چگونه دیگران را پشت کوهی نشان دهیم…
مواد لازم: بی اطلاعی از پیشینه علمی و عملی افراد، مشنگ بازی متمایل به خباثت!!
برای یکی از جشنهای دانشکده یه پاورپوینت طنز درست کرده بودم. روز جشن، قبل از مراسم رفتم توی اتاق فرمان سالن و از میون شونصد نفری که اون تو بودن کسی که مرام گذاشته بود و قبول کرده بود پشت لپ تاپ بشینه رو پیدا کردم و شروع کردم جلوی بقیه توجیهش کنم:
ببینین! فایلشو گذاشتم روی دسکتاپ، موقع پخشش که شد روش 2 بار کلیک کنین باز می شه، این آیکون رو می بینین سمت چپ صفحه؟ روی اون که کلیک کنین اسلایدها رو تمام صفحه نشون می ده. فقط چون همه صفحه ها انیمیشن دارن باید دونه دونه واسه هر خط روی این دکمه کلیک کنین. پسرک بیچاره تمام مدت به توضیحات حرفه ای من گوش داد و حرفی نزد. گذشت تا اینکه چند وقت پیش کامپیوترم خراب شد. با بچه ها درباره تعمیرش صحبت می کردم که یکی گفت ببر پیش فلانی. همه کارای نرم افزاری سخت افزاری شون رو می برن پیش اون! پرسیدم فلانی کیه؟ گفت: همونی که روز جشن، پشت لپ تاپ نشسته بود!!
چگونه دیگران را خرس قطبی نشان دهیم…
مواد لازم: دوربین عکاسی، سرعت عمل، رعایت سکوت جهت پاره نشدن چرت سوژه
با شورای صنفی رفته بودیم اردو. دوربین دست من بود و موقع برگشتن از قیافه های درب و داغون و کثیف و چرت زدنای بامزه بچه ها عکس می گرفتم. واسه همین رو به جمعیت نشسته بودم روی سکوی پشت صندلی راننده مینی بوس و شکار لحظه ها می کردم. یهو برگشتم دیدم آقای فلانی که با تیپ خیلی آلاگارسونی اومده بود اردو و همونطور تمیز هم مونده بود جوری که بقیه نبینن روی صندلی کنار راننده مچاله شده و خوابش برده ! انگار که 20 ساله خوابه!! آی صحنه جون می داد واسه عکاسی! منم نه نگفتم.تا عکسو گرفتم بیدار شد. منم برای اینکه شک نکنه دوربین رو قایم کردم و لبخند گل و گشادی تحویلش دادم!! زد و هفته بعدش واسه جشن آخر سال انجمن اسلامی یه کلیپ ساختن که عکسای اردو هم توش بود. از میون همه عکسایی که از بچه ها در حال خواب و با قیافه های قرناقوز گرفتم فقط عکس مچاله شده ی آقا بود که اون وسط خودنمایی می کرد!
چگونه دیگران را ژیگول نشان دهیم…
مواد لازم: جیغ بنفش، حس بویایی قوی، محل خلوت یا ساکت که صدا در آن بپیچد.
فردای روز جشن با حاج ممد نشسته بودیم توی سایت. توی ردیفهای عقب هم بچه ها نشسته بودن و چت علمی می کردن! یهو حس کردم بوی عطر تندی وارد فضا شده و شترق با سر و صورتمان برخورد کرده! رو به حاج ممد می گم: اه !!!! چه بوی عطری میاد !! حاجی با ایما و اشاره حالیم می کنه که خفه شم و با سر به میز کناری اشاره می کنه! به به ! به به ! آقای فلانی بود که آخر وقت، عطر و گلاب پاشیده اومده بود وب گردی! نشون به اون نشون که صدای من توی فضای ساکت سایت پیچید و نشون به اون نشون که غیر از فلانی کس دیگری به سایت وارد و از اون خارج نشده بود! همه به سمت تازه وارد برگشتن و در کسری از ثانیه فلانی ناپدید شد!!!!!
نکته: از دوستانی که در این زمینه مهارت و تجربه بیشتری دارند دعوت می شود تا با ذکر تجربیات خود، ما را در هر چه پر بار تر شدن این راهنما یاری کنند.:D
آوریل 9, 2008 در t 8:00 ق.ظ |
بترکی دختر!
فکر کردی همه بهارند که نمی تونند یه پاورپوینت درست کنند
آوریل 9, 2008 در t 8:05 ق.ظ |
من ضایع شدن هایم رو جلو رضا بیات تعریف کردم و همتون می دونید! اما خداییش از رضا به بعد دیگه ضایع نشدم! فقط یه بار جلو منتظر! اونم معصوم چادرمو از سرم کشید
)
آوریل 9, 2008 در t 10:28 ق.ظ |
به به می بینم که یا ضایع می کنی یا ضایع می شی یا حال می دی یا حال می گیری خیلی ممنونممممممم
خوب خوبه زندگی آدم توش تنوعم باشه که بد نیست
خیره انشا الله
منم که خودت می دونی آخر سوتی و ضایعیم البته خدائی بیشترش مال سال اول بود اما بد دیگه قابل تحمل تر شد!!!
البته بزرگترین ضایعی من همون پخش عکسای اردو تو جشن شب شعر بود که پاک آبرو واسم نموند
آوریل 9, 2008 در t 12:25 ب.ظ |
یه بارم یکی از بچهها داشت یه چیزای نا مربوطی میگفت، بعدش فهمیدیدم که الان یک ساعت آقای مدیر گروه کنارمون واستاده، هم ما و هم اون قرمز شدیم فقط!
یه استاد پیرمرد دهن لق داشتیم، داشت تخته پاک میکرد، تخته پاکن از دستش افتاد، من فروی گفتم نچنچنچ! اونم برگشت یه سری حرف نامربوط زد، منم سعی کردم نفهمه کی بود، که به استاد عقدهای معروفه!
آوریل 11, 2008 در t 7:17 ب.ظ |
اساسی می خندم با نوشته هات
آوریل 13, 2008 در t 8:19 ق.ظ |
سلام!
آخ گفتیییییی!
یه بارم واسه من پیش اومده بود! حالا تو خوبه اون یارو رو خوب نمی شناختی! یه بار استادمون می خواست مطلبی رو برای من توضیح بده! فکر کن!! شروع کرده از اونجایی که : “کامپیوتر دستگاهیه که …”!!!!!
گفتم : استاد تو رو خدااااااااااااا!!!!!!!! من ترم آخریم!!!!
آوریل 13, 2008 در t 1:21 ب.ظ |
همين فلاني ديگه؟!!!! فلاني خودمون ديگه؟!!!!!!!! منم كه اصلا نميدونم كيه!!!! اگه بهش نگفتم!!!!
آوریل 13, 2008 در t 1:24 ب.ظ |
فلاني و كه نميدونم ولي رفيع فر حتما مرا خواهد كشت!!!!
آوریل 14, 2008 در t 4:33 ب.ظ |
توضیحاتت به کامپیوتریه خیلی با حال بود!!
مرجان: ممنون. در واقع همه شون یه نفر بودن !!
آوریل 15, 2008 در t 6:54 ق.ظ |
می خندیمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
آوریل 16, 2008 در t 5:16 ق.ظ |
به به….
http://abukoorosh.blogfa.com