Archive for نوامبر, 2007

و هفته ای که می گذرانیم…

نوامبر 7, 2007

- يكي از دوستان در حالي كه تنها 5 سانت با دهن من فاصله داشت معصومانه داستان مبتلا شدنش به ويروس جديد رو برام تعريف مي كرد و چقدر هم دردناك سرفه مي كرد و چقدر پاي چشماش گود افتاده بود …. و چقدر من دلم مي خواد معصومانه داستان مبتلا شدنم به ويروس جديد رو برات تعريف كنم و چقدر هم دردناك سرفه مي كنم و چقدر پاي …. - جديداً متوجه شدم زنها خيلي بيشتر از قبل رو صندلي جلوي تاكسي مي شينن.(مخصوصاً اگه تنها باشن)، از اونجايي كه  اخيراً در زمينه آسيبهاي اجتماعي يه كم گيرنده ام ضعيف شده اول دليلش رو نفهميدم اما يه روز توي تاكسي عملاً بهم حالي شد كه چرا خانوما ترجيح مي دن زحمت بستن كمربند رو( كه توي ماشين خودشون عمراً بهش تن نمي دن) به جون  بخرن اما رو صندلي عقب نشينن!! چند وقتي هست كه در نشستن روي صندلي جلو ترديد نمي كنم و هنوز هم برام عجيب و غير قابل هضمه كه بعضي مردها با خوردن پاشون به پاي يه زن يا برخورد شونه شون با شونه ي يه دختر ارضا مي شن! - اين گود شدن پاي چشمم هم خيلي سوژه توپي شده.ديروز نيم ساعت يه خانوم نسبتاْ کنجکاوي رو توي اتوبوس سر كار گذاشته بودم، بنده خدا باورش شده بود كه معتادم!! -داستان كلاساي عمومي من هم تبديل شده به داستان هزار و يك شب!! هفته اي نيست كه براي اين كلاسا سناريو ننويسم، يه هفته به بهونه ي ضرب ديدگي دست، يه هفته به خاطر سرما خوردگي، يه هفته به خاطر كلاساي جهاد جيم مي شم و يه نيم ساعتي رو نفس مي كشم اما بعدش دچار عذاب وجدان و اين جور مسخره بازي ها مي شم و به خودم قول مي دم دفعه بعد ديگه از اول تا آخر كلاس بشينم اما كور خوندم! به قول سوده ننشستن سر كلاس عمومي از اوجب واجباته. اين هفته اونقدر سر كلاس عطسه و سرفه كردم و دماغ گرفتم كه وقتي بلند شدم كه برم بيرون، اشك شوق توي چشماي استاد حلقه زد. - شنيدم دكتر منتظرقائم يكي از برادرا رو كه من در جيم شدن از كلاس به ايشون اقتدا مي كنم تو كلاس راه نداده.ظاهراً برادرمون طبق معمول همه كلاسا اول كلاس رفته بيرون و براي خسته نباشيد آخر كلاس برگشته، دكتر هم بالاخره صبرش تموم شده و از اون تيكه هاي تميزش انداخته و ديگه راهش نداده.هر چند نامرديه ولي خيلي دلم خنك شد، خدايي من هم با اين سابقه درخشان تا به حال جرئت نكردم كلاس دكتر منتظر رو بپيچونم. يادش به خير چه خاطره ها كه از كلاساش ندارم.حيف كه تموم شد….   - تعطيلي آخر هفته باشه تو هم مريض باشي، هيچ كس هم نباشه كه تر و خشكت كنه، غيرتت هم اجازه نده بري خونه، اون وقته كه به نظرم بهتره بري بميري. - هنوز براي درس خوندن و كنكور دادن دليل قانع كننده اي پيدا نكردم.اصلاً‌ترديد دارم كه امسال دفترچه بگيرم يا نه، بد اوضاعي شده. خدا را ! مدد فكري برسان.   

عادت می کنیم؟

نوامبر 2, 2007

کمی که بگذرد عادت می کنی٬ چند روز دیگر که خیابانها را بالا و پایین کنی….اصلاً ببین چند تا کیف و کفش فروشی داریم…ببین بوت جدید آورده اند یا نه…..به تو چه که پسرک سردش بود و مادر هنوز اسکاج ها را نفروخته بود….تقصیر خودشان است که نمی دانند ما دیگر ظرف نمی شوییم….می رویم فست فود…بعد به بابایمان زنگ می زنیم که شماره حسابمان یادش بماند…بس که این بوتهای جدید قشنگ است….بس که پیتزاهای بوف خوشمزه است….

صبح ناشتا بی خودی به کله ات فشار می آوری که چه….پیرمرد نابینا چطور خودش را می رساند اینجا!!….خب برای رفاه حال شهروندان محترم کبریت می فروشد…..مردها باید سیگار صبحگاهی شان را روشن کنند یا نه؟….زنها هم که باید اجاق را برای نهار آتش کنند… می بینی؟ کبریت همه جا لازم می شود… پیرمرد تو نهارت را کجا می خوری؟….. از آتش کدام اجاق؟…با کبریتهای خودت گرم می شود آیا؟….نهار من که روی اجاق آشپزخانه فلان رستوران قل قل می کند…. سرد هم اگر شد خدا به سازنده مایکروفر سلامتی بدهد…. من هم چه سوالهایی می پرسم…..!!

این چراغ قرمز نوستالوژی آدم را نابود می کند اصلاً….پسرک سلطان قلبها می زند یا حلیمه؟!….خیلی ناشیانه می زند….درست بزن بچه…زیبایی شناسی رانندگان محترم پشت چراغ قرمز فلان خیابان منتهی به بهمان اتوبان را خط خطی می کنی…..نوک انگشتانت چرا قرمز است؟…..سلطان قلبم هم در این سرما از خانه بیرون نمی آید….برو خانه بچسب به بخاری طفلک….حیف که با سر و صدای آن ویولون قراضه ات صدایم را نمی شنوی…وگرنه برایت می گفتم که درجه شوفاژ اتاق ما کم نمی شود….بس که ما سرمایه ملی هستیم…بس که سرما برای ما بد است…..

هی تو….تو همانی نیستی که کنار ایستگاه اتوبوس پشت ترازویت تمرین ریاضی حل می کنی؟…. بالاخره توانستی ۱۵۰۰ را بدون ماشین حساب در ۳۰ ضرب کنی؟…..گفتی برای چه می خواهی؟….یعنی هر ۳۰ روز ماه را می آیی اینجا و تا ۱۵۰۰ در نیاوری…عجب بچه یک دنده ای…. حسودیم می شود به تو…..من زیر این باران٬ خیس ِ خیس می دوم و تو آرام زیر چترت در گوشه ی دنجت لالا کرده ای….چه فرقی می کند که سقفت همیشه همان چتر است….من خیلی وقت است اینجوری مچاله نشده ام….پیشانی ام با زانوهایم غریبی می کند….فرصت نمی کنم آخر….همین که هر روز…..تو را می بینم ….که پشت ترازویت نشسته ای و نگران اضافه وزن ما هستی….و آن مادر و بچه را….که به ظرفهای نشسته ی همشهریان عزیز فکر می کنند….و پیرمرد کبریت فروش….که نمی خواهد صبح علی الطلوع سیگار مردم گوشه لبشان بلاتکلیف بماند….و آن یکی پسر را ….که کلاس نرفته٬ بی خودی ویولون دست می گیرد….برایم بس است ….نه ؟…..تو می گویی کمی که بگذرد عادت می کنم؟

جان جان، سفر درون شهری خوبی را برای شما آرزو می کند.

نوامبر 1, 2007

- دیروز یک اتوبوس سواری محشر با فاطمه بانو داشتم که تا عمر دارم از یادم نمی ره. ماجرا از اون قراره که فاطمه خانوم و یک خانوم دیگه اصرار داشتن من رو به عنوان نفر ششم روی صندلی عقب اتوبوس بنشونن و از اونجایی که بقیه ساکنان صندلی آخر همگی خواب بودند کسی جا به جا نشد و منی که تا آخر مسیر له شدم! چون چه از جام بلند می شدم و چه برای خودم جا باز می کردم همسایه هام بیدار می شدن٬ خدا باهام یار بود که تو ترافیک گیر نکردیم وگرنه باید  شیرین یه ۱۰ جلسه ای فیزیوتراپی می رفتم تا اثرات نشستن توی اتوبوس از بین بره!! تو راه برگشت هم که یک عدد سمان به ما اضافه شده بود نذر کرده بودم بستنی قیفی بخورم٬ با یه دست بستنی رو گرفته بودم با دست دیگه چادر و کیف و پوشه و ژاکت و …. و با همه اینها دویدم جلوی  اتوبوس یک خط دیگه رو گرفتم  (شانس بزرگ ما بستنی نخوردن فاطمه جان بود که به خاطر هر کار کوچیکی بستنی ها مونو می سپردیم دستش).  حدود نیم ساعت با بستنی توی اتوبوس ایستادم بالای سر یه خانوم ترگل و ورگل که معلوم بود داره می ره سر قرار. تا ماشین یه دست انداز رو رد می کرد خانومه مثل اینکه بخواد از موج انفجار خمپاره در امان بمونه از زیر دست من  دور می شد!!خلاصه تا تونستم خل مشنگ بازی در آوردم تا برسم به خانه و کاشانه!!!* ترشی و سبزه گذاشتن برای خانواده ی ما اومد نداره٬ من یه سال ترشی انداختم  ۱۰ روز بعدش شوهرم فوت کرد. ** برای ما مربای آلبالو اومد نداره ٬ مادرم همون موقعی که بالای سر قابلمه مربا ایستاده بود بهش زنگ زدن که بیا بابات مرده .*** مامان من اصلاْ نمی تونه ترشی بندازه٬ هر چی می ذاره زود خراب می شه٬ بهش می گم یه لیوان بیشتر سرکه بریز درست می شه٬ می گه نه! اصلاً دست من اومد نداره!!**** بخشی از مکالمات همکاران فرهیخته درپژوهشکده علوم اجتماعی.  

شاعر ضایع می کنیم پس هستیم!

نوامبر 1, 2007

هر کی فیلم سینمایی دیشب شبکه 2 رو ندیده نصف عمرش بر فناست!!دیشب تلویزیون به مناسبت تولد نیما یه فیلم سینمایی به نام نیما یوشیج( چه عنوان خلاقانه و نویی مثل شعرای نیما !!) پخش کرد که ای کاش به جای اون” عروس فراری” یا “مجردها” یا خلاصه ی”یانگوم “و حتی ورژن سینمایی “گل بارون زده” رو پخش می کرد!!غیر از گریم موی نیما در سن پیری و اسم شخصیتها ( تصور کنید به جای جلال می گفتن کمال!!) هیچ چیز دیگه ی فیلم شبیه به واقعیت نبود. نه قیافه آدمها، نه لهجه ها، نه خونه نیما، نه  جایی که به عنوان یوش توش فیلمبرداری شده بود!! به نظرم سکانسهای مربوط به یوش رو توی گیلان گرفته بودن( سازندگان فیلم حتی یک تصور ابتدایی هم از جغرافیای یوش نداشتن) و سکانسهای خونه ی نیما رو توی شهرک سینمایی! باید بگم خونه ی خانواده ی نیما که الان تبدیل شده به موزه توی یوش  تک و منحصر به فرده چون خونه اعیانی بوده و کلی اتاق و پیشخون و ایوان و کنگره و… داره که هنوز توی منطقه بی نظیره اما کارگردان و طراح صحنه حتی سعی نکردن یه چیزی شبیه به واقعیت نشون بدن که اگه پس فردا مخاطب رفت یوش و خونه نیما رو دید بگه : اِ  من اینجا رو قبلاً توی فیلمم دیدم!!ایواناز انتخاب بازیگرها هم نمی تونم چیزی نگم !! امیرحسین حسینی رو که می شناسین؟ همون نامزد لج در آر و لوس مستانه توی فیلم “تا صبح”  نقش جلال  آل احمد رو بازی می کرد و فلور نظری با اون قد نیم متری و فیزیک گردالو نقش سیمین دانشور رو  که هنوز هم توی هشتاد و چند سالگی رشید و بلند قده.حالا اینا رو کنار هم بذارین مثل مادر و بچه می مونن، اومدن نقش زن و شوهر رو بازی می کنن!! جالب بود که مثلاً وقتی می خواستن 10 سال بعد رو نشون بدن یه کمی آرد پاشیدن به این طرف و اون طرف موهای پسرک که مثلا این جلاله که پیر شده  و از تغییرات ظاهری دیگه جلال هیچ خبری نبود که نبود! شراگیم پسر نیما هم موهای موج دار مشکی و چهره ای استخونی داشت که توی فیلم کپل و سفید و با موهای لخت  روشن نشون داده شده!یه چیز دیگه هم بگم تا نمردم!! مازندرانی ها یه آواز خیلی قشنگ دارن به اسم امیری که حکایت طولانی ای داره و یکی از دلخوشی های من در مواقع خستگی و ناراحتی شنیدن آواز امیریه .توی سکانس مرگ نیما ( که جدیداً توی یوش بوده ولی سالها قبل توی خونه ش توی تهران!!) اگه اشتباه نکنم مانلی داره نیما رو می بره لب جاده که برسونه به دکتر و توی راه سعی می کنه امیری بخونه (دقیقاً سعی می کنه چون فقط می تونه یک جمله رو با لحن و لهجه ای به شدت مسخره ادا کنه که خودش از ادامه دادن پشیمون می شه و ترجیح می ده بی سر و صدا به راهش ادامه بده!!)اگه تلویزیون قراره به مناسبتهای مختلف گند بزنه به زندگی شخصیتهای مهم ادبی و هنری مملکت چه بهتر که مثل قبل با بی خیالی از کنار این آدمها و ارزششون بگذره و دولت فخیمه رو بابت خرج کمرشکن این پروژه های عظیم سینمایی توی تنگنا نگذاره.من  نمی دونم مگه ما چند تا مثل نیما یا سهراب توی مملکتمون داریم که باید با ساختن فیلمهای اینجوری بهشون ادای دین کنیم؟!! شما که پول ساختن دکور یا استخدام کارگردان یا بازیگر درست حسابی نداری یه پولی به سهیل محمودی بده بیاد 2 تا شعر از افسانه بخونه بره پی کارش!! پ ن 1 : شنیدم مراسم بزرگداشت نیما توی نور این بار به شکلی آبرومندانه در هتل نارنجستان برگزار شده . باز جای شکرش باقیه. پ ن 2 : قراره سریال شهریار هم به زودی از همین شبکه  فرهیخته 2 پخش بشه ، خدا به همه مون رحم کنه.امیدوارم سازندگان فیلم با ندونم کاری و بلاهت باعث به وجود اومدن یه قائله ی دیگه توی تبریز و بین آذری ها نشن!پ ن ۳ : عکس مربوط به خانه نیماست که تابستان همین امسال توسط نگارنده گرفته شده است٬ با عرض شرمندگی عکسهای مربوط به خود نیما و یوش و جلال و … در دسترس نبود تا به عنوان مدرک ضمیمه ی مطلب شودپ ن ۴ : به عموی مطهره زیارت قبول می گم.فقط همین  

……!

نوامبر 1, 2007

بیست سال  و اندی از عمرت می گذره که بالاخره توی یک صبح لوس  پاییزی به این نتیجه می رسی که بیشتر پدیده هایی که در طول عمرت با اونا برخورد داشتی و احیاناْ خواهی داشت  درصدد کم کردن روی تو هستن. نه اینکه فقط برای گرفتن حال تو به وجود اومده باشن اما کاربرد اصلیشون  اینه که روی اعصابت پیاده روی کنن  یا کاری کنن که اون روز خلقت به شدت سگی بشه.تصور کن که برای اینکه صبح زود بزنی بیرون شب زود بخوابی اما لنگ ظهر با صدای خالی کردن آجر توی ساختمون بغلی بیدار شی و متوجه بشی که نه تنها موبایلت بنا به دلایل ماورائی زنگ نزده بلکه عزیزانی که هر روز صبح با شلنگ تخته انداختن مانع خوابت می شدن هم اون روز در یک حرکت هماهنگ لال مونی گرفتن!از خیر دست و صورت شستن و صبحانه می گذری و برای ناامید نشدن به آینه نگاه هم نمی اندازی ٬می پری توی خیابون و تا پاتو می ذاری بیرون تمام اتوبوسهای دنیا با هم تصمیم به حرکت می گیرن. به مسئولین دانشگاه لعنت می فرستی که در خلوت ترین خیابون شهر خوابگاه ساختن ٬ با اقبال بلندت می سازی و برای رسیدن ماشین بعدی صبر پیشه کنی٬ با رسیدن فرشته نجات می  خوای بپری بالا که راننده با صدایی دلنشین جلوی جمعیت مسافر  داد می زنه: خانوووووم بلییییییت!! سعی می کنی با روی خوش توی بازار شامی که به اسم کیف انداختی روی دوشت بگردی تا بلیتت رو توی حلقوم راننده فرو کنی!! به عنوان یک آدم گدا صفت که می خواست ۲۰ تومن از پول بیت المال دزدی کنه می شینی روی صندلی و به  چشم خودت رد شدن اتوبوس رو از ایستگاهی که می خوای توش پیاده بشی می بینی! - آقا ایستگاهه…. نگه دار !!- ایستگاه  عوض شده…بشین سر جات!!بدون اینکه به اعضای خانواده مسئولین شهرداری و شرکت واحد فکر کنی خودتو متقاعد می کنی که ۵ دقیقه بیشتر پیاده روی کردن می تونه اعصابتو آروم کنه اما در عوض ۵ دقیقه تحمل انواع چراغ قرمز عابر  روانتو پاک می کنه.می رسی به سامانه حمل و نقل بعدی و متوجه می شی ماشینی در کار نیست و باید با ۴ تا چرخ که آهن پاره ای درب و داغون روش سوار شده برسی سر کار. اونم در حالی که یلی ۱۵۰ کیلویی تلاش می کنه مقاومت شونه هات رو هر چه بیشتر تقویت کنه.با اعصاب داغون و یک ساعت تاخیر می رسی و ولو می شی پشت سیستمت. آقای دکتر … بلافاصله از کمینگاهش بیرون می یاد و سراغ سفارشش رو می گیره و مجبور می شی برای n مین بار براش توضیح بدی که کار دیگه ای نمی تونی براش انجام بدی اما دوباره سعیتو می کنی. اما نه !!! انگار زندگی داره روی خوبشو بهت نشون می ده!! یکی یکی آدرسهایی که دکتر می خواست رو پیدا می کنی توی فایل ورد می ریزی و تا می خوای هنرت در جادوگری رو نشون بدی برق قطع می شه و ……………بیست سال  و اندی از عمرت می گذره که بالاخره توی یک صبح لوس  پاییزی به این نتیجه می رسی که……