ننه یه پیرزن بی سواد بود که خونه ش توی یه کوچه ی بن بست چسبیده به خونه ی قدیمی ما بود. همه ی محل ننه صداش می زدن.هیچکس اسمشو نمی دونست. 75 ساله بود و رشید و سرحال توی سرما و گرما یک لا پیراهن می پوشید و اینطرف و اونطرف می رفت. یه پسر 30 – 40 ساله هم داشت که صبح تا شب بیرون بود و آخر شب می اومد خونه.
حدود 20 متر از دیوار حیاط خونه ی ما با حیاط خونه اون مشترک بود. دیوار تا نصف بلوک چیده شده بود و نصف بالاش اسکلت فلزی داشت که قرار بود با ایرانیت پوشیده بشه اما هیچوقت نشد.2 ساله بودم که خواهرم منو از روی اون دیوار انداخت پایین، احتمالاً به خاطر همین بود که پیوند عجیبی بین من و دیوار به وجود اومد.
ننه تا 15 سالگی من کلید نداشت، چون بلد نبود چجوری کلید رو توی قفل بچرخونه، برای همین هر وقت از بیرون می اومد خونه و در چفت بود، منو از پشت در صدا می زد تا از روی دیوار بپرم و درو براش باز کنم. همه ی عشقم این بود که با یه حرکت بپرم اونطرف دیوار و درو باز کنم و قبل از اینکه درو هل بده و وارد حیاط بشه برگردم روی دیوار. بعضی وقتا رکورد می گرفتم!! حیاط ما بالاتر از حیاط اونا بود برای همین دیوار از طرف ما کوتاه بود و از طرف اونا بلند، رفتن راحت بود و برگشتن سخت. من عاشق برگشتن بودم، عاشق زور زدن واسه بالارفتن از دیوار .
هیچ کس برای رفت و آمد بین 2 تا خونه از دیوار استفاده نمی کرد. خواهر که توانشو نداشت و برادر اجازه شو. بزرگترها هم که اصلاً حرفشو نزن. همه عین تازه به دوران رسیده ها از در استفاده می کردن!! دیوار یه جورایی مخصوص خودم بود، مثل یه راه مخفی که با اینکه همه ازش خبر داشتن ولی امنیتش حفظ شده بود!! اون دیوار تنها دیواری بود که بدون تقلا و قلاب گرفتن می تونستم ازش بالا برم. دیوارای دیگه ی خونه برام خیلی بلند بودن.
هر وقت ننه کمکی احتیاج داشت مثلاً می خواست به دخترش تلفن بزنه از روی دیوار می پریدم و می رفتم پیشش و از همونجا بر می گشتم، کاری به در نداشتم! تا چند سال حتی نمی دونستم رنگ در خونه ش از بیرون قهوه ایه.
پای دیوار از طرف خونه ی ما سیمانی بود، از طرف خونه ی ننه اما پر از بوته های گل رز بود، قرمز و صورتی. من یه جورایی توی اون دیوار حق آب و گل داشتم. برای همین می تونستم بدون اجازه ش از گلهای رز بچینم. یه بار مامان یه قلمه از رزهای قرمز توی حیاط خودمون کاشت اما بعد از 1 سال دیگه گل نداد انگار هیچ جا جز پای دیوار بهش نمی ساخت!
حیاط خونه ی ننه ساکت و خلوت بود، خرداد که فصل امتحانای مدرسه بود جون می داد که روی دیوار بشینی و درس بخونی. از یه طرف بوی رزهایی که صبح همون روز باز شدن و از یک طرف نسیم خنک دریا، سالن مطالعه ی فوق العاده ای بود.
تقریباً 6 سال می شه که از اون خونه اسباب کشی کردیم. توی این 6 سال فقط یه بار که همه پشت در مونده بودیم چارچنگولی و با هزار جور قلاب گرفتن از دیوار خونه ی جدید بالا رفتم. اونم چه دیواری! بلند و اخمو و بدون جای پا، غریبه و سخت و بداخلاق! نمی دونم توی این مدت ننه چند بار کلیدشو توی خونه جا گذاشته و پشت در مونده یا چند بار برای شماره گرفتن معطل شده. 6 ساله که اون دیوار دروازه ی هیچ ارتباطی بین من و اون نشده. دلم بدجور هواشو کرده. هوای هر دوشونو.