Archive for دسامبر, 2007

بدو، بدو، بگو عروس و دوماد دارن میان…

دسامبر 7, 2007

 مدتیه که می خوام درباره عروسی های ولایت خودمون یه پست مشتی بذارم که این عروسی آخری که رفتم بهونه خوبی شد برای انجام این کار. جالبه بدونین عروسی های شمال در کل کشور و حتی خارج از کشور بسیار معروفه  و می تونه در کنار طبیعت زیبا، یه جاذبه ی توریستی برای ما محسوب بشه!در کل موارد مهم عروسی رو می شه به 2 بخش اصلی تقسیم کرد:1-       پوشیدنی ها2-       نوشیدنی هاتبصره: بخش اول مربوط به خانومهای مجلس و بخش دوم در مورد آقایون اهمیت پیدا می کنه.پوشیدنی ها: شال ، روسری، آستین و یقه از زواید لباسهای این جور مراسم(مخصوصا برای صاحبان عروسی) محسوب می شه، البته اونم به خاطر اینکه  برای برگزاری مجلس خیلی خرج شده و برای کاهش  هزینه ها در خرید پارچه و روسری صرفه جویی می شه !! ممکنه بگین این که عادیه، کسی توی عروسی مانتو نمی پوشه ، اما کمی صبر داشته باشین! جای مهمش مونده!اینو یادم رفت بگم  که معمولا عروسی های شمال (چیزی حدود 80% تا اونجایی که من دیدم!) به صورت مختلط برگزار می شه. یعنی چه عروسی رو توی باغ بگیرن چه توی سالن، مردونه و زنونه یا از همون اول قاطیه  یا از وسطای عروسی به بهونه و رقصیدن عروس با برادراش و هدیه دادن مادر زن به دوماد و …قاطی می شه. حالا دوباره بخش پوشیدنی ها رو بخونین نوشیدنی ها: در عروسی ها آقایون معمولاً به شربت و چای اکتفا نمی کنن و کمی هم عرقیات( مثل عرق نعنا، زیره ، چهل گیاه و …) به شربتشون اضافه می کنن تا یه کم سر حال بیان و غذاشون هم هضم بشه. البته چون هر دارویی(چه گیاهی چه شیمیایی) یه کم طول می کشه تا اثر کنه،  مصرف این عرقیات آخرای عروسی تاثیر خودشو در رنگ چهره و  نوع رقصیدن، راه رفتن و حرف زدن آقایون  نشون می ده. گاهی اوقات هم مصرف بی رویه این داروهای گیاهی و شیمیایی تاثیرات سوئی روی اعصاب و روان مهمانها می ذاره و  دعوا و درگیری های فیزیکی به بار می یاره.سیستم کلی عروسی اینجوریه که تا وسطای عروسی خانوما مجلس رو گرم می کنن و از اون به بعد آقایون هم باهاشون مشارکت می کنن.به این صورت که هر کی اول با خواهر و مادر و زنش می رقصه ، بعد هم با هر کی که یه بار توی عروسی از جلوش رد شده باشه. البته این امر خیلی تحت تاثیر میزان عرق نعناعیه که آقایون نوشیدن . چه بسا کسانی که تا آخر مجلس فقط با خواهر و مادر خودشون می رقصن!!تبصره: در عروسی حضور ارکستر و خواننده و آمپلی فایر از حضورعروس و داماد واجب تره.عروسی شمال یک سری بخش های فرعی هم داره که ذکر توضیحاتی درباره اونها هم خالی از لطف نیست:1-       هدیه به عروس و داماد: اگه مراسم جشن عقد باشه سیل النگو و انگشتر و زنجیره که از طرف فامیل  به دست و پای عروس و داماد روان می شه ( مخصوصا در یک طایفه ی خیلی معروف نوری )و اگه جشن عروسی باشه  تراول 500 تومنی رو بگیر برو تا 20 تومنی .البته این بخش عروسی رو من می پسندم چون باعث می شه اول زندگی یه پولی دست عروس و دامادو بگیره.البته اگه بابای داماد نامردی نکنه و پولو به عنوان خرج عروسی برای خودش بر نداره. اینو هم بگم که همه ی این هدیه ها باید توی یه دفتر ثبت بشه و وقتی مهمونای مجرد ازدواج کردن در همون حد و یا بیشتر(با توجه به نرخ تورم و قیمت نفت) پس داده بشه.البته این یه قانون نانوشته است که اگه ازش سرپیچی بشه اسم خواهر و مادر طرف تا مدتها سر زبونها خواهد بود.  2-       محل عروسی: سنتی ها که حیاط خونه هاشون به پارک جنگلی می گه زکی، معمولا عروسی هاشونو توی خونه ی خودشون می گیرن.این جوری صفا و صمیمیت مجلس بیشتره البته خستگی و خرحمالی جوونای فامیل هم بیشتره چون علاوه بر گرم کردن مجلس، وظیفه پذیرایی از مهمونا و سرویس دادن برای شام هم گردن اوناست. تا دو هفته هم باید کل خونه رو بسابن تا آثار مهمونی از در و دیوار و کف پاک بشه.اما جدید ترا عروسی هاشون  رو توی سالن می گیرن که هم دردسرش کمتره و هم  فرش و موکت و مبل خونه مورد عنایت کفشهای مهمانان با ملاحظه قرار نمی گیره. 3-       بچه های کوچیک !!: تقریبا توی همه ی عروسی هایی که رفتم 2 برابر تعداد آدم بزرگا بچه دیدم! اونم چه بچه هایی!! این موجودات عزیز وظیفه ی انگشت فرو کردن توی کیک، گاز زدن به میوه ها و شیرینی های روی میز، ریختن نوشابه روی لباس مهمونا در حین دویدن، خراب کردن رقص عروس و داماد و حضور همیشگی در کل فیلم عروسی (حتی قسمتهای دونفره عروس و داماد)رو بر عهده دارن.  4-        رقص محلی: این قسمت بر میگرده به آداب و رسوم محلی شمالی ها که البته من چیز زیادی از ریشه هاش نمی دونم. این قسمت سنتی که خیلی هم جاذبه ی توریستی داره!! اینجوریه که آخرای عروسی یه آهنگ خیلی تند با شعر محلی با مضامین عشقی و اجتماعی(!) پخش می شه و جوونا شروع می کنن به انجام حرکات تند موزون به طوری که  یهو 20 تا پسر رو می بینی که وسط مجلس دارن بالا و پایین می پرن. معمولاً شروع این قسمت، 5 دقیقه قبل توسط خواننده اعلام می شه تا مادران بچه هاشون رو از وسط مجلس جمع کنن چون اگه اون وسط بمونن با تمام شدن رقص باید با کاردک جمعشون کرد! 5-       کاروان عروسی: بعد از عروسی اونایی که دل و دماغ و جونشو داشته باشن با ماشین بوق زنان  دنبال ماشین عروس می رن تا برسن به خونه شون.در این فاصله جوونا که از ماشینشون خسته شدن هر جایی که گیر بیارن از جاده هراز بگ
ر تا کوچه بن بست، جلوی ماشین عروس رو می گیرن( به اصطلاح پل می زنن) و هر چی شاباش به دوماد دادن( چه بسا بیشتر)  ازش پس می گیرن.*در عروسی اخیر در کسوت فیلمبردار خصوصی، عکاس عمومی و همچنین پرستار بچه ایفای نقش می کردم و بیش از نیمی از عروسی رو با مانتو و کاپشن وایساده بودم گوشه سالن تا سوژه پیدا کنم!! لذا کیس مناسبی برای تشریح پیدا نکردم و تمام آنچه در بالا از نظرتون گذشت حاصل تجربیات و مشاهدات چندین ساله ام در عروسی های قبلی بود.  

تصمیم مهم می گیریم…چای می خوریم…آب حوض می کشیم….

دسامبر 3, 2007

 فرجه ست…..اومدی خونه …. قراره بشینی سر درس…..قراره عقب موندگی هات رو جبران کنی….قراره پله های ترقی رو که یکی یکی رفته بودی پایین دوباره برگردی بالا……یک عصر زمستونی شاده….از اینترنت اومدی بیرون….به  مقاله ی مزخرفی که ترم پیش درباره اعتیاد اینترنتی نوشته بودی فکر می کنی…” خدایی چیز چرتی بود٬ من الان یک معتادم٬ یک معتاد اینترنتی واقعی”….. با خودت فکر می کنی امروز باید یه کار مهم بکنی…. چایی تو سر می کشی ….برای فکر انرژی لازم داری…”پاشم یه نسکافه درست کنم” ….در همین لحظه فاطمه زنگ می زنه… ” چقدر عاشق سلام های فاطمه ام”…پر انرژی ترین سلامی که تا حالا شنیدی…اینو بهت گفته بودم فاطمه؟….فکر نکنم….بی خیال حالا که گفتم….خب مسئله انرژی حل شد٬ بی خیال نسکافه…..دوباره بر می گردی به موضوع انجام یه کار مهم….روی میز پره از سی دی…نصب spss….مقاله دکتر کوثری…تحلیل محتوای وبلاگهای شخصی…جهانی شدن ارتباطات در جهان سوم….به کدوم برسی؟… اووووم. … “فهمیدم!!!!”…یه فیلم بذارم ببینم….تیم برتون…بیگ فیش….بقیه چایی…. ـ این عکسو خیلی دوست دارم…هر چند اول بهار گرفتمش٬ اما چه ربطی داره؟خب قشنگه!!…لطفاً شما هم خوشتون بیاد 

دسامبر 2, 2007

 هیس…!                       بذار یه کم فکر کنم…                                                              زود بر می گردم…   

به تو مدیونم همیشه…

دسامبر 2, 2007

از پژوهشکده اومدم بیرون.این یعنی دومین کار در عرض 3 ماه گذشته. با اینکه از کار قبلی شرایطش ثابت تر و تقریبا بهتر بود اما از کنار گذاشتنش بیشتر خوشحالم. نمی تونم بگم که ترک اونجا خیلی به نفعم بوده، اما می تونم ادعا کنم با شرایط خودم و با میل خودم اومدم بیرون. با رئیس جان که درمیون گذاشتم  ایشون خودش پیشنهاد رفتن رو داد و اینجوری بخش مهم کار، یعنی تصمیم گیری نهایی رو انجام داد!حالا که بعد یک هفته به عقب نگاه می کنم می بینم هیچی رو از دست ندادم٬ نه تنها چیزی از دست ندادم بلکه خیلی چیزا هم به دست آوردم.تجربه٬ مهم ترینش بود. تجربه ی حضور توی محلی که پره از آدمای عجیب و غریب. مدیری که 2 روز در هفته به مدت نیم ساعت توی دفتر آفتابی می شه، کارمندی که به خاطر نهار با آشپزخونه دعوا می کنه، مسئولی که همه کاره س اما عنوان و سمت نداره، مسئولی که هیچ کاره س اما 20 تا سمت داره، مدیر امور مالی که مثل پادشاه ها کار می کنه و سرویس می گیره…اوه! دوباره افتادم به ضرضر!! قرار نبود غر بزنم… راستش برای من که همیشه به همه چیز غر می زدم کار کردن توی چنین جایی٬ اونم به مدت دو ماه واقعاْ فوق العاده بود. شاید بگین داری یه چیزی می گی که دلت خنک بشه٬ اما واقعا حسم همینه.یه دفعه نگاه کردم و دیدم نمی تونم توی موعد مقرر با این سیستم کاری وظیفه مو درست انجام بدم پس اومدم بیرون.خیلی سریع و اتفاقی. الان هم از دست هیچکی ناراحت و عصبانی نیستم.نه از کارفرمای قبلی که یک دودره باز حرفه ای بود و نه از جدیده که هر حرفی رو وارونه می فهمید.به نظرم پشت میز نشینی شغل مزخرفیه( دست کم برای من ! اونقدر روی صندلیم می چرخیدم و تاب بازی می کردم که احتمالا برای نفر بعدی باید یه صندلی نو بیارن!) باید بتمرگی سر جات. پشت کامپیوترت سنگر بگیری و حواست باشه که در ساعت اداری همکارای عزیزی که بی اجازه می پرن توی اتاق و بلافاصله زل می زنن به صفحه مانیتورت چیز خاصی توش نبینن! از عذاب وجدان باز کردن یه صفحه شخصی بمیری و زل بزنی به همکاری که نیم ساعت تمام تلفن دفتر رو مشغول صحبت با شوهرش کرده.به نظرم بهره وری آدم توی کارهای دولتی٬ در خوش بینانه ترین حالت چیزی کمتر از 3۰٪ باشه. روزهایی رو یادم می یاد که برای گرفتن یک امضای مسخره پای یک نامه مسخره تر کلی راه رو می کوبیدم و می رفتم اونجا و تازه می فهمیدم جناب دکتر اصلاْ اون روز تشریف فرمایی ندارن لذا گرفتن جواب نامه ۲۴ ساعت دیگه٬ چه بسا بیشتر٬ به تعویق می افتاد. بوروکراسی داشت خفه م می کرد!!!! لذا رو کردم بهش و گفتم : بوروکراسی! اینجا یا جای منه یا جای تو… و چون سابقه ی اون از من خیلی بیشتر بود خودش رو محق می دونست که بمونه و این من بودم که بار و بنه رو بستم و زدم بیرون!! معمولاْ این جور جاها کسی دلش برای کار نمی سوزه.همه یا از فرط بی اعتمادی( و بی اعتقادی) سعی می کنن پیچ و تاب کار رو بیشتر کنن تا طرفشون کلاً بی خیال بشه یا برای اینکه پای خودشون گیر نباشه ازت می خوان که دوباره کاری و چند باره کاری کنی تا مطمئن ترتر بشن!تجربه ای که اونجا از روابطم با آدما به دست آوردم باعث شد بتونم خیلی اخلاقمو اصلاح کنم.منی که تا حالا ملاحظه ی احدی رو نمی کردم یاد گرفتم تودار باشم و هر چیزی رو به زبون نیارم و به قول یه آقای محترمی: فقط مرده شور باشم که کاری به خوب و بد مرده ای که می شوره نداره. اینکه بتونی مدت زیادی خودت نباشی٬ خودتو سانسور کنی٬ نگی٬ نخندی٬ مدتها با یک نفر بحث کنی ولی بتونی خودتو کنترل کنی که بهش نگی :خیلی احمقی یا اینکه به روی طرفت نیاری که بیشتر از اون می فهمی!! دستاورد بزرگی بود…اونم برای من!!!!خوشحالم که قبل از تموم شدن درسم این تجربه رو کسب کردم. به این فکر می کنم که اگه قرار بود بعد از فارغ التحصیلی با این فضا روبرو می شدم چقدر می خورد توی ذوقم!خلاصه همه ی اینها رو مدیون تو ام ای پژوهشکده مطالعات …. و … !!!راستی اومدم خونه…عید رو در جوار سید بزرگ خانواده می گذرونم...عید همگی تون مبارک...  

شب…سكوت…كوير…

دسامبر 2, 2007

  سرماي استخوان سوز… سكوت… زمين بي انتها… شب…سكوت…آسمون…شجريان… آسمون…سكوت…دب اكبر…باد سرد…خوشه پروين… ستاره قطبي… سكوت…سكوت…سكوت ….. * به علت داشتن امكانات فراوان!!! از رصدمون هيچ عكس درست و حسابي نگرفتم . اونايي هم كه گرفتم گرو مونده تو موبايل برخي دوستان سوني اريكسوني كه اگه مرحمت كنن و بهم بلوتوث كنن ازشون ممنون مي شم.جاي همه تون تو كوير خالي…