتر كف مي زدن !!

شخصاً نه مشکلی با اسمم دارم و نه با فامیلیم ( که کلی هم به این یکی ارادت دارم) اما اگه روزی روزگاری ورق بر می گشت و بچه ها حق داشتن اسم و فامیلشون رو انتخاب کنن من هیچ وقت اسم و فامیل فعلیم رو با هم انتخاب نمی کردم !
آه…! فکر می کنم مثل آرزوهای قبلی باید یک راه تعدیل هم برای این یکی آرزو پیدا کنم.

وقتی به راههایی که موقع انتخاب اسم من جلوی پای والدینم بوده فکر می کنم به شدت هر چه تمام تر خدا رو شکر می کنم چون ظاهراً مامان جان قصد داشته اسم خواهر مرحومش رو روی من بذاره! نه دیگه!! جان من اصرار نکنین!! این یکی رو دیگه لو نمی دم که دست بگیرین!!

× شما هم اگه دوست داشتین از ماجرای اسمتون بگین.