بالاخره چشم جهانیان رو روشن نمودیم و رفتیم اون امتحان کذایی ارشد رو دادیم! کلی فشار و استرس روی…روی ….روی من که نه، روی خانواده و اطرافیان و دوست و آشنا بود که به حمد الله رفع و رجوع شد!! ما که تو خونه بساطی داشتیم، مامان جانمان رفته بود دکتر ولی به هر مصیبتی بود خودشو به ساعت رفتن من رسوند خونه و پدر جانی که گیر داده بود منو تا بابلسر برسونه!! دوستان هم که چپ و راست با اس ام اس های دلگرم کننده( تو بخوان خجالت دهنده) هی دل ما رو گرم می کردن!! البته من امسال می خواستم عرصه رو برای جوونا باز کنم و برنامه رو ریخته بودم برای سال دیگه که ایشالا سر فرصت با بر و بچ بریم واسه تیم ملی!!
در مورد امتحان چیز زیادی یادم نمی یاد، جز اینکه 50 تا سوال مربوط به یه رشته ی دیگه که دفترچه ش با ما مشترک بود رو هم خوندم و به چند تاشون جواب هم دادم و با این وجود نیم ساعت وقت اضافه آوردم!!
کارتها رو 5 دقیقه بعد از توزیع دفترچه جمع کردن، نمی دونم اصلن برای چی بهمون کارت دادن!!! حدوداً نیم ساعت بعد از جمع شدن کارتها، پاسخنامه رو تحویل مراقب که به تازگی دبیرستانو تموم کرده می دم و پاورچین می رم بیرون، سرپرست مراقبها (سر مراقب!!) می دوه دنبال من. متوجه می شم ولی به روی خودم نمی یارم. از آدمایی که می خوان همزمان نقش مراقب و مشاور و ننه رو بازی کنن حرصم می گیره. ننه بالاخره به من می رسه.
ننه: خانوم کجا می ری؟
من در حالی که خیلی سر خوش و خونسردم با خنده : بیرون دیگه !
ننه: ساعت چنده آخه؟
من دوباره با خنده: نمی دونم، موبایلمو گرفتن آخه!!
ننه (ملتمسانه): آخه باید کارتها رو جمع کنن!!
من: کارتها رو که همون اول گرفتن، حالا برم؟
ننه: آخه کارتها رو جمع نکردن!! چه زود داری می ری؟
من (کلافه) : ببخشید خب! حالا برم؟
ننه: آخه کارتها….
من پشت به ننه، روی پله ها : …
بعد از یک ربع پیاده روی برای رسیدن به درب دانشگاه مازندران (ماشالا 20 هکتار محوطه داره) می پرم توی صندلی جلوی یه تاکسی زپرتی، می گم زپرتی واسه اینه که توقع بستن کمربند ایمنی نداشته باشین! به خاطر همین ویژگی ماشین و به لطف راننده، روی پل بابلسر نزدیک بود بپرم توی کابین یک وانت مزدا که فاصله شو از عقب با ماشین ما تنظیم نکرده بود( اینو از بوق های ممتد راننده تاکسی متوجه شدم، چون توجه محترمش به یک ماشین توی لاین مخالف جلب شده بود و توقع داشت مزدا حواسش به عقب باشه) نمی دونین چه صحنه ای بود!! داشتم به دوستم اس ام اس می زدم که یهو حس کردم کله م در فاصله ی 5 سانتی متری با شیشه ماشین قرار گرفته! که خدا بهم رحم کرد و دستم از توی جیبم در اومد و روی داشبورد قرار گرفت! خلاصه از ترس، توی کورس بعدی ماشین سواری، یه بسته کرانچی خریدم و چپیدم توی صندلی عقب و خرچ خرچ کرانچی خوردم تا برسم خونه!
توی محمود آباد اول ماشینی که می رفت سمت نور رو پیدا کردم و به راننده سپردم که جامو نگه داره و بعدش پریدم توی یه سوپری برای خرید کرانچی.
با چهره ای که به شدت حاکی از عجله بود به پیرمرد فروشنده گفتم: آقا کرانچی( همان مانچی) دارین؟
پیرمرد: نمی دونم، برو توی اون کارتن ها نگاه کن.
حدود 8 تا جعبه روی هم سوار شده بودن و من یکی یکیشونو زیر و رو می کنم تا بالاخره به گنجینه ی کرانچی های پیرمرد دست پیدا می کنم.
من ( با عجله): اینا 200 تومن بود یا 300؟
پیرمرد چشماشو از پشت عینک ریز می کنه: تو کجا اینا رو 200 تومن خریدی؟؟؟ هان؟؟
من چشمم به ماشین نور و دست توی جیب برای پیدا کردن 300 تومن پیرمرد: حالا یه سوال کردم، ببخشید خب!!
پولو می دم و می دوم سمت ماشین، با خودم می فکرم مردم چه داغون شدن، بابت هیچی باید ازشون عذر خواهی کنی، اون از ننه سر امتحان، اینم از این بابا!!
بی جنبه بازی در نمی یارم اما روز خوبی بود. با اینکه رسماً گند زدم به امتحان و نزدیک بود بمیرم، ولی روز خوبی بود. یه جور مراسم اتمام حجت با خود. از خودم قول گرفتم فرصتی که برای کنکور بعدی دارم رو جوری بگذرونم که سال دیگه همین روز، همینجا، بدونم قراره چی به سرم بیاد و مثل توریست نباشم که تهش فقط یه کرانچی برام داشته باشه…