فنچ بازی و جوانی و شراب لعل فام

By مرجان

اولین باری که حمیدرضا رو دیدم فکر نمی کردم به بار دوم بکشه!

برای کنفرانس رادیومون اومده بود سالن شریعتی. ندا مثل همیشه شلوغش کرده بود و کم مونده بود رئیس رادیو رو هم برای یه کار کلاسی دعوت کنه ! 4 نفری رفته بودیم روی سن و خالی از لطف نیست که بگم خاله زنکی ترین قسمت کار با من بود یعنی خوندن تکه های روزنامه های دهه ی 20که رادیو تازه وارد ایران شده بود و شرح دعواهای قمرالملوک با شمس الملوک و صبح النسا با قمرتاج که کی بهتر چه چه می زنه و دل ای دل می کنه !!

هــــی! از موضوع پرت نشیم !! دفعه ی بعد که اسمشو شنیدم توی بوفه با ندا و حاج ممد نشسته بودیم و با لوبیاهای قورمه سبزی ور می رفتیم! ندا گفت دارم ازدواج می کنم. خب. خب؟ آره دهنم از تعجب وا مونده بود ولی زود یه قاشق قورمه سبزی کردم توی دهنم که مثلاً برای این باز مونده که قاشق بره توش!!

گفت: حدس بزن با کی؟

من چه می دونستم! از کجا باید می دونستم؟ من همین که حدس بزنم آشپز دانشکده چه فرمولی به کار می بنده که قورمه سبزیش اینقدر بد مزه و مزخرف می شه کلی هنر کرده بودم !! حاج ممد ولی تیز و بز گفت : همون آقایی که پارسال اومده بود کنفرانس ! (همینه که رتبه ی 2 ارشد رو آورده ورپریده !!) خب. من حتی قیافه حمیدرضا رو هم یادم نمی اومد که بتونم به تناسب ابراز احساسات کنم، پس فقط به تولید اصوات گوناگونی که معمولا به خاطر خوشحالی از ازدواج رفقا تولید می کنن بسنده کردم!!

دفعه ی دوم که دیدمش، اول سال تحصیلی بعد بود. آقا ارشدشو دانشگاه ما قبول شده بود و دیگه رسماً بساطشو پهن کرده بود. الکی الکی داشت رفیق ما رو می برد ! هر چقدر هم نسبت به زنگ ها و اس ام اس های وقت و بیوقت موبایل ندا اظهار حال به هم خوردگی می کردیم فایده نداشت. اوضاع خراب تر از این حرفا بود. رفیقمون دستی دستی پریده بود!!

خلاصه اینجوری شد که آقای حمیدرضا یهو پرید توی زندگی ندا و شدن یه جفت فنچ عاشق که اولش فنچولک بازی هاشون حال ما رو بد می کرد اما بعد تبدیلش کردیم به سوژه ی خنده!

ما فضاهای دوست داشتنی خودمون رو داشتیم. فضاهایی که تا سالهای سال با یادآوریشون از خنده ریسه می ریم. سال آخر ندا درگیر فنچ بازی بود و کمی هم کار و زندگی و از این حرفا،(نامردی نباشه، منم زیاد دانشکده نبودم) حساب که بکنی باید از اومدن حمیدرضا ناراحت باشیم. مثل این بچه هایی که از زن بابا بدشون می یاد و سایه شو با تیر می زنن! تجربه کردن اون فضاها به همون شکل شاید دیگه غیر ممکن باشه اما به اینکه خوشحالی دوستتو ببینی که آرامش پیدا کرده و یکی رو پیدا کرده که اینقدر دوستش داره، می ارزه. به علاوه اینکه حمیدرضا به شدت پایه ی فضاهای ماست و اخیراً هم پیغام داده ارشد بیاین مطالعات فرهنگی که ما اینجا سیگارمون رو با آستین استادا خاموش می کنیم. فلذا من امروز اولین سیگار عمرمو علی الحساب تو زیر سیگاری خاموش می کنم که ایشالا دومیشو با آستین اساتید خاموش کنم.

باید بگم من و ندا جونمون رو هم به حمیدرضا مدیونیم! یه بار سر سیاه زمستون رفته بودیم پرسشگری!! کار مال یه نهاد خفن بود و موضوعش هم تاپ سکرت. حالا بگو کی؟ 21 بهمن! اونم توی چه محله هایی؟! مردم به خون نظام تشنه…. ما رو گیر آورده بودن! کلی مهرورزی کلامی شدیم و دپرس و وحشت زده در حالی که نصف پرسشنامه ها رو هم پر نکرده بودیم و تمام امواتمون اون دنیا روی ویبره بودن، رفتیم سر قرار. اونقدر حالمون بد بود که وقتی همدیگه رو دیدیم پریدیم توی بغل هم و بغض کردیم و کم مونده بود گریه کنیم. فکر کن وسط میدون انقلاب بشینی و زار بزنی!! (شل بگیری منجر به تظاهرات می شه !) که حمیدرضا اومد و جمعمون کرد برد توی اون آش فروشی معروف انقلاب که اسمش همیشه یادم می ره( اگرم یادم می اومد چون تبلیغات می شد نمی گفتم!) یه کاسه آش واسه هر کدوممون خرید و گذاشت تا جایی که توان داریم از خاطرات مزخرف اون روز بگیم و خودمونو خالی کنیم! باور کن اگه با اون حال می رفتیم خونه کارمون به صبح نمی کشید. خیلی ممنون داداش!

چند روز دیگه عروسی همین 2 تا فنچه عاشقه. دل توی دلم نیست که توی لباس عروس و دوماد ببینمشون. به ندا قول دادم لباسم 3 متر دنباله داشته باشه تا آبروش جلوی فامیل شوهرش حفظ بشه! حالا موندم از بین بچه ها یکی رو هم به عنوان ساقدوش خودم انتخاب کنم که دنباله هه زیر دست و پا گیر نکنه! از همین الان اظهار آب دماغ بالا کشیدگی می کنم و از ندا تقاضا می کنم که لباسش آستینی چیزی داشته باشه که بتونم موقع گریه کردن توی بغلش دماغمو باهاش بگیرم !

چیز دیگه ای برای گفتن ندارم جز یه دنیا آرزوی خوشبختی براشون… دعاشون کنید.

برچسب‌ها:

14 پاسخ به “فنچ بازی و جوانی و شراب لعل فام”

  1. س-ر می گوید:

    به نکته ی درستی اشاره کردی!
    این روزا به منم خبر می رسه که فلانی و فلانی عقد کردن، نامزد کردن یا ازدواج کردن! بعضیاشون تابلو بود، بعضیاشونو می شد حدس زد اما بعضیاشون واقعا باور نکردنی بود!!(کسایی بودن که تو دانشگاه سایه ی همو با تیر می زدن!)
    بهرحال برای همه شون + ندا خانم و آقا حمیدرضای شما هم آرزوی خوشبختی و پیروزی (با قطبی یا بدون قطبی) دارم!

    راستی اینو یادم رفت بگم که فعلا از دوستای صمیمی من (اونایی که با هم از اون فضاها داشتیم!) کسی راهی خونه ی بخت نشده! چون همه شون مثه من سربازن!!! ایشالله تو سال جاری یا حداکثر دو سال جاری، احساس امروزتو درک می کنم!!

    مرجان: اصلاً کل عشق دوران فارغ تحصیلی به اینه که بشینی آمار بگیری که کی با کی ازدواج کرده، کی با کی به هم زده !! اسمایلی خاله فضوله !!
    ایشالا تا چشم به هم بزنی دوران خدمت هم تموم می شه و همه تون یکی پس از دیگری می رین خونه بخت.

  2. محمد می گوید:

    به به، به سلامتی و مبارکی! تو هم اون کشتفنگ رو بزار کنار تا این فنچای تکی دور و بر خونه شما هم بیان، اسمایلی خانم ز!
    یه دوستی دوران دبیرستان داشتیم که سوژه ما بود، خیلی تو مدرسه اذیتش می کردیم و جالبه که از شوخی هامون ناراحت هم می شد و چند بار هم رسما درخواست کرد که باهاش شوخی نکنیم، اما خودت می دونی که در چنین مواردی شوخی بیشتر حال می ده و ما هم بدتر می کردیم. خلاصه اینکه چند روز پیش عروسیش بود و وقتی خبرش تو غربت به گوشم رسید کلی خاطره زنده شد، کاش می تونستم تو مراسمش شرکت کنم! خلاصه اینکه عروسی دوستان همیشه خاطره انگیزه، عروسی رفیق فاب هم که دیگه جای خودشو داره!
    در ضمن عجب هوایی پیدا کرده ولایت! :)


    مرجان:
    منظورت از کشتفنگ همون کیشتیفنگه؟ ( تلفظ اصیلش اینه !!!!) من به عمرم کیشتیفنگ نداشتم بی خود تشویش اذهان عمومی نکن !
    تو هم حتی اگه ولایت بودی با اون جنایاتی که در حق رفیقتون کردین محال بود دعوتتون کنه که الکی حسرت می خوری !!
    در ضمن کجا عجب هوایی پیدا کرده ولایت؟ من دارم یخ می زنم !!

  3. Moti می گوید:

    ندا هم تیکه گرفته ها … نوش جونش ! خوش باشن جوونا ..ماکه دعوت نیستیم ..عوض ما بلمبون :) )

    مرجان: ندا خودش تیکه س! بگردم دخترمووووو. اسمایلی مادر عروس !
    لمبوندن رو قول نمی دم ولی به جات حرکات موزون رو انجام می دم!

  4. بچه فنی می گوید:

    عجب!
    حکایتی یه ها این ازدواج های به انجام رسیده و به انجام نرسیده ی دانشجویی. موفق باشی جوون!

    مرجان: بعله پدر جان حق با شماست. شما هم موفق باشید.

  5. yasaman می گوید:

    ااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!
    خاك به سرم! با مرد نا محرم آش خوردي؟!!!! دندوناتو كه نديد هان؟!
    پس به زودي مياي تهران! آخ جون! خدا عمري به ندا بده!
    خيلي دلم برات تنگ شده مرجان!
    قشنگ يه دنيا حرف دارم كه با هر كدومتون بزنم. سعيده رو ديدم. هيچي نتونستم بگم. محبوبه هم.
    كاش همه با هم مي اومدين………..
    خيلي دلم غصه اش مياد مرجان باكتري

    مرجان: نه ندید حواسم بود!!
    پس چی که میام. تازه میام یونی یه چک محکم بهت می زنم دلم خنک شه بعد بشین تا خود صب برام از خودت بگو.

  6. morteza می گوید:

    هان چي شد چي ميگه؟؟
    ما كه واسه همه جوناي مملكت آرزوي خوشبختي و شاد كامي داريم و از اين صحبتها
    اين دو تا فنچه شما هم خوشبخت شن به حقه 5 تن!
    راستي ميلم برات فرستادمو بعدا نگي نگفتما
    مورخ پاشي و بشيني
    (آيكن گل قرمز گلابي)

    مرجان: یه سور می دم به همه که تو بالاخره به ایمیلات جواب دادی!(اسمایلی مرض که شاخ و دم نداره !)
    ما هم واسه همه جوونا آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری داریم. پس چی خیال کردی؟

  7. حيفه نون می گوید:

    ايشالا خوشبخت و عاقبت بخير شن…

    شاد باشي دربه در

  8. سروش می گوید:

    سلام همسایه
    یه سر به اینجا بزن
    http://www.radioweblogestan.wordpress.com

  9. Moti می گوید:

    منم میدونم تیکه اس :) راستی چه جوری میخوای قر بدی؟ غریبه ها رو تو فر بدی؟ چه جوری اینجوری؟
    ایشالله یه روز پست اینو بری که اولین باری که مطی رو دیدم

  10. مرجان می گوید:

    باز شعر در پیت رپ خوندی تو؟ من با آهنگای رپ انگشت شست پامم تکون نمی دم چه برسه به قر !!
    در ضمن اولین باری که تو رو دیدم مطمئن بودم سایه ی نحس این دیدار تا آخر عمر روی زندگیم خواهد بود !

  11. Moti می گوید:

    دو روز دیگه دیدی تو لیورپول داشتم با همین رپ جولون میدادم خودت میای جای واکسی دانشکده وای می ایستی!
    حالا دیگه یه قر دادن اینجوری یا اونجوری ناز کردن نداره مادر!
    خب دیر نشده ..میتونی زندگیت رو پاک کنی از عرصه هستی! اما سایه من با ماژیک نوشته شده !پاکم نمیشه با الکل و این حرفا!

  12. مرجان می گوید:

    والا واکسی دانشکده مال کفشای چرمه نه اون کفش ورنی تخ تخی تو که می خوای باهاش بری لیورپول!

    تو که می خوای بری تو کار فولک و فرهنگ و از این حرفا خب برو تو کار بابا کرم که قر و فرش می ارزه به این ادا اطوارای کوتوله های رپر!

    در ضمن پروانه تو با مگس کش می کشم ببینم بازم سایه داره یا نه !! اسمایلی بازی با آی دی طرف !!

  13. سعیده می گوید:

    سلام
    آخی واسه من هم یادآور یه خاطراتی بود هم اون روز سر کنفرانستون در مورد رادیو و استاد ربیعی
    هم یاد ندا و حمید رضا افتادم
    و هم اون روز که خسته و کوفته از اون پرسش گریه برگشتی
    یادت هست همدیگه رو تو اتوبوس دیدیم
    در ضمن می خوای بگم موضوع تاپ سکرتتون چی بود
    تازه یاد تاپ سکرت فرشته خاونم 501 هم افتادم؟ اوه چه قدر خاطره
    ایشالله که تو موفق و خوشبخت باشی ندا و شوهرش م هم طو

    مرجان:جیگرم بشم، مادرم بشم. چقدر خاطره داشتی تو با این پست!! بذار یه پرینت بگیرم برات ببر خونه هر شب بخون یاد خاطراتمون بیفت.

  14. هانيه می گوید:

    سلام
    هيچي ندارم بهت بگم،آرزوي خوشبختي و … رو هم به خودشون گفتم.توهم سفيدبخت شي مادر.راستي سالگرد پسر دكتر ربيعيه.آيكون گريه

    مرجان: هیچی نداری بهم بگی یه شعر که می تونی برام بخونی!
    از طرف من به دکتر تسلیت بگو اگه رفتی.

پاسخ دهید