دعوت به همکاری
By مرجان
به یک نفر پایه جهت خوردن کلوچه با دوغ نیازمندیم.
This entry was posted on می 13, 2008 at 10:53 ق.ظ and is filed under روزانه, علايق مندي ها. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
می 13, 2008 در t 2:36 ب.ظ |
گفتی کلوچه و دوغ! یاد یه چیزی افتادم!
من اون موقع که اصفهان درس می خوندم یه چیز عجیبی تو خیابونا می دیدم که هنوزم برام هضم نشده باقی مونده! و اونم اینکه مغازه هایی بود تو خیابون که “گوشفیل و دوغ” می فروخت! و مردم می رفتن و اونجا می نشستن و گوشفیل و دوغ می خوردن! راستش من که هیچوقت جرات نکردم بخورم! اما اونایی که می خوردن(خود اصفهانیا) می گفتن خوشزه ست!!
نتیجه : یه اصفهانی گیر بیاری، احتمالا باید تو پایه ی اون بشی، نه اون پایه ی تو!!!!
مرجان: نه ديگه گوش فيل خيلي شيرينه. منم معدم ديگه اينقدر بي در و پيكر نيست !!!
می 13, 2008 در t 3:07 ب.ظ |
دوغشو واسه من نگه دار
مرجان: يا دوغ و كلوچه رو با هم مي خوري يا سبزي پلو بهت مي دم بخوري!!
می 14, 2008 در t 12:47 ق.ظ |
فکر کردم گفتی کله پاچه ! نه من کلوچه نمی خوام. حالا اگه تنهایی عیب نداره تو این هوای دو نفره یه هدفون می ذارم تو گوشم باهات می رم بیرون.
مرجان: هواي دو نفره؟! هدفون؟! بيرون؟! من فقط يه پايه ديوونه مث خودم مي خوام كه فقط با هم كلوچه با دوغ بخوريم. پياده روي رو كه خودمم مي تونم برم!
می 14, 2008 در t 11:28 ق.ظ |
بازم می گم این کار بیشتر از یه پایه لازم داره!!
می 14, 2008 در t 11:34 ق.ظ |
قربونت برم اون بار اندشه رو هم حذفش کن.. اون جوری وبت خوشگل تره!
مرجان: نه می ذارم باشه که اگه زد به سرت و خواستی دوباره علمش کنی دوباره کاری نکنم!!
می 14, 2008 در t 12:15 ب.ظ |
اه ..موهامو رنگ ساژ نکردم!
نمیام فردا صلا!
باز من عزا گرفتم که الان باید لباس اسپانیایی مو بپوشم! اگه از این پرده تاشو ها دارند که ریموت کنترلی هست تیپ اسپنیش بزنم! اگر نه پرده هاشون کتونه برم تیپ اسپرت بزنم!
راستی یک کم تتو ابروهات کم رنگ شده! وقت گرفتی بری امروز دوباره واست پر رنگش کنه؟
مرجان: من که دیگه عمرن بدم این دختره دست به موهام بزنه. اه اه اه ! دفعه قبلی مهمونی رو واسه همین عقب انداختم!! لباسم که می دونی دنباله دار می پوشم. فقط موندم پاشنه 10 سانتی بد نیست؟ پرده هاشونم فکر نکنم مالی باشه. رقص نورم که ندارن. با این اوضاع می خوای اصلن نریم؟؟
می 14, 2008 در t 12:17 ب.ظ |
راستی این پسرای کامنت گذارت چقدر آشغال خورن
)
تو بگی کوفتم میخوام بخورم با سیانور اونا میگن چون دونفره است پایه ایم!
چیییییییییش!
پسرم پسرای قدیم!
می 14, 2008 در t 12:28 ب.ظ |
pas tanhaei boro ghadam bezan
مرجان: قدم زدم امروز. زیر بارون. خیس خیس !! ولی هنوز کلوچه با دوغ می خوام!!
می 15, 2008 در t 12:01 ب.ظ |
این رو برای بچه ها ترجمه کردم، مردند از خنده!!
“من که دیگه عمرن بدم این دختره دست به موهام بزنه. اه اه اه ! دفعه قبلی مهمونی رو واسه همین عقب انداختم!! لباسم که می دونی دنباله دار می پوشم. فقط موندم پاشنه 10 سانتی بد نیست؟ پرده هاشونم فکر نکنم مالی باشه. رقص نورم که ندارن. با این اوضاع می خوای اصلن نریم؟؟”
می 15, 2008 در t 12:02 ب.ظ |
اینجا ما بارون افقی داریم. خیس خیس ندیدی بدونی یعنی چی. کلوچه هم نوش جونت.
مرجان: بارون افقي ديگه چيه؟ سر كاريه؟ كلوچه رو هم هنوز ن خور دم !!!!
می 15, 2008 در t 7:07 ب.ظ |
ظرفا رو شستی برگشتی؟
)
چرا این دکلته دنباله داره رو پوشیده بودی!
این دفعه به خاطر تیپ متبرجت عکس ها رو تو انقلاب می تونی پیدا کنی!
هی بهت گفتم خانومانه باش! من با ریز مگا پیکسلم میخوام عکس بندازم!
برگشتنی خواهرای ارشاد نزدیک بود منو ندا رو ارشاد کنند قصر در رفتیم!
تو چی؟ خواهرا ارشادت نکردند؟
مرجان: ربطي به تيپ متبرج نداره . تو به خاطر آبروريزي كه سر شكلات با سعيده در آوردي مي خواستي دق دليت رو سر يكي خالي كني. به خاطر همين هي با اون موبايل زپرتي عكس مي گرفتي!
تازه تقصير خودتونه كه به جاي توي خونه تو خيابون تيپ مي زنين. مي گرفتنتون خوراك خنده ي ما جور مي شد!
می 15, 2008 در t 7:08 ب.ظ |
این اگهیت رو بزن رو برد بسیج دانشجویی! اینجا که جواب نداد!
می 17, 2008 در t 9:31 ق.ظ |
منظور از پايه همان طناب و چوبي است كه دست فروشهاي قديم (دوره گرد توي ورزشگاه و كوچه و خيابان مي چرخوندند)اگه منظور همان است . احتياجي به استخدام كسي نيست . توي گردن خودت بنداز و كلوچه و دوغت را بخور . دستمزد اضافه هم نده
می 20, 2008 در t 3:17 ب.ظ |
حیفه نون!
پایه ی پایم
می 22, 2008 در t 6:23 ق.ظ |
پایم!
کجا؟
کی؟
با کی؟
این آخری خیلـــــــــــــــــــــــــــی مهمه!
فوریه 1, 2009 در t 2:25 ب.ظ |
شما خيلي باصفايين من اهل قم هستم.و داشتم براي پيدا كردن همسر قمي سرچ ميكردم كه بعد از خوندن ماجراي خانوم ز به اينجا رسيدم.
البته بعدش همه غم و غصه هاي تنها بودنم از يادم رفت. الانم كه دارم اين رو مينويسم، يه خنده مليح روي لبام از نوشته هاتون نقش بسته. كاش ميدونستم كه چه عاملي باعث شده كه انقدر شاد و خوشحال باشين تا من هم غصه هام رو برا هميشه فراموش ميكردم و بي خيال ازدواج ميشدم و مثل شما ميرفتم تو خط طنز و طنازي
ايشالا همين جوري كه خلق الله رو شاد ميكنين خدا هم شما رو شاد كنه و اون چيزي رو كه ميخواين به شما بده.