این ترم 2 واحد درس اختیاری برام مونده بود که نمی دونستم باهاش چیکار کنم. موقع انتخاب واحد یه خرده پرس و جو کردم و لیست واحدا رو بالا و پایین کردم تا اینکه با شیر یا خط یکی از درسای مردم شناسی رو برداشتم، اونم با یک استاد خفن از دانشکده ادبیات!! نپرسین ربط دانشکده ادبیات با مردم شناسی چیه که خودمم نمی دونم، فقط اینو بگم که درس مورد نظر درس زبانها و اقوام ایرانی بود و من هم تعریفشو از بروبچی که ترم قبل پاسش کرده بودن شنیدم، به این صورت: غیبت و تاخیر برای استاد مهمه، کار عملی داره و امتحانش هم از روی کتاب و هم از جزوه ست! اگه آدم عاقلی باشید با شنیدن این حرف ها از خیر همچین درسی به عنوان درس اختیاری می گذرید، اما اگه مثل من اهل انجام کارهایی باشید که دیگران با شنیدنش قطعاً به سلامت عقلتون شک می کنن بی هیچ معطلی می رین و با اشتیاق هر چه تمام تر درس رو بر می دارین!!
اینو داشته باشین تا قضیه اصلی رو بگم!
گفتم این 2 واحد حدود 3 نمره کار عملی داره که با 15- 16 نمره امتحان و یکی دو نمره که مال غیبت و تاخیره، می شه 20 نمره آخر ترم. قبل از عید هر کسی موضوع کارش رو برای استاد تعیین کرد تا اون بعد عید برای پرزنت به ما وقت بده! قرار هم بر این شد که کسی موضوعش رو تغییر نده! منم همینجوری یه چیزی تو برگه نوشتم و دادم دستش. غافل از اینکه برای موضوع من هیچ منبع مکتوبی وجود نداره. دم رفتن استاد یک نگاهکی به موضوع من انداخت و گفت : برو روی لهجه ی فلان روستا توی فلان شهر استانتون کار کن. منم خوشحالانه گفتم: چشم استاد!!(یعنی از همین اول موضوع عوض شد!!)
یک روز فرصت شد و تا نزدیکای روستای مزبور رفتم ولی دیدم امکان نداره توی یک روز اونم توی شلوغی عید بتونم کار رو فیصله بدم و توی این ترافیک کشنده رفتن به اون سمت محال ممکنه! لذا سر خود موضوع را دوباره عوض کردم و با مشورت یکی از علمای علم ارتباطات موضوع آرگوهای گروه های شغلی رو انتخاب کردم! برای ارج نهادن به سال نوآوری و شکوفایی هم تصمیم گرفتم این اصطلاحات رو به همراه ضرب المثل های محلی مازندرانی با صدای پیرزن ها و پیرمردها ضبط کنم و سر کلاس به جای نوشتن آوانگاری ها پخش کنم . برای این کار 2 راه پیش روم بود، یا یه کاغذ از این اصطلاحات می نوشتم و می دادم دست بزرگترای فامیل خودمون که برام بخونن یا اینکه کار رو به صورت میدانی و به شکلی طبیعی انجام بدم. از سر بیکاری راه دوم رو انتخاب کردم و یه روز شال و کلاه کردم و رفتم توی بازار. جامعه نمونه م هم پیرمردهای بازاری بود که توی مغازه هاشون مگس می پرونن و کاری ندارن جز شکار یک جفت گوش مفت برای حرف زدن !
مغازه ی اول یک قصابی وسط بازار بود که 2 تا پیرمرد توش نشسته بودن. قضیه رو خوب براشون توضیح دادم و منتظر شدم تا یکی شون آماده گفتن بشه:
بسم الله رحمن رحیم. والا قدیما کار اینجوری نبود، ما می رفتیم گاوا رو از گنبد می آوردیم ، تو تاریکی صبح، الان الحمدلله چند سالی هست که همینجا کشتارگاه باز شده و …..
من سعی می کنم به شکل غیر مستقیم پیرمرد رو برگردونم سر موضوع اصلی اما اون باز حرف خودشو می زنه. بحث کشیده شده به نژاد گاوهایی که می کشن و پیرمرد بعدی هم توی بحث این یکی شرکت می کنه. مجبور می شم بعد از 10 دقیقه، سخنرانی پیرمرد در باب وزن گاو و گوسفندهایی که همون روز کشتار کرده رو قطع کنم و حالیش کنم که این چیزا اصلن برام مهم نیست و اگه تکیه کلام یا مثل محلی بلده بگه. پیرمرد از اینکه به نظر خنگ اومده خجالت کشید و 2 تا از معمرین دیگه ی بازار رو معرفی کرد و قبل از خداحافظی ته و توی جد و آباد منو در آورد، منم به خاطر وقتی که بی خودی ازم گرفت همه رو اشتباهی بهش گفتم و رفتم!
اولین گزینه پیشنهادی تا اسمش اومد بختش باز شد و مغازه ش پر از مشتری شد و اینجوری خود به خود از دور کنار رفت. دومی رو توی مغازه بغلی گیر انداختم و به زحمت 2- 3 تا مثل از زیر زبونش کشیدم بیرون. به این شکل که خودم ضرب المثل رو می گفتم و اون پشت سرم تکرار می کرد و من صداشو ضبط می کردم! مغازه های بعدی که اکثراً برنج فروشی و فرش فروشی بود تا منو می دیدن زبونشون بند می اومد. یکیشون برگشت و گفت : خانوم تو می خوای از زیر زبون ما بکشی اون موقع وضع مالی مردم چطور بود و حالا چطوره بعد واسه ما پرونده درست کنی!! اون یکی می گفت: من اصلا اهل این چیزا نیستم. بهش می گم یعنی نشده تا حالا با همکارتون که حرف می زنین تکیه کلام مخصوص به شغلتون رو هم بگید؟ می گه: نه! من همینجوری مثل آدم حرف می زنم( عجب! پس بقیه مثل غیر آدم حرف می زنن!!)
نکته اینجا بود که برای جلب اعتمادشون باهاشون محلی حرف می زدم( خیلی هم سلیس و روان) تا اینکه یکی شون ازم پرسید: تهروونی هستی؟؟ لازمه که براتون توضیح بدم اون پیرمرد هیچ ضرب المثلی نمی دونست؟!
خلاصه بعد از بالا و پایین کردن بازار، نا امید و دست از پا درازتر برگشتم خونه و تصمیم گرفتم خیلی شیک بدم بزرگترای فامیل چند تا اصطلاحی که پیدا کردم رو برام بخونن و خیال خودمو راحت کنم!
دست آخر برای خنک شدن دل خودم هم که شده به یکی شون گفتم: حاج آقا من که 2-3 ساله محلی یاد گرفتم، دست کم 10 تا مثل محلی بلدم، شما که ماشالا از وقتی دنیا اومدی با این زبون حرف می زدی!!!!!
- کی گفته پیرمردا و پیرزنا زبون مادری رو ارج می نهند و زنده نگه می دارند؟ والا من خودم از اینایی که دیدم بیشتر مثل و اصطلاح بلدم!
- از همینجا و از همین تریبون از همه دوستان مردم شناس به خاطر دست کم گرفتن تحقیقات میدانی شان کمال پوزش طلبی را نثار می دارم!
مارس 30, 2008 در t 2:45 ب.ظ |
WoW دکل هین جور؟! امه ترافیک هم هیین جور بیه!
البته چقدر آدمای باحالی بودن که بهت اطلاعات ندادن!
ولی باز شانس آوردی که استادش خوبه!
مارس 31, 2008 در t 6:15 ب.ظ |
ولي من برعکسشو يادم مياد!!
کلاس چهارم بودم که معلم بيچاره ي ما گفت براي انشا چهل تا ضرب المثل با توضيحش بياريد! من که رسيدم خونه هرچي به مغز کلاس چهارميم فشار آوردم فقط سه چهار تا ضرب المثل تونستم جور کنم! بهرحال دست از پا درازتر رفتم پيش مادرم و خواستم که کمکم کنه! پدر بزرگم که اون روز خونه ي ما بود به صورت اتفاقي حرف منو شنيد و يهو حس نوه دوستيش گل کرد! نشون به اون نشون که 90 تا ضرب المثل برام جور کرد و اصرار پشت اصرار که همه شو بنويسم!!(البته من گفتم چشم! اما همون چهل تا رو بيشتر ننوشتم! بقيه شو فقط گوش دادم!)
در ضمن تا سوم دبيرستان هر وقت پدربزرگ منو مي ديد مي گفت : بيا دو تا ضرب المثل ديگه برات بگم!!!!!!!!!
مرجان: خوشا به حالت بسی! من که راضی بودم یک شبانه روز می ایستادم تا برام ضرب المثل بگن، نه واسه کارم ها ، نه!!! واسه اینکه دلم خوش باشه قدیمیا واقعاً بیشتر از ما دلشون واسه زبون و فرهنگشون می سوزه که اینقدر ما رو می کوبونن!!
آوریل 2, 2008 در t 2:25 ب.ظ |
پیرمردتان برقرار!
آوریل 3, 2008 در t 1:11 ق.ظ |
man az tahghighe meydani aslan khaterate jalebi nadaram, behtare asan chizi nagam!
آوریل 3, 2008 در t 8:27 ق.ظ |
سلام فراوون بر مرجانیوی خودم اکشال نداره گریه هم نکن انگار تو از رفتن در مغازه یا خونه مردم برا سوال کردن چه از نوع مصاحبه و تحقیقش چه از نوع پرسشنامه اونم از نوع انتخاباتش شانس نداری حالا گریه نکن بزرگ شدی یادت می ره امیدوارم بزرگای فامیل دیگه کمکت کنند جیگر موفق باشی در امر خطیر کار میدانی
آوریل 3, 2008 در t 5:38 ب.ظ |
چه صنفی هم انتخاب کردی ..من بودم میرفتم پیش پسرا میگفتم هر چی ارگو دارید یالله رو کنید و این پرسشنامه رو پر کنید و ام پی تری هم یواشکی میذاشتم بینشون و می رفتم یه سمتی و خودمو مشغول یه چی میکردم تا اینا با هم حرف بزنن و ضبط شه که چیا میگن…بیا تیرون ..دلم برات تنگه..حاجیه جونم که رفتنی شده
(
مرجان: همه که مثل شما برای انجام تحقیقات عملیات پارتیزانی بلد نیستن بانو! فردا ایشالا عازمم.
آوریل 5, 2008 در t 2:57 ب.ظ |
عشق ست!!!
واسه همینه که هرکسی نمی تونه بیاد مردم شناسی دخترم… آره!
آوریل 5, 2008 در t 5:54 ب.ظ |
وجدانی خیلی زحمت کشیدی جان جان! کسی قدر این بچه های مردم شناسی را نمی دونه . پیشنهاد مطهره خیلی جالب بود!
آوریل 6, 2008 در t 7:24 ق.ظ |
سلام… به به خونه نو! زودتر می گفتین دست خالی نمی اومدیم! سال نو مبارک همشهری! کدوم دانشگاه درس می خونی؟
آوریل 7, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
سلام مر جان عزیز
به به.عجب داستانی داشتی.
مصائب عالی نا پایدار.
خوشحال می شم اگه با من هم صدا بشی.
منتظرتم مهربون.
شاد باشی
آوریل 8, 2008 در t 6:46 ق.ظ |
سلام سلام!!!!!
ميبينم كه داري واسه خودت مردم شناس ميشي و خيره انشالا!!!!
آوریل 8, 2008 در t 6:48 ق.ظ |
اصولا و غير اصولا كي پرزنت مي كني حالا كه ما بيايم و از صداي فاميل فملا كيفور شويم؟!!
آوریل 8, 2008 در t 6:48 ق.ظ |
موفق باشي. هميشه و همه جا و همه وقت و همه ساعت و همه اينا!!! جمشيديها هم بتركه ايشالا!
آوریل 12, 2008 در t 11:51 ق.ظ |
قشنگ بود!! اما با اون شروعي كه كرده بودي فكر مي كردم الان مي گي بعد از اين همه دردسر آخرش استاد گفته بايد رو همون موضوع قبلي ات كار مي كردي!!!!