Archive for آگوست, 2008

بعضی خداحافظی ها

آگوست 24, 2008

زمان بعضی خداحافظی ها که می رسد کافیست یک ثانیه بغض کنی، آن وقت معلوم نیست که به جای گفتن یک “خداحافظ” ناقابل چه سمفونی اشک و آهی با چاشنی بالا کشیدن آب بینی راه بیندازی.

.

.

.

.

زمان بعضی خداحافظی ها که می رسد باید بلافاصله بگویی “خداحافظ” تا سمفونی شروع نشده.

 

 

USA

آگوست 20, 2008

پس از مدتها با برو بچ هنرمند رفته بودم نمايشگاه نقاشي. كف بر قيمت تابلوها بودم كه اس ام اس اومد. همكلاسي قديمي كه اين اواخر به زور به هم سلام مي كرديم پس از سلامي عجله اي پرسيده بود كه خبر دارم كدوم يكي از بچه هاي ارتباطات رفته امريكا يا نه !!  يكي از بچه ها قبلاً بهم گفته بود كي رفته ولي چون برام مهم نبود و طرف رو هم نمي شناختم به كل يادم رفته بود جواب دادم نمي دونم كه پرسيد كسي رو مي شناسم كه بدونه يا نه و بعد هم ايميل كسي رو خواست كه احتمال مي داد بدونه. براي همكلاسي عزيزم متاسف بودم كه همه ي جوابهام منفي بود تا اينكه فرداش يكي از بچه ها گفت دستيار فلان استاد كه براي ما اسوه ي تشخص بوده هم چند روز پيش چنين سيستم خاله زنكي رو براي شناختن فرد به امريكا رفته پياده كرده. جوري كه به جاي دادن جواب سلام دوست جان پرسيده: ببين كدوم يكي از بچه هاتون رفته امريكا؟

گذشته از حركت خنده داري كه همكلاسيم براي كسب اطلاعات پياده كرده بود كه خودش يك پست مستقل رو مي طلبه ( به اين دليل كه من در بي خبري از اوضاع و احوال بچه ها توي دانشكده مشهورم و اصولاً كسي براي كسب اخبار خاله زنكي و غير از اون  سراغ من نمياد) اين تكاپويي كه توي بچه ها افتاده چيز غريبيه. واسه اين مي گم غريبه چون پارسال حدوداً 4 نفر از بچه هاي هم رشته ما براي ادامه تحصيل رفتن خارج از كشور. تازه 2 تاشون بورسيه يكي از دانشگاه هاي كانادا شدن . حالا  از هر كي بپرسي اسمشونم نمي دونه! اما تا يكي رفته امريكا اونم واسه زندگي و نه درس (كه خيال كنيم حس رقابت و اين حرفا برانگيخته شده) همه افتادن به جنب و جوش كه طرف رو بشناسن و احتمالاً بعد از شناساييش  ته و توي ذهنشون يك خاطره مشترك با نام نبرده پيدا مي كنن و از اينكه دوستيشون عميق تر نبود آهي از نهادشون بر مياد!

اي امريكا ! اسمت هم چه بازي ها كه با روح و روان ما نمي كنه !!

 

10 فرمون

آگوست 16, 2008

-حس راننده ای رو دارم که بعد از 20 – 30 کیلومتر روندن تو جاده می فهمه راهو اشتباه اومده !

-برگشتن و از نو شروع کردن به اندازه ی دور 10 فرمون!! توی یه کوچه ی تنگ برام سخته! اما مشکل فقط شروعشه. دور که بزنم و دوباره بیفتم توی مسیر حله.

-می خوام از کار بی در و پیکرم بزنم بیرون و بشینم پای ارشد. همین الانشم خیلی عقبم.

-این همه استعاره و مثل برای اینکه میخوام توی این روزای عزیز دعام کنین.

پ ن : توی گیج واگیج و تنبلی های نتی من محتویات وبلاگم در بلاگفا به لطف محمد به وردپرس منتقل شد. تشکر ویژه از برادر آجرپاره.

سارا

آگوست 14, 2008

بعد از چند ماه همه ی فامیل دور هم جمع شده بودیم. مسافرا، سربازا، دانشجوها، همه بودیم. شام رو برده بودیم پارک جنگلی. به بهونه ی بچه ها ما بزرگترا هم سوار اسباب بازی ها می شدیم و کیف می کردیم. خودم 5 بار با حنا سوار سرسره و الا کلنگ شدم. همه سرگرم بازی بودن. همه می خندیدن و مواظب بچه های کوچیک بودن. یهو دیدم یه چیزی از روی بلند ترین سرسره ی پارک افتاد پایین. تخی صدا کرد. مثل صدای پرت شدن بسته روزنامه جلوی دکه های روزنامه فروشی. یه دختر بچه بود. با کتف خورد زمین و همونجوری بی حرکت موند. توی شلوغی و سر و صدای پارک که همه بچه ها رو آورده بودن بازی کنن یه دختر بچه ی 3 – 4 ساله از ارتفاع 3-4 متری سرسره افتاده بود و هیچکس جز من سقوطشو ندیده بود.

یه بار سعی کرد بلند شه اما سرش گیج رفت و دوباره افتاد. ماتم برده بود! موهاش رو صورتش پخش شده بود و تمام بدنش خاکی شده بود. کم کم همه بالای سرش جمع شدن و نگاهش می کردن فکر می کردن پاش پیچ خورده و زمین خورده. کسی نمی دونست از کجا افتاده . من همونجور کنار سرسره بی حرکت مونده بودم. یکی داد زد مادر و پدر این بچه کین؟ هیچ کس جواب نداد. بچه همونجور وحشت زده جیغ می زد و روی خاک خودشو می کشید. هیچ کس بهش دست نزد. وحشت و تنهاییشو احساس می کردم. می دونستم بدنش هنوز داغه و از درد نیست که داره اینطوری جیغ می کشه. رفتم جلو و بغلش کردم، سرشو محکم چسبوندم به شونه م و راه افتادم.

یه بچه ی خاک و خلی بغلم بود که از ترس جیغ می کشید و خودم هم از وحشت صحنه ای که دیده بودم دست و پام می لرزید. به همه ی خونواده هایی که اون اطراف نشسته بودن نشونش دادم. نمی تونست اسمشو بگه. اسم پدرش یادش نمی یومد و درباره جایی که توی پارک نشسته بودن چیزهای نامفهومی می گفت. نزدیک 10 دقیقه همونجوری توی بغلم بود. یه کم نمک بهش دادیم و کم کم تونست اسم باباشو بگه. یکی از مردای فامیل چند بار با صدای بلند پدرشو به اسم صدا زد کسی جواب نداد. دیگه همه ی پارک خبردار شده بودن یه بچه افتاده ولی پدر و مادرش نیستن. کلافه برش گردوندم جلوی آلاچیق های روبروی سرسره که از نزدیک ترین آلاچیق یه خانومی گفت : اِ !! سارا؟ چی شده؟

مادر دختر بچه بود. با پدرش کنار قلیون نشسته بودن و دود می گرفتن. داد زدم: شما اینجایین این همه صداتون زدیم؟ نمی گین بچه تون این همه وقت کجاست؟ همراهم قضیه رو براشون توضیح داد. تا بچه رو دادم بغلش به حالت ایستاده گذاشتش روی زمین و شروع کرد به سوال پرسیدن : چی شدی؟ کجا افتادی؟ جاییتم درد می کنه؟! و سارا که تازه اون موقع صورت معصومشو دیدم فقط گریه می کرد.

پدر بالاخره از قلیونش دست کشید و همونطور که نشسته بود گفت : شاید لازم باشه ببریمش دکتر؟ عصبانی گفتم : نمی دونم، شما صلاحشو بیشتر می دونین. بی رمق برگشتم. از عجله ای که به خاطر پیدا کردن پدر و مادرش کردم احساس حماقت بهم دست داد. احتمالا تا حسابی از قلیون کرایه ای دود نگرفتن از جاشون بلند نشدن!

یه آب قند هم به من دادن که شبیه میت شده بودم و تا آخر شب به بچه ها می گفتن: نگران نباشین ، اگه موقع بازی افتادین مرجان – امداد کودکان- هست، بغلتون می کنه مامانتون رو براتون پیدا می کنه!

بعد از چند ماه همه ی فامیل دور هم جمع شده بودیم، به همه خوش گذشت، من اما نمی دونم کی می تونم صحنه افتادن سارا و جیغ هاشو فراموش کنم.

حقوق من ِ بشر رو رعايت كن !

آگوست 3, 2008

از من بپرسي مي گم بايد روي بعضي ها رو كم كرد. كاري هم به سن و سالشون نبايد داشت. آدمي كه روش زياده رو بايد روشو كم كرد. حالا مي خواد پيرمرد 80 ساله باشه يا يه پسر بچه تخس 8 ساله !

من تا مدتهاي مديدي فكر مي كردم بايد با اين جور آدما كنار اومد. مي پرسي چه جور آدمايي؟ كساني كه فكر مي كنن همه ي عالم و آدم براي خدمتگذاري و سرويس دادن به اونا آفريده شدن و به علت سن بالا يا سن پايين حق دارن هر غلطي دلشون مي خواد بكنن. حالا فهميدي كيا رو مي گم؟ علتش هم رعايت ادب و مراعات سن و سال و شخصيت طرف بود. اما ديدم واقعاً برام سخته با اين جور افراد كنار بيام و تحملشون كنم. به اين نتيجه رسيدم كه اصولاً غير از اينكه با كم كردن روي اين جور افراد دل خودت خنك مي شه و حقوقت حفظ مي شه برخورد با اونا به نفع خودشون هم هست چون با واقعيت رو برو مي شن و مي فهمن كه نبايد احساس كنن همه بايد مراعات اونا رو بكنن. 

از مدتي پيش كه اين نظريه در ذهن من شكل گرفت رفتارم با اين آدمها عوض شد. بيشتر هم در جاهاي عمومي و در انظار عموم اين اتفاق مي افته تا هم درس عبرتي براي اون طرف باشه هم الگويي براي ديگران كه به گزينه هاي ديگه اي غير از تحمل هم فكر كنن. در واقع من اين مسئله رو يك جور رسالت اخلاقي مي دونم كه در قبال هم نسلان خودمون و نسل هاي بعد داريم! نبايد به بهونه احترام و حفظ ارزشها باهامون مثل برده ها رفتار بشه . اصل “هر چيزي جاي خودش” رو كه بزرگتر ها هميشه به خوردمون مي دن رو در اين مواقع به ياد داشته باشين.

شكار هام معمولاً پيرزنهايي هستن كه با 45 كيلو بار و خريد وارد اتوبوس پر از جمعيت مي شن و توقع دارن كه يك رديف صندلي براي اونا و سبد خريد هاشون خالي بشه. يا پسر بچه هاي بي ادبي كه توي مهموني وغ وغ مي كنن و بستني آب شده يا ميوه آب لمبو شده شون رو به لباس هر كسي كه از كنارشون رد شد مي مالن . اخيراً پيرمردهاي پرتوقع صف نونوايي هم به اين ليست اضافه شدن.شيوه كار هم يا تو سري زدن دور از چشم مادر و نابود كردن بستني و هدايت اون به سمت لباس خود بچه هه ( با چاشني تنبيه مادره به خاطر تربيت همچين اعجوبه اي ) هست يا جواب نق و نوق هاي پيرزنه رو دادن به نحوي كه تا آخر مسير جرئت نكنه چيزي درباره جوونا و بي معرفتي شون بگه. در مورد پيرمردها چون هنوز در حال تجربه هستم نمي تونم نظر قطعي بدم ولي به يادآوردن سن و سالشون به همراه حقوق شهروندي خودتون وراي احترام و از اين حرفا مي تونه جواب بده ( در مورد من كه جواب داد)

حافظان و بانيان اخلاق و از اين جور چيزاي لج در آر هر چي مي خوان درباره لزوم رعايت ارزشهاي پيشكسوتان و سالمندان و خردسالان بگن. من معتقدم همونجوري كه بايد احترام يك پيرزن نحيف رو حفظ كرد و بهش جا داد بايد حق ديگران رو هم در نظر بگيريم چرا كه پيرزني كه مي تونه 600 كيلو ميوه و سبزي و گوشت و پودر لباسشويي!! بخره  و تا ايستگاه اتوبوس بكشه حتماً پول تاكسي رو هم داره و مي تونه بقيه رو توي معذوريت اخلاقي و انساني قرار نده و خودش هم راحت تر به مقصد برسه. كساني هم كه مي خوان از نوبت و حق ديگران به نفع خودشون استفاده كنن مي تونن با رعايت ادب اون رو به صورت يك خواسته و تقاضا مطرح كنن نه به شكل دستور و با لحني زننده و تحقرآميز. تا حداقل من نوعي توي دلم نگم ” سگ خور بذار بهش لطف كنم” و اين كار رو وظيفه انساني خودم بدونم.

پي نوشت : ديروز بعد از هزار سال رفتم نانوايي سنگك ميدون انقلاب و براي يك پيرمرد كه مي خواست نوبت من و نفر بعديم  رو توي نانوايي بگيره و همچنين حاضران در نانوايي سخنراني غرايي من باب توقعات بي جاي برخي سالمندان در اثر كهولت سن داشتم كه چكيده اي از آن و بخشي از انگيزه هاي ايراد آن را در بالا خوانديد. حس محافظ حقوق بشر بودن بهم دست داد !!!

پي نوشت 2 : من اصولا ً احترام بزرگتر ها رو نگه مي دارم ولي بعضي ها واقعاً آدمهاي قابل احترامي نيستن و فقط گاهي ( تاكيد مي كنم گاهي ) بايد رعايت سن و سالشان را كرد. مثل پيرمرد ديروزي كه از من هم سالمتر بود و مي خواست نوبت من رو به زور و با بد دهني بگيره.

پي نوشت 3 : حالا نرين هر جايي نشستين بگين مرجان پاچه پيرزن پيرمردا رو مي گيره. جنبه داشته باشين !!