بدین وسیله از تمامی آقایان محترمی که در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران باعث شدند امثال اینجانب برای جلوگیری از برخود با ایشان به تر و فرزی آلینا کابائوا(قهرمان ژیمناستیک المپیک و همسر جدید ولادیمیر پوتین) به دست و سر و پایمان موج بدهیم کمال تشکر را دارا می باشم.
از یکی از همان تمامی آقایان محترم به علت کوباندن نایلون کتابهایم به ساق پایشان کمال پوزش طلبی را دارا می باشم، چون به هر حال تر و فرز شدن و انعطاف پذیری هم حدی دارد!
می 10, 2008 در t 3:38 ب.ظ |
من که آقا نیستم میرم سوت میزنم
مرجان: منم میام با هم سوت می زنیم و سبزی پلو می خوریم !!!
می 11, 2008 در t 5:54 ق.ظ |
اونایی که بی خیالن کمتر تصادف میکنن! یه دختره از چند نفر جاخالی داد اما آخرش بدجور خورد به من!
مرجان: در حالت عادی ما هم هی جاخالی نمی دیم اما اگه یکی رو ببینی که از 20 متری به قصد قربت برخورد میاد جلو، مجبوری یه جوری روشو کم کنی دیگه !!
می 11, 2008 در t 8:51 ق.ظ |
سلام من نظر می ذارم نمیاد!!!!
می 11, 2008 در t 8:51 ق.ظ |
ا!!!!!!
اومد!!!
می 11, 2008 در t 8:55 ق.ظ |
حالا نظر اصلی :
آقا ما هم تشکر می کنیم از دوشیزگان محترمی که در راهروهای تنگ و باریک نمایشگاه لطف کرده و نشسته و کتاب های ارزشمندی از جمله مجموعه داستان های فهیمه رحیمی و …. می خوانند!! و همچنین یک تشکر ویژه از زوج جوانی که بچه ی چند ماهه ی خودشونو سوار بر کالسکه آورده بودن به قسمت کتب دانشگاهی!! که البته در حالت عادی هم به زور می شد از اونجا رد شد!!!!
با تشکر : آقایی که علاوه بر نایلون کتاب ، چرخ گاری حاوی کتاب هم به پایش خورد!!!
مرجان: اواه !! منم جزو همون دوشیزگان بودم که توی راهرو نشسته بودم روی زمین!! ولی فهیمه رحیمی نخوندم اصلاًً، همش هم کتابای علوم اجتماعی ورق می زدم!! اون زوج جوان رو منم دیدم یا شاید یکی از هزاران زوج جوانی که بچه رو با کالسکه و تخت و روروئک آورده بودن نمایشگاه ! ببینم نمی خوای بگی اون آقای هیزی که من کتابامو کوبوندم تو ساق پاش تو بودی؟ هان؟؟؟؟
می 11, 2008 در t 12:29 ب.ظ |
بابا چرا به قصد کشت می زنی. خواستم باهات شوخی کنم. به اندازه شونصد مترمربع ، ساق پام کبود شده!!
می 11, 2008 در t 1:07 ب.ظ |
واي مرجان خانم چه مودبانه مي گي خواهر!
راستي بينم چرا معذرت خواهي مي كني؟ نمي خواي به اونائي كه به تو زدن چيز بگي اونائي كه مشت كوبيدن توسرت هولت دادند انداختنت رو كتابا؟؟؟!!!
می 11, 2008 در t 1:51 ب.ظ |
silam! menam hamto!!!! kheyre enshala!!!!!!
nakone oon kif poole manam ke gom shode bood o to bardashty?!!!!!! han?! midoonestam!!
می 11, 2008 در t 5:07 ب.ظ |
نه جانم!
من که چشام کاملا درویش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(آیکن چشمک از نوع شیطانی!)
و البته اون دوشیزه که کتاباش بصورت اتفاقی به ساق مبارک ما خورد دو تا ویژگی داشت:
اول اینکه بسیار مه رو و زیبا رو و …… (هرچی که بشه با رو به صورت صفت مثبت برتر ساخت) بودند!
و دوم اینکه به نظرم یه نظرایی داشتند!! (آیکن یه پسر ساده دل روستایی که یه لبخند ملیح می زنه!!)
نتیجه گیری : نه خیر شما نبودین!!
می 12, 2008 در t 5:37 ب.ظ |
به س ر: با توجه به قراین پست های اخیر جان جان اگر آن دوشیزه مذکوره مه لقا دماغی به اندازه سالن ها داشتند شک نکنید که جان جان بوده است.( لبخند شیطانی و ابرو بالا انداختن به مرجان)
به مرجان: من پول تاخیر امروز رو نمیدم! تقصیر خودته آنتن ندادی!
سبزی پلو رو هم بیار تا دیگه مریم مجبور نشه غذا ایتالیایی واسمون بپزه!
تو که قبلا زحمت کشیدی و اندازه تمام پارتی ها غذا پختی!
آره قربونش!
راستی تو فرجه ها نرو خونه، ما اینجا امر خیر داریم بیا شیشه ها کثیفند و آشپزخونه نظافت میخواد!
من میخواستم کامنت رو خصوصی بفرستم … اما نوش جونت ..می خواستی بلاگفا رو ترک نکنی تا بعدا نخوای پاکش کنی!
می 12, 2008 در t 6:29 ب.ظ |
Man sabzi polo ro miaram, to ham abzare lahvo laebo jur kon bachamun khafan + e! Tu blogfa ham ke budam to adat dashti be dadar dudur, jarime ketabam ta gherune akhar azat migiram! Konkuro dadi bikhiyale taahodatet be jame’e elmi shodi?