“فردا شب منتظرتونم . دیر نکنیدا! می خوایم بترکونیم!”
این متن اس ام اسی بود که عروس خانوم شب قبل از عروسی خطاب به دوستانش(یعنی ما) فرستاد. خب قاعدتاً باید خیلی خجسته باشید که بردارید شب قبل از عروسی تان به رفقا اس ام اس بزنید که دیر نکنید و زود بیاید و از این حرفا . ولی از این ندای جگرگوشه هر چیزی بر می اید! من حتی انتظار داشتم یک مینی بوس کرایه کند و همه رفقا را سوار کند و یک جا ببرد سالن. آخ کاش می شد!!
مامانم یک چیزی می دانست که می گفت تنها نرو! کیلومتر 15 جاده ی مخصوص؟؟؟!!!
هیچ جوری توی ذهن من جا نمی شد! آخر چجوری؟ با چی؟ هر چقدر تمام فیلمهایی که توی گراند هتل ساخته شده بود را توی ذهنم مرور کردم از هیچ کجای هیچ سکانسی نتوانستم بفهمم که چرا اینقدر از من دور است!! تمام مسافتهایی که توی این چند سال طی کرده بودم را با هم جمع می کردم به آنجا نمی رسید!!!
زود یک یار برای خودم پیدا کردم که همانا غلط کردم! ملیحه جان هم برای رفتن به عروسی تنها بود و به قول مطی گفتنی مثل من نه بابا داشت، نه ماشین، نه بابای ماشین دار، نه ماشین بابادار!! توافقات که حاصل شد نوبت گرفتن آدرس شد! آخر میدان بهرود دیگر کجاست؟؟ چند میدان بالاتر از شهرک غرب؟ این یکی را دیگر کجای دلم بگذارم؟ ملیحه جان شما دیگر چرا اینقدر زود خودتان را گم کردید؟ انگار همه ی تهرانی ها دست به دست هم داده بودند که توی آن روز به خصوص بیشترین فاصله را با هم داشته باشند ، همینطور با من!! آخر چرا؟ به خاطر کدام خصومت؟ کدام پدرکشتگی؟؟
آب چکان و با موهای خیس پریدم توی خیابون و بعد از 2 ساعت تهران نوردی رسیدم به خانه ی ملیحه که 2 قدم با لانه ی سیمرغ واقع در ضلع جنوبی کوه های شمال تهران فاصله داشت!! با کمال شرمندگی از گل روی ندا قید شنیون 50 سانتی رو زدم و با یک سشوار سرعتی ( مثل دریبل سرعتی) راهی شدیم. از ذکر آنچه در آژانس با حضور راننده ی خوش خنده و نمکین گذشت صرف نظر می کنم چون تهش منتهی می شود به کرایه ای که هیچ شباهتی به توافقات قبلی با صاحب آژانس نداشت و مسافت 5 کیلومتر دنده عقب به خاطر اشتباه راننده در انتخاب مسیر. کجا؟ بلــــه درست حدس زدید!وسط اتوبان !!! آنهم چون راننده هیکلی بود و نمی توانست برگردد و عقب را نگاه کند، من کل مسیر مثل یک آینه بغل گویا هدایتش می کردم که شب عروسی مردم یک تصادف جان و دلخراش با 3 کشته و چه بسا بیشتر روی دست ننه بابایمان نگذارد!!
و اما عروسی !!!
تا آمدن عروس که ذوق پیچ دیدن رفقای قدیم بعد از 1 الی 2 سال بودیم و نشد برویم توی نخ مدل لباس و آرایش مو و صورت فک و فامیل اما با آمدن عروس همانا فک هایمان به کف موکت شده ی گراندهتل متصل شد. موجودی که تا دیروز با هم کلاسهای مجازی و جامعه شناسی هنر را به گند می کشیدیم مثل یک تیکه ماه با شوهر جانش وارد شد و همانا سوزش چشم و قلقلک برای زار زدن که با دیدن نیشهای تا بناگوش باز شده ی بقیه در نیمه راه به شدت سرکوب شد. خوشبختانه ندا غیر از زیبایی سر و صورت شباهت دیگری به عروسهای دیگر نداشت و همانا همین مسئله به جشن شور و حال خوبی داد، با قسم خدا و پیغمبر هم نمی شد عروسک را یک جا نشاند!!
به محض ورود عروس و داماد مثل اینکه میکروفن خواننده را گذاشته باشی جلوی تلویزیون که در حال پخش اخبار ساعت 19 است یکهو شروع به خواندن متنی کرد که بنا به نامه ی شماره فلان سازمان فلان به سالنها و تالارهای عروسی، مهمانان عزیز دوربینها و موبایلها را هر چه سریعتر غلاف کنند. خب نتیجه این شد که تا آخر جشن به علت تعداد بی شمار دوربین به دستها نشد به عروس و داماد نزدیک شویم!!
موارد مهم و قابل ذکر:
- در اعتراض به اینکه چراغ قسمتهای مختلف شهرک سینمایی خاموش بود و نشد جایی رو ببینیم کادوی عروس رو یادم رفت ببرم !
- در اعتراض به اینکه عکس شعبان بی مخ بالای سر فاطمه جناب نصب شده بود موزی که فاطمه برای خودش پوست کنده بود خوردم.
- در اعتراض به اینکه چرا داماد نمی رفت توی قسمت مردانه همه ی انگورهای توی دیس را خوردم.
- نکته: خوردن نیمی از شیرینی های روی میز در اعتراض به هیچ عمل غیر ورزشی و ناجوانمردانه ای نبود و کاملاً جنبه ی صلح آمیز داشت.
- در اعتراض به اینکه نازنین تمام مدتی که نشسته بود پایش روی دنباله ی دامن من بود عکسهایی که توی عروسی از او گرفتم را همانجا پاک کردم.
- در اعتراض به اینکه سیستم سرو غذا بر خلاف نظر صاحبان عروسی عوض شده بود لب به غذایمان نزدیم! ( حالا من یه چیزی گفتم، آخر شما چرا باور می کنید؟)
کلی خوش گذشت، هم دیدن بچه ها بعد از کلی وقت، هم دیدن ندا و حمیدرضا که عروس و دوماد فوق العاده ای بودن، کلی روحیه م عوض شد.
این بود گزارش من از عروسی دوست جانم. می خواستم عکسشان را هم در همین پست بگذارم که گفتم بگذارم چند صباحی از عمر زندگی مشترکشان بگذرد. خوبیت نداره از همین اول انگشت نمای مردم بشن!!