Archive for می, 2008

حسرت

می 24, 2008

بعضي وقتا حسرتهايي توي زندگي داري كه خيلي كوچيكن ولي بر آورده شدنش كاراي بزرگي مي كنه. با روح و روانت بازي مي كنه اصلن! مثل رفتن به خونه و خوابيدن توي اتاق خودت!

توضيحات: اين هفته بعد از 45 روز رفتم خونه. خدا توي راه حسابي غافلگيرم كرد. هيچ وقت توي جاده هراز مه نديده بودم. خلاصه مه و نم بارون و بوي برگ و خاك بارون خورده و ماماني كه توي خونه منتظر بود و دوستايي كه رفتم ديدنشون و ……كلي انرژي گرفتم….خدايا شكرت.

سال نور

عسل خاله

می 17, 2008

وقتي مي رفتيم پارك بايد مي نشستم روي تاب و بغلش مي كردم. يا اگه خيلي به غيرتش بر مي خورد مي ذاشتم خودش بشينه وعوضش توي هر رفت و برگشت بلوزشو از عقب مي گرفتم. خوشش نمي اومد واسه همين ديگه تاب سوار نمي شد. بند كرده بود به سرسره‏‏ ، اونم چه سرسره هايي!! كم ِ كم 10 تا پله داشت. واسه همين نمي ذاشتم از پله بره. هر بار خودم بغلش مي كردم و سرش مي دادم و قبل از اينكه برسه پايين مي پريدم جلوش كه با مخ نياد زمين.

اما اين بار اين اجازه رو هم نداد. يه سرسره كوچولو پيدا كرد و بند كرد كه خودم مي خوام برم! هيچ رقمه هم دست بردار نبود. از ترس جيغ و دادش رفتم عقب و با خودم گفتم: فوقش يه بار مي افته ديگه. بعدش خودت مي بري سوارش مي كني.

كنار سرسره ايستاده بودم و تماشاش مي كردم كه بار سوم و چهارم از پله هاي سرسره بالا مي رفت، با احتياط مي نشست و با ذوق زياد سر مي خورد پايين و فاتحانه نگام مي كرد و اجازه دور بعدي رو هم مي گرفت. چه كيفي داشت تماشا كردنش.

عسل خاله ديگه بزرگ شده…

دعوت به همکاری

می 13, 2008

به یک نفر پایه جهت خوردن کلوچه با دوغ نیازمندیم.

تشکر ویژه و پوزش اساسی

می 10, 2008

بدین وسیله از تمامی آقایان محترمی که در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران باعث شدند امثال اینجانب برای جلوگیری از برخود با ایشان به تر و فرزی آلینا کابائوا(قهرمان ژیمناستیک المپیک و همسر جدید ولادیمیر پوتین) به دست و سر و پایمان موج بدهیم کمال تشکر را دارا می باشم.

از یکی از همان تمامی آقایان محترم به علت کوباندن نایلون کتابهایم به ساق پایشان کمال پوزش طلبی را دارا می باشم، چون به هر حال تر و فرز شدن و انعطاف پذیری هم حدی دارد!

 

بزن به سیم آخر، دیوونه شو مثل…

می 5, 2008

سکانس اول:

با بر و بچ روی چمنهای دانشکده نشستیم که تلفن یکی زنگ می زنه. می ره جواب بده که می بینم کیف پولشو ول کرده به امون خدا. در یک آن بچ دیگر!! پیشنهاد می ده که بیا کیفشو بر داریم یه کم دنبالش بگرده بخندیم. موافقت می کنم و منتظر می شیم تلفنش تموم شه. اه !!! چقدر حرف می زنن!

سکانس دوم:

شب دوست جان زنگ می زنه به این یکی دوست جان که شما امروز کیف پول منو ندیدین؟ نگو یادمون رفته کیفو بهش پس بدیم و اونم متوجه نبود کیف نشده و بدون یک قرون پول و با هزار بدبختی خودشو رسونده خونه !!

————-

سکانس اول:

قبل از کلاس ساعت 2 برای ساعت 4 توی انقلاب  با یکی از دوستان قرار می ذارم. استاد اما خیال داره تا خود 4 بشینه. بحثو از پدیدار شناسی معتادان کشونده به ژانرهای سینمایی!!

سکانس دوم: ساعت 3 و 30 دقیقه س و هنوز سر کلاس نشستم، بعد کلاس هم حتمن باید با دو تا از استادا حرف بزنم! دکتر اسلاید ژانر وسترن رو می ره که مثل برق گرفته ها می پرم : دکتر!! وسترن رو هم می خواین بگین؟ ( وسترن اولین ژانریه که می خواد بگه!!) می گه: خب آره هنوز که چیزی نگفتم! من : آخه وسترن یه کم پیچیده س! نمی کشیم ، الان نمی فهمیم!! نگاه عاقل اندر سفیهی (با مضمون اینکه تا حالا فیلم دیدی؟) به من می کنه و دفتر و دستک رو جمع می کنه!

نکته: هنوز نوع بشر ژانری کشکی تر و آب دوغ خیاری تر از وسترن اسپاگتی نشناخته!