Archive for فوریه, 2008

وقتی که ما داغونیم…

فوریه 27, 2008

با سمانه قدم می زنیم تا ایستگاه اتوبوس. جلوی بساط گل فروش می ایسته، من بنا به عادت شروع می کنم به نظر دادن درباره گل: خب یه دسته نرگس بخر با یه شاخه مریم!گلها رو می خره و می ده به من: مال توئه.-         مال من؟ چرا آخه؟ و خودم دنبالشو نمی گیرم. قبلن برای گل خریدن دلیل نمی خواستیم.  به کله م فشار میارم که یادم بیاد آخرین بار کی برای خودم یا اون گل خریدم. روز تولد اون براش گل خریده بودم…خودم چی؟ یادم نمی یاد….اصلا گل چی بود؟ ها… نرگس یود…یه شب توی بارون، تا از سر کار یرسم خوابگاه ساعت 9 شده بود..خسته و خیس و داغون رسیده بودم همونجا. یه دور همه آهنگای ام پی تری رو گوش داده بودم و هنوز داغون بودم. اون شب اگه نرگس نمی خریدم حتمن می مردم! چقدر شکننده شدیم. چقدر برای خوب بودن احتیاج به بهوونه داریم. گل ، کادو، موسیقی، و اگه نباشه داغون و دپرسیم. واسه همینه که بهونه های کوچیک رو روی هوا می قاپیم، کافیه یکی به دنیا بیاد، یکی بره مسافرت، امتحانا تموم بشه، اونوقت باید کلی شادی کنیم . جشن بگیریم. اگه یکی حالش بد باشه زمین و زمان به هم دوخته می شه تا سر حال بیاد. از عملیات ژانگولر گرفته تا همین گل خریدنا. نمی دونم وقتی بچه ها نباشن و یکی داغون بشه می خوایم چیکار کنیم؟ 

پ ن : عکس پست قبلی یه شیشه روغن زیتون بود که از پایین نگریسته شده بود!!

فکر نکنین مطهره خیلی هوش و زکاوت و از این حرفا داره. خودم از روی رفاقت بهش گفتم عکس چیه و اون هم زرتی اومد اینجا گفت.

پ ن 2 : بلاگفایی های گل  که به سوسول بازی های وردپرس عادت ندارین، اگه تو کامنتا ایمیلتون رو بنویسین فکر کنم مشکل پریدن کامنت حل بشه.

این چیه؟!

فوریه 22, 2008

kahrobaa

بعد الارشد…

فوریه 21, 2008

بالاخره چشم جهانیان رو روشن نمودیم و رفتیم اون امتحان کذایی ارشد رو دادیم! کلی فشار و استرس روی…روی ….روی من که نه، روی خانواده و اطرافیان و دوست و آشنا بود که به حمد الله رفع و رجوع شد!! ما که تو خونه بساطی داشتیم، مامان جانمان رفته بود دکتر ولی به هر مصیبتی بود خودشو به ساعت رفتن من رسوند خونه و پدر جانی که گیر داده بود منو تا بابلسر برسونه!! دوستان هم که چپ و راست با اس ام اس های دلگرم کننده( تو بخوان خجالت دهنده) هی دل ما رو گرم می کردن!! البته من امسال می خواستم عرصه رو برای جوونا باز کنم و برنامه رو ریخته بودم برای سال دیگه که ایشالا سر فرصت با بر و بچ بریم واسه تیم ملی!!

در مورد امتحان چیز زیادی یادم نمی یاد، جز اینکه 50 تا سوال مربوط به یه رشته ی دیگه که دفترچه ش با ما مشترک بود رو هم خوندم و به چند تاشون جواب هم دادم و با این وجود نیم ساعت وقت اضافه آوردم!!

کارتها رو 5 دقیقه بعد از توزیع دفترچه جمع کردن، نمی دونم اصلن برای چی بهمون کارت دادن!!! حدوداً  نیم ساعت بعد از جمع شدن کارتها، پاسخنامه رو تحویل مراقب که به تازگی دبیرستانو تموم کرده می دم و پاورچین می رم بیرون، سرپرست مراقبها (سر مراقب!!) می دوه دنبال من. متوجه می شم ولی به روی خودم نمی یارم. از آدمایی که می خوان همزمان نقش مراقب و مشاور و ننه رو بازی کنن حرصم می گیره. ننه بالاخره به من می رسه.

 ننه: خانوم کجا می ری؟

من در حالی که خیلی سر خوش و خونسردم با خنده : بیرون دیگه !

ننه: ساعت چنده آخه؟

من دوباره با خنده: نمی دونم، موبایلمو گرفتن آخه!!

ننه (ملتمسانه): آخه باید کارتها رو جمع کنن!!

من: کارتها رو که همون اول گرفتن، حالا برم؟

ننه: آخه کارتها رو جمع نکردن!! چه زود داری می ری؟

من (کلافه) : ببخشید خب! حالا برم؟

ننه: آخه کارتها….

من پشت به ننه، روی پله ها : …

 بعد از یک ربع پیاده روی برای رسیدن به درب دانشگاه مازندران (ماشالا 20 هکتار محوطه داره) می پرم توی صندلی جلوی یه تاکسی زپرتی، می گم زپرتی واسه اینه که توقع بستن کمربند ایمنی نداشته باشین! به خاطر همین ویژگی ماشین و به لطف راننده، روی پل بابلسر نزدیک بود بپرم توی کابین یک وانت مزدا که فاصله شو از عقب با ماشین ما تنظیم نکرده بود( اینو از بوق های ممتد راننده تاکسی متوجه شدم، چون توجه محترمش به یک ماشین توی لاین مخالف جلب شده بود و توقع داشت مزدا حواسش به عقب باشه) نمی دونین چه صحنه ای بود!! داشتم به دوستم اس ام اس می زدم که یهو حس کردم کله م در فاصله ی 5 سانتی متری با شیشه ماشین قرار گرفته! که خدا بهم رحم کرد و دستم از توی جیبم در اومد و روی داشبورد قرار گرفت! خلاصه از ترس، توی  کورس بعدی ماشین سواری، یه بسته کرانچی خریدم و چپیدم توی صندلی عقب و خرچ خرچ کرانچی خوردم تا برسم خونه!

توی محمود آباد اول ماشینی که می رفت سمت نور رو پیدا کردم و به راننده سپردم که جامو نگه داره و بعدش پریدم توی یه سوپری برای خرید کرانچی.

با چهره ای که به شدت حاکی از عجله بود به پیرمرد فروشنده گفتم: آقا کرانچی( همان مانچی) دارین؟

پیرمرد: نمی دونم، برو توی اون کارتن ها نگاه کن.

حدود 8 تا جعبه روی هم سوار شده بودن و من یکی یکیشونو زیر و رو می کنم تا بالاخره به گنجینه ی کرانچی های پیرمرد دست پیدا می کنم.

من ( با عجله): اینا 200 تومن بود یا 300؟

پیرمرد چشماشو از پشت عینک ریز می کنه: تو کجا اینا رو 200 تومن خریدی؟؟؟ هان؟؟

من چشمم به ماشین نور و دست توی جیب برای پیدا کردن 300 تومن پیرمرد: حالا یه سوال کردم، ببخشید خب!!

پولو می دم و می دوم سمت ماشین، با خودم می فکرم مردم چه داغون شدن، بابت هیچی باید ازشون عذر خواهی کنی، اون از ننه سر امتحان، اینم از این بابا!!

بی جنبه بازی در نمی یارم اما روز خوبی بود. با اینکه رسماً گند زدم به امتحان و نزدیک بود بمیرم، ولی روز خوبی بود. یه جور مراسم اتمام حجت با خود. از خودم قول گرفتم  فرصتی که  برای کنکور بعدی دارم رو جوری بگذرونم که سال دیگه همین روز، همینجا، بدونم قراره چی به سرم بیاد و مثل توریست نباشم که تهش فقط یه کرانچی برام داشته باشه…

خانه ی جدید من!

فوریه 20, 2008

آدرس خونه مو عوض کردم. دیگه حوصله ی خنگ بازیای بلاگفا و سایتهای آپلود عکس رو ندارم. اگه اوضاع خوب بود که ادامه می دم، اگه نه که در اینجا و وبلاگ قبلی رو تخته می کنم می رم پی کارم!!

جا داره حالا که دارم می نویسم یه “نه خسته”ی جانانه به همه ی ارشد زاده ها و ارشدیان ها و ارشد پورهای کشور بگم و برای همه شون آرزوی عاقبت به خیری کنم و هشدار بدم که تا برگشتن من رخت عزای ارشد رو از تنشون در بیارن که کلی باهاشون کار دارم!

خوشحالم که کم کم دخیلهایی که به صندلی های کتابخونه بسته شده باز می شه و همه (ایشالا) بر می گردن سر زندگی عادی شون و می ذارن ما هم یک بار بی دغدغه و عذاب وجدان به خاطر به خطر انداختن ارشد دوستان 2 کلمه باهاشون حرف بزنیم!!!

بله….ما هیچ چی نیستیم!!

فوریه 8, 2008

 این روزها حرف زدن از نسل ما و بیهودگی های نسل ما تبدیل شده به رسم و عادت همه. اصلاً فکر می کنم یک بازی وبلاگی است که همه با این جدیت و احساس وظیفه درباره آن می نویسند. چه آقایان محترم نسل دومی و چه نسل سومی های هم کیش خودمان که دیگر با آنها ندارتر از این حرفا بوده ایم که بخواهند حساب خودشان را از ما جدا کنند !بله آقایان نسل دومی….بله هم نسلان عزیز نسل سومی. ما هیچ چی نیستیم، و به هیچ بودن خودمان هم اعتراف می کنیم. چون زمانی که باید چیزی می شدیم، کسی می شدیم برای خودمان، چشم باز کردیم و دیدیم میان معرکه ی خودستایی و خودپرستی پدرانمان گیر افتادیم… که 30 سال پیش انقلاب کردند و هنوز هم جیره خوار همان انقلابند، کسانی که با یک آرمان جلو رفتند و نصفه و نیمه- تحقق یافته و نیافته – انتظار دارند ما آن را به 100 تبدیل کنیم. با ابزار غرور آنها. زیر نظر و کنترل آنها.20 سال و خرده ای از عمر گرانبهایمان را سپری کرده ایم و هنوز بزرگترین تصویری که می بینیم – که حق داریم ببینیم- تصویر مشت گره کرده پدرمان است که هر سال –حوالی همین روزها- پا به صفحه تلویزیون می گذارد. و من چه می فهمم لذت مشت گره کرده ی او یعنی چی؟ که فریاد او یعنی چی، منی که فقط حق دارم دستم را در جیبم مشت کنم…منی که فقط در استادیوم می توانم فریاد بزنم.شب و روز شعارهای انقلابی شان را به خوردمان میدهند، تصویر خودشان را که آزادانه جلوی دوربین ها فریاد می زدند و ما بی خبر که تجمع امروز صبح فلان دانشگاه به کجا ختم شد؟ دادگاه های انقلابی شان را نشانمان می دهند، بی آنکه بدانیم دادگاه هم کلاسی هایمان چطوری برگزار می شود و آنها هم حق دارند قبل از دفاعیاتشان شعر بخوانند و حدیث بگویند؟نخبگانمان را زندانی کردند، روزنامه هایمان را بستند، همان روزنامه های 2 صفحه پشت و رو که فقط خودمان می خواندیم! به ما انگ الکی خوش بودن زدند. هر روز عکسهای بالا شهری های قلاده به دستمان را به در و  دیوار سایتها زدند،  عزاداری هایمان را مسخره کردند، لباس پوشیدنمان را، حرف زدنمان را، دوستی هایمان را، عشق هایمان را. بی آنکه بگویند اگر خود در این اوضاع بلبشو گیر می افتادند، چه می کردند. بی آنکه بزرگی کنند و مدیریت یک زیر پله ی ناقابل را به دستمان بدهند که به شیوه ای غیر از شیوه انقلابی آنها اداره اش کنیم!!من سرخوشم، بی هویتم، بی آرمانم، و این را بیشتر از خودم، مدیون کسانی هستم که دست به سرم کشیدند و گفتند نشنو، نگو، نبین، نخند و فقط من باش، مثل من باش، منی که 30 سال پیش به خیابان رفتم و انقلابی کردم و اکنون تو باید آرمان 30 سال پیش من را  به دوش بکشی ، با همان شکل و قیافه، با همان ایدئولوژی و عقیده، و سوال هم نپرس، جستجو هم نکن، و اگر پرسیدی به زندان برو، و اگر پرسیدی بمیر- نه! خودکشی کن – و اگر پرسیدی من تو را متهم به براندازی می کنم، متهم به دشمنی با ملت، ملت…تو که جزو ملت نیستی، تو یک نسل سومی بی عقیده و بی ایمان لامذهب هستی که نمی دانی برای زنجیر زدن در روز عاشورا نباید ژل بزنی…