Archive for ژانویه, 2008

خدایا ! از اینکه فرصت تماشای نقاشی هایت را به من دادی ممنونم…

ژانویه 9, 2008

 

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست*

ژانویه 7, 2008

  بعد از سالها در شمال همیشه بارانی  داره برف می باره. فکر کنم 10-12 سال پیش بود که توی مازندران برف سنگین اومد.شب اول بارش برف ما خوشحال و مسرور که بعد از سالیان متمادی فردا صبح در مملکت خودمان می رویم گوله برفی می کنیم توی یقه ی اطرافیان! سر بر بالین نهادیم. صبح اما با بانگ مادر بیدار شدیم که ای هوار !!! نه آب داریم و نه برق! من به دلیل حساسیتهای اخیر پیرامون مسئله ی گاز فکر کردم منظور مادر از آب و برق، همان گاز است٬ لذا به طرف شومینه برگشتم و دیدم که نه به حمد الله این یک قلم جنس را هنوز که هنوز می باشد داریم! و چون در این قحطی گاز، گاز داریم پس به جای اون باید چیز دیگه ای رو نداشته باشیم، لذا الان بیش از 24 ساعته که آب نصف شهر قطع می باشد!جالبه که توی مملکت ما هیچ فکر و تدبیری برای این جور مواقع اندیشیده نشده! نه ماشین برف روبی هست نه شن مخصوص جاده، نه نمک و نه حتی 4 تا دونه پارو که ملت راه خودشونو توی برف باز کنن!البته این اوضاع و احوال باعث یک سری اشتغال زایی ها و افزایش درآمدها برای اصناف هم شده:-          فروش بیل به علت نبود پارو!-          فروش مواد غذایی طعم دار جهت مصارف جانبی برخی آقایان!-          فروش آب معدنی-          افزایش استفاده از آژانس برای رفت و آمد حتی برای رفتن به خانه همسایه رو به رویی( به دلیل آب گرفتگی و برف گرفتگی سطح خیابانها و پیاده روها)و … اما بشنوید از عملیات امداد و نجات من!دیروز وسط بارش سنگین برف خوشحال و سر خوش از خونه اومدم بیرون که برم لب دریا و عکس و حال و حول، دیدم کل شهر مثل کبک سرشو کرده زیر برف!! برف تا کجای خیابون رو گرفته و شهرداری هم چون خسته می شده کسی رو نفرستاده واسه روبیدن برفا!تصور کنین خود شما، هر چقدر هم عاشق و سینه چاک برف باشید خوشتون می یاد یک شبانه روز زیر یه کپه برف مدفون بشید؟ دوست دارید؟ لذا هر چی درخت و درختچه و خرزهره و کاج تو مسیرم تا لب دریا بود از زیر برف نجات دادم! و در این راه دستکش و انگشت و آستین … را به فنا دادم رفت!- یه بار داشتم برفای یه کاجی رو جلوی در یه خونه ای میزدم کنار یهو صاحبخونه اومد بیرون. فکر کرد یه چیزی زیر درخت قایم کردم.من که دور شدم رفته بود زیر درخت رو می گشت!! مردک به عقلش نرسید که این زبون بسته کمرش زیر برف خم شده، یه کم تکونش بده!البته بعد از این همه سال اینکه دولت نهم  با باروندن برف!!! یک تنوعی ایجاد کرد بسیار خوب و شایسته است، اما خب توی بلاد ما که با 2 ساعت برف باریدن کل سیستم شهر و چه بسا استان به باقالی ها می پیونده و تا خداد ساعت بعد هم هیچ چاره ای براش اندیشیده نمی شه ملت برف به چه کارشون میاد؟ دو روز هم که تعطیلی اعلام کردن، همه باید بشینن توی خونه احمدی نژاد رو  به خاطر تقسیم بندی دریای خزر مورد مهر ورزی لفظی قرار بدن، همون بهتر که سالی به دوازده ماه نباره!!یه چیز دیگه هم تعریف کنم این آخری. دیروز توی خیابون ما یکی که نمی دونم تا به حال در طول عمر گهربارش فکر کرده بوده یا نه بر می داره یه لوله سیمانی می بنده به پشت وانت و راه می افته که مثلاً خیابونو تمیز کنه(فکر کرده برف هم مثل آسفالته!). آقا با سرعت 70 تا توی خیابون جولان می داده و لوله هه هم پشتش مثل توپ بسکتبال هی بالا و پایین می شه و لذا سر پیچ، بدنه ی یک پرشیا رو با نقش و نگارهای زیبا مزین می کنه (یعنی مورد خط خطی قرار می ده) و لاستیک یک پیکان در حال حرکت رو می ترکونه  و پس از اینکه یک زانتیا برای جلوگیری از برخورد با لوله می زنه توی میل گردای جلوی یه ساختمون نیمه کاره، به شکلی کاملاً هالیوودی و کبری 11 ای متوقف می شه!!! *از شعر “برف” مهدی اخوان ثالث

وقتی مشکلی پیش می آید……

ژانویه 4, 2008

فرض کنید یه مشکلی براتون پیش اومده.البته خدای نکرده و زبونش لال و ….! فقط تصور کنید که یک اتفاقی افتاده که برای حلش نیاز به کمک دارین. اونوقت چیکار می کنین؟ راستش من از اونجایی که اصلاً درس ندارم و اصلاً کارام روی زمین نمونده و اصلاً و ابداً !!!، نشستم به جای شما فکر کردم و گوش شیطون کر به یک سری نتایج درخشانی هم رسیدم:

مطهره: یک کم فکر می کنه ، بعد با چهره ای مصمم می ره سراغ کامپیوتر. کانکت می شه و با 5 تا از پسرای اد لیستش دعوای لفظی می کنه. بعد اگه معصوم آن باشه مشکلشو با اون در میون می ذاره و بعد از نیم ساعت که معصوم در گوشش خوند دی سی می شه و زنگ می زنه به بابا، نیم ساعتی هم به مشاوره های اون گوش می ده و وقتی حوصله ش سر رفت یواشکی تلفن رو قطع می کنه و می ره سراغ عمو تو رادیو. نیم ساعتی هم به نصیحتهای عمو توجه می کنه ، اونجا رو هم دودر می کنه و بر می گرده خونه و توی راه از مغازه صنایع دستی توی ولیعصر کلی ظرف ویترای می خره و با خودش تصمیم می گیره یک پرسشنامه آنلاین در این باره طراحی کنه تا از جامعه آماری دانشجویان در شرف ازدواج دانشگاه پیام نور مورچه خور در این زمینه کمک بگیره.

یاسمن: در شورای صنفی رو از تو قفل می کنه و درباره مشکلش یک ربع با خودش حرف می زنه. در این حین سمنانی در می زنه و میاد تو و 1 ساعت و 45 دقیقه به خاطر کلیپ شب یلدا از خودش تعریف می کنه. یاسمن از جاش بلند می شه و تصمیم می گیره آخر هفته بچه ها رو ببره بوشهر تا هم دهنشون بسته بشه و هم توی اون هوای گرم بتونه بهتر فکر کنه. برای هماهنگی می ره پیش رفیع فر اما اون در حالی که به یاسمن پشت کرده بهش جواب منفی می ده، یاسمن هم خیلی منطقی از اتاق میاد بیرون و توی برد انسان شناسی از خجالت رفیع فر در میاد. بعد یه قرار برای بازدید از موزه لوور رو کنسل می کنه و شب برای اینکه فکرش باز بشه پای کدو حلوایی با سس کاکائو و قارچ درست می کنه ولی چون تره فرنگی های توی یخچال به قارچ ها طعم دادن همه شو می ریزه جلوی گنجیشکا و شام نون و پنیر و پسته می خوره تا هوو سرش نیاد.

د ه ق : در دمای 5 درجه زیر 0 یک دوری توی حیاط دانشکده می زنه و برمیگرده تو دفتر روابط عمومی و برای خنک شدن دلش تمام برنامه های تالار شریعتی و مطهری رو جا به جا می کنه. بعد میره توی بوفه و از آقاحمزه یه پارچ چایی می خره و می بره تو لابی دانشکده با هلیا می خوره و به تمام دانشجو های ورودی 83-84-85 سلام می کنه. در همین حین دکتر فکوهی رو می بینه و مشکلش رو با اون در میون می ذاره. در زمانی که دکتر داره “هوموهابیلیس ها” رو مثال می زنه که چطور مشکلی مشابه اون داشتن و چطور با از میان برداشتن “نئاندرتال ها” از پسش بر اومدن، د ه ق، اسلامی رو می بینه که داره “وای تو کجایی که مهتاب شده” رو می خونه و خرامان به سمت اون میاد. د ه ق از اسلامی یه دی وی دی جدید می گیره به امید اینکه نقش اول فیلم هم مشکلی مشابه اون داشته باشه و در آخر فیلم حلش کنه. اما شب متوجه می شه دی وی دی نمی خونه .اس ام اسی اسلامی رو مورد تفقد و دلجویی قرار می ده و سپس به دهبرزو پناه می بره و برای اون تا سپیده ی صبح از خودش می گه.

سمان : بعد از قطع کردن تلفن ،کمی این پا و اون پا می کنه و می ره توی بوفه می شینه چایی و کیک می خوره و هر دوستی که از در بیاد تو، یک چایی مهمونش می کنه. بعد می ره یک ساندویچ هات داگ با پنیر می گیره و در این لحظه من سر می رسم و چون هنوز نهار نخوردم نصف ساندویچش رو می خورم و هر چی اصرار می کنم، سمان مشکلشو باهام در میون نمی ذاره. یک هفته می گذره و سمان هر شب یه ختم قرآن می گیره اما باز به کسی درباره مشکلش چیزی نمی گه. تمام کتابهای روی قفسه ش رو دونه دونه می خونه اما باز هم از کسی کمک نمی خواد.یک پست دو کلمه ای توی وبلاگش می ذاره و تمام کاغذهای دفترش رو سیاه می کنه. درنهایت یک روز در سکوت مطلق با من میاد خرید و تمام بارهایی که خریدیم رو با زحمت و مرارت فراوان به دوش می کشه و در لحظه ای که تصمیم می گیره که درباره مشکلش حرف بزنه می فهمه که فراموش کرده مشکلش چی بوده.

محمد:ماشین رو برمیداره و به یک قهوه خونه در جاده نور- نوشهر می ره و اونجا با یکی از همکلاسی هاش که یه دفعه پولدار شده مواجه می شه. با کشیدن قلیون میوه ای از خود بی خود می شه و درباره مشکل بزرگش با اون صحبت می کنه .دوست محمد برای حل این مشکل یکی از دوستای مشترکشون رو بهش معرفی می کنه. می ره سراغ اون دوست مشترک ولی می فهمه که اون دو تا رفتن توی کار قاچاق و دوست قبلی هم از همین راه پولدار شده و بنز خریده. محمد می ترسه و به یه دوست دیگه که توی کار ساختمون سازیه پناه می بره. دوست سوم سرش شلوغه و محمد رو حواله می ده به یکی از دوستاش که اون نمی شناسه. در این بین در یک تصادف ساختگی، دوست دختر کپجش رو از دست می ده اما خودش جون سالم به در می بره و در نهایت می فهمه که همه ی اینها زیر سر یکی از مقامات کله گنده ی شهره که با اون مشکل داره و ملاقاتش با دوستش توی قهوه خونه هم یک برنامه از پیش تعیین شده بوده. بنابراین می ره توی وبلاگش و به زبان رمز در این باره افشاگری می کنه تا پلیس بعد از مرگش با خوندن وبلاگش همه چیز رو بفهمه و منتظر می شه تا آدمای اون آقا٬ شبانه بیان سراغش.

فاطمه : صبح پا می شه و برای وبلاگ حذف شده ش یک پست مشتی به همراه یک عکس می گذاره. به من ایمیل می زنه و بعد از صبحانه با ماشین می ره خرید و در همین حال برای صعود به یک قله ی ناشناخته در ارتفاعات شمال تهران برنامه ریزی می کنه. زنگ می زنه به شوهرش و آدرس اون کوه رو ازش می پرسه اما اون هم چیزی نمی دونه و فاطمه برای اینکه کم نیاره می گه داشتم امتحانت می کردم و از اون هم برای صعود به قله ناشناخته دعوت می کنه. دعا می کنه که با این صعود فوق العاده و بی سابقه برای حل مشکلش انرژی لازم رو پیدا کنه و با این امید برنامه رو فیکس می کنه. روز صعود، کوله ی کوهنوردی خارجی ش رو برمی داره و با شوهرش و دوستاش راه می افته به سمت کوه. توی یال دوم مسیر صعود رو گم می کنه و یادش می افته که قطب نما رو توی کوله قدیمی ایرانیش جا گذاشته. در این حین یکی از بچه ها با رادیو ترانزیستوری رادیو پیام رو می گیره و از اخبار ساعت 2 می شنوه که “در ارتفاعات شمال تهران انتظار ریزش بهمن را داریم”. فاطمه به کلی بی خیال انرژی و مشکل و صعود می شه و سعی می کنه قبل از تحقق پیش بینی رادیو نزدیک ترین راه برگشتن به پایین رو پیدا کنه.

هلیا: یک شعر سپید می گه و تندی می ذاره توی وبلاگش. بعد برای تمام دوستاش کامنتهای شاد و پر انرژی می ذاره و می یاد دانشکده. توی دانشکده به ترتیب نیم ساعت با د ه ق ، یاسمن، پورقاسم، ارشاد، من، سمانه، علی بابایی و اساتید دکتر فکوهی، دکتر نرسیسیانس و …. صحبت می کنه. بعد به این نتیجه می رسه که خودش باید به تنهایی این مشکل رو حل کنه و از دانشکده می زنه بیرون. سر راه تمام فالهای پسرک فال فروش جلوی مرکز قلب رو می خره و حل مشکل رو می اندازه گردن حافظ. حافظ هم روی اونو کم می کنه و در تمام فالها می گه : ناگهان پرده بر انداخته ای٬ یعنی چه؟ مست از خانه برون تاخته ای، یعنی چه؟ .هلیا با دیدن فالها مقنعه ش رو مرتب می کنه و به سمت خانه می دوه تا حافظ بیشتر از این آبروریزی نکرده!

و ترمی که به پایان رسید…

ژانویه 2, 2008

 اولاً:روز تاسوعا تولد یکی از بر و بچ بود . بنا شد براش جشن تولد بگیریم اما دیدیم روز عاشورا و تاسوعا که نمی شه بزن و بکوب راه انداخت و ژانگولر بازی در آورد. اصلاً قباحت داره…. البته من خودم به تاریخ قمری  11 محرم به دنیا اومدم اما خب اون موقع دیگه کار از کار گذشته بود اما این رفیقمون پاشو عدل گذاشته بود وسط صحرای کربلا لذا قرار شد آخر هفته تولد رفیق جان رو توی رستوران بگیریم که با دیدن ابزار لهو و لعب!!!!! توی خوابگاه وسوسه نشیم که محرممان به خطر بیفتد. و از آنجایی که مرض سورپرایزینگ به سختی در وجودمان لانه کرده، من مامور شدم رفیق را 2 ساعت توی خیابون و پاساژ نصر بگردونم تا بقیه اراذل و اوباش خودشونو برسونن رستوران و ما هم خیلی اتفاقی به آنها ملحق شویم. حالا بنده خدا رو توی سرمای فلان درجه زیر صفر ساعت 7 شب می کشم بالای گیشا که مثلن من می خوام مانتو بخرم و چه بخرم و چه بخرم – اونم توی دلش به من فحش می داد که گردن شکسته! خب خودت تنها برو بخر- و چند بار هم به شکلی مهربانانه منو از یخ زدگی پاهاش مطلع کرد اما کو گوش شنوا؟ بیچاره  همیشه  3 ماه زمستونو سرما خورده ست و ترسیده بودم نکنه فردا سینه پهلویی چیزی گریبانشو بگیره و ما بابت این حماقت به جای پیتزا خوردن به چیز خوردن بیفتیم!! داستانی بود ها!!!دوماً: به رسم عادت معهود، آخر ترم با یه جفت فنچ عاشق و یک فقره بار اندیشه رفتیم سینما!! از شرح فیلم می گذرم  چون کیفیتش در حد همون فیلمی بود که قبلن نظریه سطل جادویی( یه چیزی تو مایه های گلوله جادویی تو ارتباطات!) رو درباره ش صادر کرده بودم!! قرض از گفتن این قضیه این بود که در راه برگشتن دیدیم هیچ اتوبوسی به سمت بالا نمی ره. ابتدای امر مقدار کمی درباره خانواده ی رانندها صحبت کردیم( البته توی دلمون) اما وقتی رفتیم جلوتر دیدیم پلیس سر و ته خیابون رو بسته چون دوستانمان در کوی با انگیزه هایی کاملن والا و حقوق بشرانه برای دومین شب متوالی تجمع فرمودن . خیابون هم پره از نیروهای یگان ویژه و سربازهای فلک زده ای که سر سیاه زمستون مجبور شدن بیان یه لنگه پا وایسن و ماجرا رو تماشا کنن. یکی در میون ماشین یگان ویژه و آمبولانس پارک شده بود توی خیابون. ما هم با راهنمایی برادران از پشت سپرهای اونا رد می شدیم که مورد اصابت سنگ و شیشه و کوکتل مولوتوف قرار نگیریم. در حالی که از شدت هیجان دلمون برای دیدن جنازه های هم دانشگاهی های غیورمون تالاپ تالاپ می کرد رسیدیم جلوی جمعیت( با حفاظت و داشتن سپر انسانی و از این حرفا !!) دیدیم 60- 70 نفر وایسادن دم در کوی و هیچکی هم هیچی نمی گه!  یه عده توی تاریکی وایسادن و یکی هم هر از چندگاهی یه عکسی می گیره و به واسطه ی فلاش دوربینش چشم ما رو به جمال معترضین روشن می کنه!!! تازه به علت تیز بودنمان یکی از دوستان را رویت کردیم که با شلوارک وسط برف ایستاده بود و با دوستاش خوش و بش می کرد!! خیلی نگران و اینا وایسادم و موبایل رو روشن کردم که از تجمع فیلمی بگیرم بلکه با بازبینی فیلم بفهمیم چی به چیه که برادری مهربان، مهربانانه منو از این کار منع کرد!! خلاصه ی ماجرا اینکه رفتم سراغ یکی از سربازان اسلام که در حالی که تکیه داده بود به دیوار دانشکده تربیت بدنی انجام وظیفه می کرد و از او جویای ماجرا شدم، فکر می کنین قضیه چی بود؟  چون هنوز دانشجوی دانشگاه تهران هستم و آبروداری و از این حرفا می گم مطالبات صنفی اما شما بخونین کیفیت غذا!! فکر کنین!!!!!! ابله ها 2 شب تمام ملت رو استرس دادن، دور و بری ها رو از درس خوندن و مردم رو از کار و زندگی انداختن،پلیس هم که نمی دونه چه خبره، فکر می کنه اینا همون دانشجوهای سال 78 هستن! کلی خیابون می بنده و لباس شخصی می یاد و یگان ویژه ردیف می شه و…. که چی؟ دوستان کیفیت غذا رو دوست نداشتن! آخه یکی نیست به اینا بگه تا حالا خوب بود؟ همین الان وسط امتحانا یهو کیفیت غذا بد شد و اخ شد؟ یک ساعت تمام توی خیابان معطل آقایان شدیم!نتایج اخلاقی پنهان در این پست:-همیشه به یاد داشته باشید پیتزاهای ایتالیایی با گرامیداشت یاد و خاطره ی پنیر پیتزا پخته می شود و اگر هلاک پنیر پیتزا هستید چیز دیگری سفارش بدهید.-برای رفتن به سینما فقط خندیدن و لودگی را ملاک قرار ندهید و کمی هم محتوای فیلم برایتان مهم باشد!- همیشه برنامه های رفت و آمدتان را با دانشجویان شکمو هماهنگ کنید تا با برنامه اعتراض آنها تداخل نداشته باشد.-همچنان نسبت به نصب سطل به پشت صندلی ها برای بالا آوردن اصرار می ورزم.- قبل از ترتیب دادن تجمعات اعتراض آمیز نسبت به حفظ کردن شعر یار دبستانی اقدام بفرمایید تا وسطش کم نیاورید.  پ ن :  خبر تجمع کوی!پ ن ۲ : کوی دیگه کوی نیست. بد بلایی به سرمان آمده….بد….یه جایی بی سر و صدا یه دانشجو رو سر به نیست می کنن٬ اونوقت ما برای غذای سلفمون٬ برای سرویس خوابگاهمون تجمع می کنیم….بد بلایی به سرمان آوردند…بد…. 

نامه ای به یک معاونت آموزشی دلسوز

ژانویه 1, 2008

 سلام آقای معاونت آموزشی!من از شهرستان برای شما نامه می نویسم.امیدوارم در این هوای سرد و یخبندان حال شما خوب بوده باشد و خدای نکرده سرما و ذات الریه شما را از پا در نیاورده باشد.از احوالات ما هم اگر خواسته باشید خوبیم. البته چند روز پیش خیلی هم خوب نبودیم.1 روز برقمان قطع بود، 2 روزی آب نداشتیم و 20 روزی هم می شود که در هول و ولای قطع گاز به سر می بریم، بله همین چند روزه دیگر، یادتان نمی آید؟ اوه احتمالاً آن موقع شما در حال اسکی در ارتفاعات آبعلی بودید، یا شاید از کنار شومینه اتاق کارتان منظره برفی امیرآباد را تماشا می کردید.من هم چه توقع ها از شما دارم!!آقای معاونت آموزشی در حال حاضر که به ربع آخر دوران تحصیلاتم در آن دانشکده معظم( سکون عین) رسیده ام باید یک اعترافی به خدمت شما بنمایم. امید که به درگاه آن حضرت و خدای منان مورد قبول واقع شود.آقای معاونت آموزشی این جانب اعتراف می کنم که خیلی کله خر بودم که وقتی 2 سال پیش خدمتتان رسیدم و جنابعالی از برنامه ریزی های کلان دانشگاه تهران برایم گفتید سرم را نگذاشتم زمین که مثل بچه آدم بمیرم!! ای بابا !!!! آن را هم یادتان نمی آید؟ همان روزی که نخواستید استدلالات فوق بشری خود را برای من ابله رو کنید و فقط گفتید : “مشکل شهرستانی ها به ما ربطی ندارد. ما برای تهرانی ها برنامه می ریزیم!!”من هم آلزایمر گرفته ام مثل اینکه!!! یادم نمی آید آن روز چی باعث شد بمانم و چیز درشتی خدمتتان عرض نکنم! شاید آن موقع با خودم فکر می کردم ” ایرادی ندارد، دانشگاه بزرگ رفتن این دردسر ها را هم دارد ” شاید هم در حین بیرون رفتن از آموزش با خودم فکر می کردم” دانشجوهای دیگر وضعشان از من بدتر است” نمی دانم، شاید وقتی بچه های منتظر را دم در دیدم با خودم گفتم “دلسردشان نکن” و یک چیز بی ربطی از خودم برایشان ساختم!! راستی گفتم دانشجوهای دیگر، از آنها خبر دارید؟ از بچه های کردستان، آذربایجان، کرمانشاه، اردبیل، همدان، زنجان!! شنیده ام آنجا خیلی برف نشسته، حیف که همه راه ها بسته است وگرنه جان می داد برای اسکی…مگر نه؟آقای معاونت آموزشی! من دیگر خسته شدم…بله…به سال آخر دانشگاه رسیده ام ولی دیگر خسته شدم، بریده ام بس که خسارت ندانم کاری های شما را داده ام.من نمی خواهم دانشجوی بزرگترین و قدیمی ترین دانشگاه کشور باشم، نمی خواهم در دموکرات ترین دانشکده این دانشگاه درس بخوانم، نمی خواهم فردا توی راه پله های فلان اداره و بهمان موسسه مدرک معتبر دانشگاه شما را بالا و پایین کنم. فقط می خواهم مسئول و مدیر و رئیس آن خراب شده من را ببیند…وقتی توی آن قوطی کبریتهای شلوغی که اسمش را خوابگاه گذاشته اند نمی توانم درس بخوانم، وقتی یک لنگه پا توی اتوبوسهای زهواردر رفته ی دانشگاه ایستاده ام و جوش واحدهای ارائه نشده ی ترم آخرم را می زنم، وقتی تمام درسهای اصلی ام با هم تداخل زمانی دارند، وقتی مدیر گروهم از ترس سوالات من رویش را از من بر می گرداند٬ وقتی تمام مدت فرجه ها از اتفاقات دانشکده و تغییر آرای عجیب و غریب معاونتهای محترم می ترسم!آقای معاونت آموزشی! من اگر نخواهم در نماد علم و فرهنگ مملکت درس بخوانم باید کی را ببینم؟ من می خواهم اول و آخر هر ترم غصه ی انتخاب واحد و زمان امتحاناتم را نخورم…این آیا انتظار بزرگیست از این جایگاه بزرگ علم و دانش کشور؟ می خواهم شما معنی “راه ها بسته است، سرما بیشتر می شود، در جاده ها تردد نکنید، امتحانات دانشگاه ها تا اول بهمن به تعویق افتاد ” را بفهمید. این توقع بی جاییست آقای دکتر؟آقای معاونت آموزشی!یک چیزی می دانستند که عکس سر در دانشگاهتان را روی پنج هزار تومنی نزدند، لابد آن موقع خدا را هم بنده نبودید!!( نمی گویم دانشگاهمان- دانشگاهم-… حالم دیگر از این سیستم که شما را سر کار آورده است به هم می خورد) من دیگر نمی خواهم به بچه های علامه با آن دانشکده و خوابگاه فکسنی فخر بفروشم…دیگر رویم نمی شود از اتوبان همت رد شوم…چون اگر در و دیوار دانشگاهشان بوی نم می دهد، اینقدر برای معاونت آموزشی شان مهم بوده اند که یک فکری به حال امتحاناتشان کرده است! دیگر دانشگاه بهشتی را به خاطر جدا بودن در ورودی دختران و پسران مسخره نمی کنم چون سلامت جسم آنها هم به اندازه سلامت روحشان!! برای دانشگاه مهم است.این سال آخری فقط یک جمله گهربار از اساتید آن دانشکده به یاد دارم و چه عالی که آن جمله از شماست. 20 سال بعد اگر بچه ام پرسید از اساتید آن خراب شده چی یاد گرفته ام به یاد جمله ی شما  (معاونت آموزشی عزیزم) می افتم که گفتید: “ما سرمان شلوغ است و نمی توانیم به دانشجو ها فکر کنیم” و با افتخار می گویم: هیچ!!  پ ن : هی بگین چرا سر به سر معاون جان می ذاری…هی بگین چیکارش داری…هی بگین تقصیر احمدی نژاده!! بابا امتحان امروزمون داشت کنسل می شد…..می فهمین یعنی چی؟؟؟؟؟ رفتیم تو سالن نشستیم یهو دیدیم  آقایان چون خسته می شدن  به استاد ابلاغ نکردن امتحان کی هست٬ اونم نیومده!! حالا هی ماست مالی می کنن که داره میاد و تو راهه و رفته گل بچینه و رفته گلاب بیاره و … تا اینکه دکتر جمشیدیها اومد تو سالن و بوی پیچش امتحان سالن رو پر کرد!! یه چیز بگم بخندین …بعد از کلی که منتظر شدیم که سوالا رو بیارن یهو دیدیم ۲ تا برادر( به معنای واقعی کلمه برادر!!!) اومدن تو و خیلی شیک و حق به جانب و با این قیافه که ” چه خبرتونه اغتشاش گرا”سوالای امتحان فردا  که مال  اخلاق
ود رو پخش کردن!!! حالا ما نمی دونیم بعد از ۴۵ دقیقه علافی بخندیم یا گریه کنیم!! لذا معاون جان اومد دم در و یواشکی گفت: امتحان کنسل شد و به دو فرار کرد به سمت پله ها!! ما هم داشتیم برای رفتن به دفتر دکتر جمشیدیها آماده می شدیم که با امداد و تلاش شبانه روی برادران سوالات رو فکس کردن و امتحان بالاخره برگزار شد!!پ ن ۲: چنان بر برگزاری تمام و کمال امتحانات در موعد مقرر و رعایت نظم و احترام به برنامه ریزی های کلان و قانونهای دانشگاه و ….. اصرار ورزیده بودن که من به خاطر نوشتن این پست از خودم خجالت کشیدم و دیروز با سر اومدم تهران…نگو قرار بوده به خاطر یه امتحان عمومی زپرتی این همه دردسر بکشیم. امروز یک دور فاتحانه توی دانشکده زدم و به خاطر گذاشتن این پست به خودم بالیدم !!!!