انسيه…پر !

By مرجان

هم اتاقي جديد آمده و من در حال تشريح اوضاع اتاق براي او هستم.

من : من مرجانم. شلخته ترين هم اتاقيت.‏ اينم انسيه است‏،‏ پر سر و صداترين هم اتاقيت. اگه خوابت مث من سبك باشه صبح به صبح دهنت آسفالت مي شه تا اين بره دانشگاه.

انسيه از اين حرف ناراحت مي شه ولي مثل هميشه مي خنده. هم اتاقي جديد براي كاري مي ره بيرون و انسيه گله گذاري رو شروع مي كنه.

انسيه: كه اينطور؟ يعني من اينقدر بدم؟ اينقدر سر و صدا مي كنم؟

من در حالي كه مرضم گل كرده: حتي بيشتر از اينقدر!!

انسيه: حالا كه اينطوري شد مي خواستم يه چيزي بهتون بگم كه نمي گم.

من و سمانه كلي حرف مي زنيم و جيغ و داد كه بايد بگي.

من: نكنه مي خواي از اينجا بري ايشالا؟

انسيه: آره

!من: نكنه شوور كردي؟

انسيه : آره!

سمانه: برو بابا !

انسيه : (انواع و اقسام قسم ها براي اثبات راستگويي)

من: حالا كي مي يان خواستگاري؟( دلم خوشه ها)

انسيه: 12 روز ديگه عقدمونه!

من و سمانه: فك ها روي زمين!!! 

با اون همه خجالتي كه انسيه بابت گفتن موضوع كشيد بهش قول مي ديم كه چيزي به بقيه نگيم تا خجالتش بريزه!!!

10دقيقه بعد:

محبوبه كه يه چيزايي شنيده براي كاري مي ياد اتاق ما: بچه ها اتاقتون بوي ترشيدگي مي ده!!!

سمانه در حالي كه حرف سر دلش قلمبه شده: بوي ترشيدگي ماست! مي بيني تو رو خدا؟ اين انسيه شوهر كرد رفت، ما مونديم!!!

محبوبه مي شينه سر سفره شام و از خودش پذيرايي مي كنه: برو بابا!! اين؟؟ اين شوهر كرد؟؟

من ( آب دماغمو بالا مي كشم) : آرههههههه!

و بدون هماهنگي شروع مي كنيم به فيلم بازي كردن:

محبوبه مي زنه توي سرش و اداي گريه در مياره: خاك بر سرمون….خاك بر سرت سمانه. 4 سال اينجا بودي  حالا اين بايد شوهر كنه؟ تو چه غلطي مي كردي؟

من رو به انسيه: آخه من برم خونه به مامانم چي بگم؟ بگم سلام مامان. من يه هم اتاقي دارم كه 3 سال از من كوچيكتره و 10 روز ديگه عقد مي كنه؟ هان؟

 محبوبه(‏رو به آسمون) : خدايا! نه اينكه از عروسي ديگرون ناراحت باشم ها! نه! اما مگه من چه م  بود؟ من به اين خوبي‏، خوشگلي. ببين به چه خوبي نماز شب مي خونم. اينقدر خوب دعاي كميل مي خونم. اصلن يك حال روحي خوشي بهم دست مي ده كه نگو!! مدهوش مي شم!! 

من رو به سمانه: هي بهت گفتم اين كور و كچلها رو رد نكن. حالا ببين اين نيم وجبي رو دستت بلند شده!

سمانه: نا زنم اگه توي عيد شوهر نكنم!!! حالا مي بيني انسيه خانوم!

انسيه همچنان به كولي بازي هاي ما مي خنده.

 من مي رم اتاق سعيده تا اون ارشد زده ي بيچاره هم تو بازي ما شريك بشه. سعيد خوابه.

من: پاشو. پاشو كه بد بخت شديم . حالا هي درس بخون، ارشد قبول شي. اين دختره شوهر كرد و تو موندي!!

سعيده ( هول شده) : كي؟؟؟؟؟ سمانه؟

من: كاش سمانه بود!!!!! انسيه!!!!! 

سعيده: نه!!!!!! خاك به سرم شد. ماماااااااان!

و اين داستان تا آخر شب ادامه دارد. 

سواي كولي بازي هاي ما كه اينجور وقتا گل مي كنه و كلي سرش مي خنديم، قضيه انسيه خيلي جالبه. انسيه يه دختر كوچولوي ريزه ميزه ترم سوميه كه در طول شبانه روز هيچي نمي خوره و هيچ حرفي نمي زنه جز سلام و خداحافظ و گاهي وقتها هم “چطوري؟“. تنها مزاحمتي هم كه داره اينه كه صبح ها كه ما خوابيم هي در رو باز و بسته مي كنه و وسايل منو بي اجازه مرتب مي كنه.

بعد از نمايش تازه وقت كرديم يه كم فكر كنيم كه به چي مي خنديديم!!! 

ازش مي پرسم: خب چند بار ديديش؟ چطور باهاش آشنا شدي؟

مي گه: برادر زاده ي نمي دونم كي زن عمومه (‏توجه داشته باشيد كه اين نمي دونم كي مي تونه از دختر دايي باشه تاهمسايه برادر زن جاري خاله)! 2 بار ديدمش. يه بار شب خواستگاري و يه بار براي آزمايش خون!

من (فكم دوباره روي زمين): فقط 2 بار؟؟؟؟؟؟؟ حالا چقدر با هم حرف زدين؟

انسيه: نيم ساعت.

 من (در حال جمع كردن فكم از روي زمين): مي خواي شماره من يا سمانه رو بهش بده كه اگه كارت داشت زنگ بزنه؟ (يعني چرا اينقدر كم؟ بيشتر حرف مي زدي خب!)

انسيه: نه،‏آخه شماره شو ندارم.

اونقدر با خجالت و حجب و حيا حرف مي زنه كه دلم نمي ياد خوشحاليش رو  خراب كنم. داره برامون تعريف مي كنه كه قبل از عيد عقد مي كنه و تا يك ماه ديگه كاراي انتقاليشو جور مي كنه.از ترم آينده مي ره پرديس قم كه به خانواده جديديش نزديك تر باشه. از وقتي اين قضيه رو شنيدم مثل آدماي منگ بهش نگاه مي كنم. آخه اين دختر كوچولوي بي سر زبون چه جوري مي خواد بار يه زندگي رو به دوش بكشه؟ اونم زندگي با كسي كه قبل از ازدواج 2،3 بار بيشتر نديديش! با اين وضعي كه داره ازدواج مي كنه حتماَ‏ گير يه مادر شوهر گردن كلفت هم مي افته( صفت مادر شوهر چي بود؟) اين طفلي كه بلد نيست يه نيمرو بپزه، چطور مي خواد جواب خرده فرمايش مادر شوهرو بده؟ فقط دعا مي كنم شوهرش انسان باشه و ترس ما هم بي مورد باشه.

خدايا يعني چي مي خواد به سرش بياد؟  

پ ن : حتمن نگاهي هم به اين پست علي بندازين.

برچسب‌ها: , ,

9 نظر to “انسيه…پر !”

  1. مطهره می گوید:

    woOo0o0o0o0o0o0o0o0o0o0owwwwwwwwwwwwwwwwwwww!!

  2. مطهره می گوید:

    جمع کنید با سعیده!! هی بهت گفتم یه بابا پیدا کن!
    من به چیت بنازم؟
    به اون آزمون ارشد شیکی دادی؟
    یا اون بابای جنتلمنی که پیدا کردی؟

    مرجان : لطفاَ به آشی که می خوام براتون بپزم بناز.

  3. مطهره می گوید:

    من و مریم در راستای جمع کردن فک تو از روی زمین نقشه های شومی برایت تدارک دیدیم!
    ..
    حیف که داداش ندارم!
    ..حیف که داداش نداره!

    اووووووووی
    اب دهنت اویزون نشه!

    فک نکن بابا واست پیدا کردیم !

    قضیه حادتر از این چیزاست(لبخند شیطانی)

  4. مطهره می گوید:

    کاش می فهمید زندگی یعنی چی..خواست هاش از زندگی چیه..زرت دختره ی چشمو گوش بسته رو فرستادن خونه شوهر..چهارشنبه بگو یه تنظیم خانواده واسش بذاریم نره هول کنه!(چرا اینجا نمیشه نظر خصوصی ارسال کرد ..تف به روی ورد پرس)

    مرجان: بابا این ترم 2 تنظیمشو پاس کرد!! در این زمینه اوستاست فقط…فقط بچه ست! 4 شنبه هم نیست، داره می ره خونه واسه مقدمات عقد و آره و اینا!!!
    در ضمن تا دعوتو پس نخوندم بگو تو و مریم چه خوابی برام دیدین!

  5. نيلوفر می گوید:

    باور كن گاهي اوقات همينا خيلي خوشبخت مي شن. خوشبخت تر از اونايي كه فكر ميكنن حتما خودشون بايد عاشق بشن و سه چهار سال با طرف دوستن… چون اونا انتظارشون از زندگي همينه…

    مرجان: یه جورایی حرفتو قبول دارم. گاهی فکر می کنم این ماییم که بی خودی زندگی رو واسه خودمون بزرگ و پیچیده می کنیم. در عوض اونا با زندگی های کوچیک و دلخوشی های جزئی شون خوشن.

  6. «محمد» می گوید:

    یکی از بچه‌های ما هم بود که تو همین سند و سال کوچولو که دانشگاه قبول شد. فورا و در عرض چند هفته براش زن گرفتن تا تو شهر قریب که رفت به گناه نیافته!!!!!!!!!

    مرجان: دیگه ببین چی بوده که هنوز نرفته دانشگاه زنش دادن!!

  7. سعيده می گوید:

    اي بابا مردم از خنده يعني ريسه رفتم خيلي باحال نوشتي مخصوصا؛ اولشو مي دوني چيه حال دختراي دم بخته بي شوورو خوب توصيف كردي!!!!!!!!!!1
    هرچند همه ي ما اين كارا رو واسه مسخره بازي درآورده بودبم و اصن اصن شوور در مخيله مان هم نمي گنجد!!!!!!!!!!!
    ولي مي دوني چيه اين پستت خنده و گريه ش باحال بود ، از قه قه خنده ي من تو سايت و آبرو ريزيش كه بگذريم آخرش ادم و واقعا؛ به فكر فرو مي برد يعني واقعا؛ تو قرن 21 هنوز يه همچين ازدواجائي وجود داره نمي دونم والله منم مثه تو با وجود تمام حسيوديي كه به انسيه مي كنم!!!!!!! واقعا؛ براش آرزوي خوشبختي مي كنم ايشالله كه خوشبخت شه .

    مرجان: خدا خفه ت نكنه.مي دونم كه تو اصلن به اين چيزا فكر هم نمي كني!!!
    آره تنها كاري كه ما مي تونيم بكنيم آرزوي خوشبختيشه.

  8. مطهره می گوید:

    کشمش ها رو آماده کن… :)
    سیستمت درسته یا ام پی تریم رو بیارم؟

    مرجان: باز لو رفت ناهار چیه؟ اه !!! سیستم من خرابه ولی ضبط بچه ها هست. البته امروز دارم درستش می کنم.بدعا که خرابترش نکنم.

  9. khodam می گوید:

    اولاً خیره ان شاءالله
    ثانیاً بابا آشپزیش که خوبه
    ثالثاً عروسی خودت و اون خرس کوچولو ایشاللا

يك پاسخ برايش بگذاريد