Archive for مارس, 2008

مصائب مرجان

مارس 30, 2008

این ترم 2 واحد درس اختیاری برام مونده بود که نمی دونستم باهاش چیکار کنم. موقع انتخاب واحد یه خرده پرس و جو کردم و لیست واحدا رو بالا و پایین کردم تا اینکه با شیر یا خط یکی از درسای مردم شناسی رو برداشتم، اونم با یک استاد خفن از دانشکده ادبیات!! نپرسین ربط دانشکده ادبیات با مردم شناسی چیه که خودمم نمی دونم، فقط اینو بگم که درس مورد نظر درس زبانها و اقوام ایرانی بود و من هم تعریفشو از بروبچی که ترم قبل پاسش کرده بودن شنیدم، به این صورت: غیبت و تاخیر برای استاد مهمه، کار عملی داره و امتحانش هم از روی کتاب و هم از جزوه ست! اگه آدم عاقلی باشید با شنیدن این حرف ها از خیر همچین درسی به عنوان درس اختیاری می گذرید، اما اگه مثل من اهل انجام کارهایی باشید که دیگران با شنیدنش قطعاً به سلامت عقلتون شک می کنن بی هیچ معطلی می رین و با اشتیاق هر چه تمام تر درس رو بر می دارین!!

اینو داشته باشین تا قضیه اصلی رو بگم!

گفتم این 2 واحد حدود 3 نمره کار عملی داره که با 15- 16 نمره امتحان و یکی دو نمره که مال غیبت و تاخیره، می شه 20 نمره آخر ترم. قبل از عید هر کسی موضوع کارش رو برای استاد تعیین کرد تا اون بعد عید برای پرزنت به ما وقت بده! قرار هم بر این شد که کسی موضوعش رو تغییر نده! منم همینجوری یه چیزی تو برگه نوشتم و دادم دستش. غافل از اینکه برای موضوع من هیچ منبع مکتوبی وجود نداره. دم رفتن استاد یک نگاهکی به موضوع من انداخت و گفت : برو روی لهجه ی فلان روستا توی فلان شهر استانتون کار کن. منم خوشحالانه گفتم: چشم استاد!!(یعنی از همین اول موضوع عوض شد!!) 

 یک روز فرصت شد و تا نزدیکای روستای مزبور رفتم ولی دیدم امکان نداره توی یک روز اونم توی شلوغی عید  بتونم کار رو فیصله بدم و توی این ترافیک کشنده رفتن به اون سمت محال ممکنه! لذا سر خود موضوع را دوباره عوض کردم و با مشورت یکی از علمای علم ارتباطات موضوع آرگوهای گروه های شغلی رو انتخاب کردم! برای ارج نهادن به سال نوآوری و شکوفایی هم تصمیم گرفتم این اصطلاحات رو به همراه ضرب المثل های محلی مازندرانی با صدای  پیرزن ها و پیرمردها ضبط کنم و سر کلاس به جای نوشتن آوانگاری ها پخش کنم . برای این کار 2 راه پیش روم بود، یا یه کاغذ از این اصطلاحات می نوشتم و می دادم دست بزرگترای فامیل خودمون که برام بخونن یا اینکه کار رو به صورت میدانی و به شکلی طبیعی انجام بدم. از سر بیکاری  راه دوم رو انتخاب کردم و یه روز شال و کلاه کردم و رفتم توی بازار. جامعه نمونه م هم پیرمردهای بازاری بود که توی مغازه هاشون مگس می پرونن و کاری ندارن جز شکار یک جفت گوش مفت برای حرف زدن !

مغازه ی اول یک قصابی وسط بازار بود که 2 تا پیرمرد توش نشسته بودن. قضیه رو خوب براشون توضیح دادم و منتظر شدم تا یکی شون آماده گفتن بشه:

بسم الله رحمن رحیم. والا قدیما کار اینجوری نبود، ما می رفتیم گاوا رو از گنبد می آوردیم ، تو تاریکی صبح، الان الحمدلله چند سالی هست که همینجا کشتارگاه باز شده و …..

من سعی می کنم به شکل غیر مستقیم پیرمرد رو برگردونم سر موضوع اصلی اما اون باز حرف خودشو می زنه. بحث کشیده شده به نژاد گاوهایی که می کشن و پیرمرد بعدی هم توی بحث این یکی شرکت می کنه. مجبور می شم بعد از 10 دقیقه، سخنرانی پیرمرد در باب وزن گاو و گوسفندهایی که همون روز کشتار کرده رو قطع کنم و حالیش کنم که این چیزا اصلن برام مهم نیست و اگه تکیه کلام یا مثل محلی بلده بگه. پیرمرد از اینکه به نظر خنگ اومده خجالت کشید و 2 تا از معمرین دیگه ی بازار رو معرفی کرد و قبل از خداحافظی ته و توی جد و آباد منو در آورد، منم به خاطر وقتی که بی خودی ازم گرفت همه رو اشتباهی بهش گفتم و رفتم!

اولین گزینه پیشنهادی تا اسمش اومد بختش باز شد و مغازه ش پر از مشتری شد و اینجوری خود به خود از دور کنار رفت. دومی رو توی مغازه بغلی گیر انداختم و به زحمت 2- 3 تا مثل از زیر زبونش کشیدم بیرون. به این شکل که خودم ضرب المثل رو می گفتم و اون پشت سرم تکرار می کرد و من صداشو ضبط می کردم! مغازه های بعدی که اکثراً برنج فروشی و فرش فروشی بود تا منو می دیدن زبونشون بند می اومد. یکیشون برگشت و گفت : خانوم تو می خوای از زیر زبون ما بکشی اون موقع وضع مالی مردم چطور بود و حالا چطوره بعد واسه ما پرونده درست کنی!! اون یکی می گفت: من اصلا اهل این چیزا نیستم. بهش می گم یعنی نشده تا حالا با همکارتون که حرف می زنین تکیه کلام مخصوص به شغلتون رو هم بگید؟ می گه: نه! من همینجوری مثل آدم حرف می زنم( عجب! پس بقیه مثل غیر آدم حرف می زنن!!)

نکته اینجا بود که برای جلب اعتمادشون باهاشون محلی حرف می زدم( خیلی هم سلیس و روان) تا اینکه یکی شون ازم پرسید: تهروونی هستی؟؟ لازمه که براتون توضیح بدم اون پیرمرد هیچ ضرب المثلی نمی دونست؟!

خلاصه بعد از بالا و پایین کردن بازار، نا امید و دست از پا درازتر برگشتم خونه و تصمیم گرفتم خیلی شیک بدم بزرگترای فامیل چند تا اصطلاحی که پیدا کردم رو برام بخونن و خیال خودمو راحت کنم!

دست آخر برای خنک شدن دل خودم هم که شده به یکی شون گفتم: حاج  آقا من که 2-3 ساله محلی یاد گرفتم، دست کم 10 تا مثل محلی بلدم، شما که ماشالا از وقتی دنیا اومدی با این زبون حرف می زدی!!!!!

-          کی گفته پیرمردا و پیرزنا زبون مادری رو ارج می نهند و زنده نگه می دارند؟ والا من خودم از اینایی که دیدم بیشتر مثل و اصطلاح بلدم!

-          از همینجا و از همین تریبون از همه دوستان مردم شناس به خاطر دست کم گرفتن تحقیقات میدانی شان کمال پوزش طلبی را نثار می دارم!

 

اینجا دانشکده ماست…

مارس 26, 2008

دانشکده ما جاییست که در آن همه به شدت به دنبال علم هستند.

جایی که به دختران به چشم موجوداتی گرانبها نگریسته می شود.

کلام استاد همه را مسحور می کند.

 

با همه به عنوان یک انسان رفتار می شود.

برای هر قفلی کلیدی هست.

و برای هر مناسبتی برنامه ای.

اینجا دانشکده ماست، جای خوبی ست.

عید اومده، عید اومده، بهاره

مارس 18, 2008

رفتیم کمی آنطرف تر از شمال خودمان…

نظارت کردیم که سبزی بازارش واقعاً سبز باشد

و تربچه هایش قرمز

و تنگ ماهی ها کم آب نباشد خدای نکرده

اسلام بازار را هم زیر نظر داشتیم که زیادی به خطر نیفتد!

البته در بین نباتاتش هم اسلام داشت به خطر می افتاد

شکر خدا بهار آمده بود، با همان نجابت و زیبایی همیشگی

اول و وسط و آخر سالتان خوش و پر خیر و برکت.

نیم روز تمیز یک خانواده

مارس 16, 2008

اپیزود یک

می گم: تو راضی می شی من که خواهرت  هستم توی ساعتی به این شلوغی برم روی لبه ی پنجره ی طبقه دوم، روبروی خیابونی که کلی آدم از توش رد می شن بشینم و با یه دست پنجره رو بگیرم تا نیفتم و با دست دیگه شیشه رو تمیز کنم؟

اخم می کنه، می ره توی فکر، دستی به چونه ش می کشه، از پنجره یه نگاه به بیرون می اندازه و بالاخره جواب می ده: آره….ولی به شرطی که قول بدی تمیز پاکشون کنی!!

 اپیزود دو

وقتی دید توی انتخابات به کسی غیر از کاندیدای مورد نظر اون رای دادم، من رو مستحق ارشاد تشخیص می ده وتسامح و تساهل رو بی خیال می شه. میاد توی هال ، پشت سرم می ایسته و می گه: شیشه رو با روزنامه تمیز کن!

روزنامه ی توی دستم رو نشونش می دم.

-          روزنامه رو مچاله نکن، تا کن که شیشه شور کف کنه!

روزنامه ی تا شده رو نشونش می دم.

-          دیگه پارچه نکش کثیفش می کنه.

بر می گردم نگاهش می کنم. می پرسم: بابا، تو تا حالا شیشه ی کجا رو تمیز کردی؟

-          شیشه ی ماشینم.

+ با چی؟

-         با دستمال یزدی.

 اپیزود سه

از روی پنجره می پرم پایین و کتفم رو ماساژ می دم. در حالی که سعی می کنم خیلی عادی و معمولی جلوه کنه، می گم: مامان! چطوره به یه کارگر بگیم بیاد؟

نگاه پر مهرش رو اول به شیشه و بعد به من می دوزه:

-          آخه کدوم کارگر شیشه ها رو اینجوری برق می اندازه عزیزم ؟

تبلیغات به چه قیمتی؟

مارس 12, 2008

این روزا به هر سایت و وبلاگی سر می زنی درباره انتخابات نوشته، دیدم ضایعه من چیزی ننویسم!! اصلاً بی کلاسیه، پس فردا مردم حرف در میارن که طرف بینش سیاسی نداره و هیچی سرش نمی شه و نمی تونه 2 کلمه از انتخابات حرف بزنه و لاله و ….!!!

البته من کاری به شورای نظارت و شورای نگهبان و رد صلاحیتهای گسترده و کاندیداها و میتینگ ها و شعارها و سوتی هاشون ندارم. چیزی که اعصاب منو خرد کرده بی تدبیری و بی توجهی بعضی کاندیدا ها توی تبلیغاته! نمی دونم چه رسمی شده که بعضی ها برای اینکه بگن خیلی مذهبی و معتقدن و احتمالا برای اینکه برای دور بعدی مدرک داشته باشن که التزام عملی شون به دین اسلام رو ثابت کنه!! پشت کارتهای تبلیغاتی شون دعا و آیه الکرسی و زیارت عاشورا و … چاپ می کنن و می دن دست کارت پخش کن ها که توی خیابون پخش کنن. اما غافلن ( یا خودشون رو می زنن به غفلت ) که مردم دل خوشی از انتخابات ندارن و اگر هم داشته باشن ساعت 7 بعد از ظهر که دارن خرد و خمیر از سر کار بر می گردن وسط شلوغی و همهمه و تنه زدنهای دم عید هر چی بدی دستشون نگاه نمی کنن. بعد از گرفتن کارت  و چه بسا بدون نگاه کردن به عکس و اسم اونها، بی معطلی می ندازنش زمین (و اگه با انتخابات مشکل خانوادگی داشته باشن کارت رو پاره می کنن ) واینجوری کلی آیه و اسماء جلاله است که می ره زیر دست و پا . و جمع کردنش هم از زیر دست و پا، کار حضرت فیله!

بعضی  کاندیداها هم  پرچم ایران رو پشت عکس خودشون می زنن و کلمه الله هم اون وسط درشت چاپ می کنن و فکر هم نمی کنن که حالا فرضاً مردم به شمای میهن پرست رای دادن و رای هم آوردی و بهارستان رو هم فتح کردی، دیگه عکستو توی آلبوم خانوادگی شون که نگه نمی دارن! می ندازن دور! اونوقت کی می خواد پس فردا جواب خدا رو بده که چرا اسم منو انداختین دور؟

دسته ی سوم کاندیداهایی هستن که توی اسمشون الله هست( مثل روح الله، شمس الله، عین الله و …) و اسمشون رو به همین صورت توی کارتها و پوستر ها چاپ می کنن و فکر هم نمی کنن که ممکنه مردم کاری غیر از دیدن و نگه داشتن کارت اونها داشته باشن!

واقعن نمی دونم مشاوران تبلیغاتی که این کاندیداهای ظاهراً محترم باهاشون مشورت می کنن و کار تبلیغات اونها رو انجام می دن به چیزی غیر از تبلیغ هم فکر می کنن یا فقط رنگ و لعاب پوستر و کارت و بنر و .. براشون مهمه!

توی این دوره که راننده تاکسی هم به جای بقیه پول کارتهای دعا به آدم میده چاپ دعا روی کارت تبلیغاتی که عمرش بیشتر از چند دقیقه نیست کار بیهوده و بی تاثیریه. پرچم ایران رو هم می شه خیلی ساده و زیبا توی پس زمینه ی کارت یا پوستر کار کرد به طوری که نیازی به آرم الله هم نداشته باشه، قضیه ی قسمت دوم اسم و پسوند فامیلی رو هم می شه با همون رسم گذاشتن 3 نقطه ( ا…) به جای نوشتن الله به طور کامل فیصله داد.

 ذهن مردم ما ، ماشالا بعد از این همه انتخابات و چلانده شدن توسط کسانی که فقط صفوف به هم پیوسته ی مردم رو می خوان اونقدر دقیق و فعال هست و اونقدر درک تبلیغاتی داره که نیازی به فرو کردن تبلیغات به شکل مستقیم، برای تحت تاثیر قرار دادنش  نیست.