Archive for اکتبر, 2008

یه دیواره … که پشتش همه چی داره!

اکتبر 28, 2008

ننه یه پیرزن بی سواد بود که خونه ش توی یه کوچه ی بن بست چسبیده به خونه ی قدیمی ما بود. همه ی محل ننه صداش می زدن.هیچکس اسمشو نمی دونست. 75 ساله بود و رشید و سرحال توی سرما و گرما یک لا پیراهن می پوشید و اینطرف و اونطرف می رفت. یه پسر 30 – 40 ساله هم داشت که صبح تا شب بیرون بود و آخر شب می اومد خونه.

حدود 20 متر از دیوار حیاط خونه ی ما با حیاط خونه اون مشترک بود. دیوار تا نصف بلوک چیده شده بود و نصف بالاش اسکلت فلزی داشت که قرار بود با ایرانیت پوشیده بشه اما هیچوقت نشد.2 ساله بودم که خواهرم منو از روی اون دیوار انداخت پایین، احتمالاً به خاطر همین بود که پیوند عجیبی بین من و دیوار به وجود اومد.

ننه تا 15 سالگی من کلید نداشت، چون بلد نبود چجوری کلید رو توی قفل بچرخونه، برای همین هر وقت از بیرون می اومد خونه و در چفت بود، منو از پشت در صدا می زد تا از روی دیوار بپرم و درو براش باز کنم. همه ی عشقم این بود که با یه حرکت بپرم اونطرف دیوار و درو باز کنم و قبل از اینکه درو هل بده و وارد حیاط بشه برگردم روی دیوار. بعضی وقتا رکورد می گرفتم!! حیاط ما بالاتر از حیاط اونا بود برای همین دیوار از طرف ما کوتاه بود و از طرف اونا بلند، رفتن راحت بود و برگشتن سخت. من عاشق برگشتن بودم، عاشق زور زدن واسه بالارفتن از دیوار .

هیچ کس برای رفت و آمد بین 2 تا خونه از دیوار استفاده نمی کرد. خواهر که توانشو نداشت و برادر اجازه شو. بزرگترها هم که اصلاً حرفشو نزن. همه عین تازه به دوران رسیده ها از در استفاده می کردن!! دیوار یه جورایی مخصوص خودم بود، مثل یه راه مخفی که با اینکه همه ازش خبر داشتن ولی امنیتش حفظ شده بود!! اون دیوار تنها دیواری بود که بدون تقلا و قلاب گرفتن می تونستم ازش بالا برم. دیوارای دیگه ی خونه برام خیلی بلند بودن.

هر وقت ننه کمکی احتیاج داشت مثلاً می خواست به دخترش تلفن بزنه از روی دیوار می پریدم و می رفتم پیشش و از همونجا بر می گشتم، کاری به در نداشتم! تا چند سال حتی نمی دونستم رنگ در خونه ش از بیرون قهوه ایه.

پای دیوار از طرف خونه ی ما سیمانی بود، از طرف خونه ی ننه اما پر از بوته های گل رز بود، قرمز و صورتی. من یه جورایی توی اون دیوار حق آب و گل داشتم. برای همین می تونستم بدون اجازه ش از گلهای رز بچینم. یه بار مامان یه قلمه از رزهای قرمز توی حیاط خودمون کاشت اما بعد از 1 سال دیگه گل نداد انگار هیچ جا جز پای دیوار بهش نمی ساخت!

حیاط خونه ی ننه ساکت و خلوت بود، خرداد که فصل امتحانای مدرسه بود جون می داد که روی دیوار بشینی و درس بخونی. از یه طرف بوی رزهایی که صبح همون روز باز شدن و از یک طرف نسیم خنک دریا، سالن مطالعه ی فوق العاده ای بود.

تقریباً 6 سال می شه که از اون خونه اسباب کشی کردیم. توی این 6 سال فقط یه بار که همه پشت در مونده بودیم چارچنگولی و با هزار جور قلاب گرفتن از دیوار خونه ی جدید بالا رفتم. اونم چه دیواری! بلند و اخمو و بدون جای پا، غریبه و سخت و بداخلاق! نمی دونم توی این مدت ننه چند بار کلیدشو توی خونه جا گذاشته و پشت در مونده یا چند بار برای شماره گرفتن معطل شده. 6 ساله که اون دیوار دروازه ی هیچ ارتباطی بین من و اون نشده. دلم بدجور هواشو کرده. هوای هر دوشونو.

فنچ بازی و جوانی و شراب لعل فام

اکتبر 23, 2008

اولین باری که حمیدرضا رو دیدم فکر نمی کردم به بار دوم بکشه!

برای کنفرانس رادیومون اومده بود سالن شریعتی. ندا مثل همیشه شلوغش کرده بود و کم مونده بود رئیس رادیو رو هم برای یه کار کلاسی دعوت کنه ! 4 نفری رفته بودیم روی سن و خالی از لطف نیست که بگم خاله زنکی ترین قسمت کار با من بود یعنی خوندن تکه های روزنامه های دهه ی 20که رادیو تازه وارد ایران شده بود و شرح دعواهای قمرالملوک با شمس الملوک و صبح النسا با قمرتاج که کی بهتر چه چه می زنه و دل ای دل می کنه !!

هــــی! از موضوع پرت نشیم !! دفعه ی بعد که اسمشو شنیدم توی بوفه با ندا و حاج ممد نشسته بودیم و با لوبیاهای قورمه سبزی ور می رفتیم! ندا گفت دارم ازدواج می کنم. خب. خب؟ آره دهنم از تعجب وا مونده بود ولی زود یه قاشق قورمه سبزی کردم توی دهنم که مثلاً برای این باز مونده که قاشق بره توش!!

گفت: حدس بزن با کی؟

من چه می دونستم! از کجا باید می دونستم؟ من همین که حدس بزنم آشپز دانشکده چه فرمولی به کار می بنده که قورمه سبزیش اینقدر بد مزه و مزخرف می شه کلی هنر کرده بودم !! حاج ممد ولی تیز و بز گفت : همون آقایی که پارسال اومده بود کنفرانس ! (همینه که رتبه ی 2 ارشد رو آورده ورپریده !!) خب. من حتی قیافه حمیدرضا رو هم یادم نمی اومد که بتونم به تناسب ابراز احساسات کنم، پس فقط به تولید اصوات گوناگونی که معمولا به خاطر خوشحالی از ازدواج رفقا تولید می کنن بسنده کردم!!

دفعه ی دوم که دیدمش، اول سال تحصیلی بعد بود. آقا ارشدشو دانشگاه ما قبول شده بود و دیگه رسماً بساطشو پهن کرده بود. الکی الکی داشت رفیق ما رو می برد ! هر چقدر هم نسبت به زنگ ها و اس ام اس های وقت و بیوقت موبایل ندا اظهار حال به هم خوردگی می کردیم فایده نداشت. اوضاع خراب تر از این حرفا بود. رفیقمون دستی دستی پریده بود!!

خلاصه اینجوری شد که آقای حمیدرضا یهو پرید توی زندگی ندا و شدن یه جفت فنچ عاشق که اولش فنچولک بازی هاشون حال ما رو بد می کرد اما بعد تبدیلش کردیم به سوژه ی خنده!

ما فضاهای دوست داشتنی خودمون رو داشتیم. فضاهایی که تا سالهای سال با یادآوریشون از خنده ریسه می ریم. سال آخر ندا درگیر فنچ بازی بود و کمی هم کار و زندگی و از این حرفا،(نامردی نباشه، منم زیاد دانشکده نبودم) حساب که بکنی باید از اومدن حمیدرضا ناراحت باشیم. مثل این بچه هایی که از زن بابا بدشون می یاد و سایه شو با تیر می زنن! تجربه کردن اون فضاها به همون شکل شاید دیگه غیر ممکن باشه اما به اینکه خوشحالی دوستتو ببینی که آرامش پیدا کرده و یکی رو پیدا کرده که اینقدر دوستش داره، می ارزه. به علاوه اینکه حمیدرضا به شدت پایه ی فضاهای ماست و اخیراً هم پیغام داده ارشد بیاین مطالعات فرهنگی که ما اینجا سیگارمون رو با آستین استادا خاموش می کنیم. فلذا من امروز اولین سیگار عمرمو علی الحساب تو زیر سیگاری خاموش می کنم که ایشالا دومیشو با آستین اساتید خاموش کنم.

باید بگم من و ندا جونمون رو هم به حمیدرضا مدیونیم! یه بار سر سیاه زمستون رفته بودیم پرسشگری!! کار مال یه نهاد خفن بود و موضوعش هم تاپ سکرت. حالا بگو کی؟ 21 بهمن! اونم توی چه محله هایی؟! مردم به خون نظام تشنه…. ما رو گیر آورده بودن! کلی مهرورزی کلامی شدیم و دپرس و وحشت زده در حالی که نصف پرسشنامه ها رو هم پر نکرده بودیم و تمام امواتمون اون دنیا روی ویبره بودن، رفتیم سر قرار. اونقدر حالمون بد بود که وقتی همدیگه رو دیدیم پریدیم توی بغل هم و بغض کردیم و کم مونده بود گریه کنیم. فکر کن وسط میدون انقلاب بشینی و زار بزنی!! (شل بگیری منجر به تظاهرات می شه !) که حمیدرضا اومد و جمعمون کرد برد توی اون آش فروشی معروف انقلاب که اسمش همیشه یادم می ره( اگرم یادم می اومد چون تبلیغات می شد نمی گفتم!) یه کاسه آش واسه هر کدوممون خرید و گذاشت تا جایی که توان داریم از خاطرات مزخرف اون روز بگیم و خودمونو خالی کنیم! باور کن اگه با اون حال می رفتیم خونه کارمون به صبح نمی کشید. خیلی ممنون داداش!

چند روز دیگه عروسی همین 2 تا فنچه عاشقه. دل توی دلم نیست که توی لباس عروس و دوماد ببینمشون. به ندا قول دادم لباسم 3 متر دنباله داشته باشه تا آبروش جلوی فامیل شوهرش حفظ بشه! حالا موندم از بین بچه ها یکی رو هم به عنوان ساقدوش خودم انتخاب کنم که دنباله هه زیر دست و پا گیر نکنه! از همین الان اظهار آب دماغ بالا کشیدگی می کنم و از ندا تقاضا می کنم که لباسش آستینی چیزی داشته باشه که بتونم موقع گریه کردن توی بغلش دماغمو باهاش بگیرم !

چیز دیگه ای برای گفتن ندارم جز یه دنیا آرزوی خوشبختی براشون… دعاشون کنید.

خبرت خراب تر کرد

اکتبر 21, 2008

- بازی استقلال و پرسپولیس تموم شده و قلعه نوعی توی رختکن از خجالت بیژن کوشکی و احتمالاً خانواده ش در اومده. توی زیرزمین ورزشگاه خبرنگار شبکه خبر می پره جلوی کوشکی و درباره گلی که علی کریمی به خاطر سوتی اون زده سوال می کنه. کوشکی قاطی می کنه و کمیته انضباطی 3 جلسه محروم و سه میلیون و پونصدهزار تومن جریمه ش می کنه.

- بازی استقلال و برق تموم شده و خبرنگارا دیگه می ترسن برن سراغ بازیکن های خطری و آمپر بالا. مجتبی جباری آروم و باتربیت داره می ره توی رختکن. داوودعابدی “خداوندگار خبر و گزارش” می پره جلوش و می پرسه : آقای جباری موقعیتهایی که گل نکردین به خاطر بدشانسی بود یا استفاده نکردن از موقعیت؟

- برنامه دوربین مخفی با عنوان غلط انداز “برداشت آزاد” شبها از شبکه 3 پخش می شه. بازیگر برنامه موقعیتهایی رو ایجاد می کنه (مثل غش و ضعف وسط خیابون، چرت زدن توی اتوبوس و ولو شدن روی بغل دستی و ..) و در صورتی که مردم عکس العمل انسانی و خداپسندانه نداشته باشن گزارشگر می پره جلو و خفتشون می کنه که چرا به اون آقایی که وسط خیابون افتاد کمک نکردی؟ چرا توی اتوبوس سر من افتاد روی شونه ت شونه تو تکون دادی که من بیدار شم؟ چرا ؟ چرا؟ چرا؟

- اخبار بیست و سی یک گزارش از جبهه اصلاحات پخش می کنه. خبرنگار که فکر نکنم لازم باشه اسمشو بیارم چنان با تمسخر از عدم اعتلاف در جبهه اصلاح طلبان در مورد انتخابات حرف می زنه که انگار اصولگرایان 10 ماهه که نامزدشون رو معرفی کردن!

یه پرزنت  داشتیم درباره عینیت توی کار خبر با رویکرد به عکاسی. یه بحثش این بود که چقدر حرفه خبرنگاری مهمه و چقدر شخصیت و شأن سوژه. اصول حرفه ای خبر می گه اگه سوژه حال درست و حسابی نداره نباید بری سراغش، اگه مسته، اگه ناراحته، اگه عزیزی رو از دست داده و داره عزاداری می کنه اگه داره عبادت می کنه، اگه عصبانیه و یا نمی دونه که تو خبرنگاری نباید ازش سوال کنی یا عکس بگیری. این باعث می شه حریم خصوصیش زیر پا گذاشته بشه و اون رو در حالی که تعادل نداره مجبور به نشون دادن عکس العمل می کنی. نمونه ش کاری که خبرنگار با کوشکی بیچاره کرد. کمیته انضباطی در این موارد هیچ قانونی برای حریم بازیکن یا مربی نداره. به همه خبرنگارا اجازه می ده هر وقت که خواستن مثل مور و ملخ از سر و کله یه مشت بازیکن و مربی خسته و عصبی که 90 دقیقه زیر فشار بودن بالا برن تا تایم برنامه یا صفحه روزنامه شون پر بشه. حتی اگه سوال خاصی نداشته باشن و نتونن تشخیص بدن که وقتی بازیکن توپ رو گل نمی کنه از 2 حال خارج نیست یا خودش بد ضربه زده یا دروازه بان خوب گرفته!

خبرنگاران وطنی هم که از غفلت ما و مسئولین سوء استفاده می کنن (البته بعضی ها و بیشتر خبرنگاران رادیو و تلویزیون) با خیال راحت حریم خصوصی مون رو زیر پا می ذارن. توی این پست کم و بیش به این مسئله پرداخته بودم پس دیگه شورشو در نمی یارم!!

خبرنگاران ما حتی به حق انتخاب انسانها برای خوب بودن یا بد بودن، عمل خیر انجام دادن یا ندادن هم احترام نمی گذارند. یک حدیث می چسبونن تنگ برنامه شون که چون پیامبر گفته که در حق همدیگه نیکی کنید پس تو باید بذاری من روی شونه ی تو لم بدم، باید همه جا و همه وقت به همه خوبی کنی. تو باید فرشته باشی چون من برای پر کردن وقت برنامه م تو رو انتخاب کردم. بدون اینکه بدونم توی اون لحظه چی تو سرت می گذشته و حال درونیت چی بوده. البته این مهم نیست چون من وقت ارشاد کردن تو رو پیدا کردم و همه فهمیدن من چقدر به ارزشها احترام می ذارم و تو چه آدم رذلی هستی که جاتو توی مترو به بزرگترت نمی دی.

قدیم خبرنگاری حرفه مقدسی بود. قدیم خبرنگار دانای کل جامعه بود و دست کم اگه نمی تونست بهتر از مردم باشه خودش رو نفرت انگیز تر و ناقص تر از اونا نشون نمی داد . فرصت زیادی لازم نیست تا خبرنگارا توی افکار عمومی جامعه به آدمایی منفور “که منتظرن آّبروی مردم رو ببرن” تبدیل بشن.

زنگباران

اکتبر 18, 2008

در راستای سیاست خارجی موفق دولت عدالت سر خود (کپی رایت متعلق به ابی رها) رئیس جمهور مجمع الجزایر زنگبار به ایران آمد و با روسای دولت دیدار و گفتگو کرد.

منوچهر متکی طی گفتگویی با خبرنگاران به تشریح روابط حسنه ی ایران و زنگبار در زمینه های مختلف در سالهای اخیر پرداخت و نقش اساسی دولت زنگبار را در ایجاد صلح و امنیت جهانی یادآور شد.

دکتر احمدی نژاد هم سفر روسای دولت مجمع الجزایر زنگبار به ایران را یک افتخار انحصاری برای دولت نهم دانست و از دستهای پنهان خواست بی خیال این یکی شوند و بگذارند در کارنامه ی دولت نهم چون نگینی درخشان باقی بماند.

فوتسال با چاشنی جواد !

اکتبر 14, 2008

کاری به بازی فوتسال ایران و ایتالیا ندارم و اینکه چقدر حیف شد که حذف شدیم و چقدر تیم ایران بدون بازیکنان کلیدیش خوب بازی کرد و چقدر حقمون بود بریم بالا! چیزی که از غروب خون منو به جوش آورده حقه کثیف کارگردان شبکه 3 بود که درست موقعی که ایران گل برتری رو به ایتالیا زد تمام صفحه تلویزیون با هیکل جواد خیابانی پر شد که اشک شوق بر چشمانش جاری شده بود و نمی تونست ادامه بازی رو گزارش کنه! 

خاک بر سرتون با این بازی های حال به هم زن که نقص فنی تون هم کاملاً به موقع و در جهت تقدیس چهره های منفور و از رده خارجی مثل جواد خیابانیه ! حالا شما می میرین اگه من ِ مخاطب وسط یه بازی استرسی نفهمم وقتی ایران جلو می افته خیابانی گریه می کنه ؟ تا به حال حتی موقع پخش بازی رده بندی نونهالان توابع منطقه 20 شهرستان ازگل آباد هم این اتفاق نیفتاده بود که تصویر گزارشگر بیاد روی تصویر بازی!!

- مجازات همچین کارگردان ابله و گزارشگر بی خاصیتی تماشای  بقیه ی بازی بدون صداست !

- آخـــــــــــــــــی ! راحت شدم !!!