Archive for اکتبر, 2007

دردسرهای اول مهر…

اکتبر 8, 2007

- از دو تا دوره دانشکده غیر از فصل امتحانا بدم می یاد.یکی بعد از عید و یکی اول مهر! این وقتا همه به شدت احساس وظیفه می کنن همه ی کسانی که یک بار توی کلاس یا توی سلف کنارشون نشستن رو بوسه باران کنن!!و این جمله که منو نابود می کنه: خوش گذشت؟خب بابا به تو چه که به من خوش گذشت؟ به من چه که به تو خوش گذشت؟ بریم به درد خودمون بمیریم دیگه !!بعضی ها راه حل خوبی برای روبوسی نکردن پیدا کردن.تا طرف مقابل صورتشو می یاره جلو با لحن دلسوزانه ای می گن: اوا ببخشید من سرما خوردم!! سرما می دم بهتا!!یه روز شاهد احوال پرسی دو تا پسر تو لابی دانشکده بودم.یکی شون بنده خدا صورت پر جوشی داشت.تا اومد اون یکی رو ببوسه طرف تندی از این ترفند استفاده کرد که می بخشی رضا جون من سرما خوردم ٬ تو هم سرما می خوری ها!! (حالا طرف سر و مر و گنده وایساده هیچیش هم نیست!!) رضا جونم که مثل من کلک دوست گرامیش رو فهمیده بود گفت : عیب نداره منم سرما دارم - حکایت اونایی که تو این تعطیلی ها ازدواج می کنن هم که خیلی خنده داره! دخترا رو یا از تغییرات عمده در صورتشون متوجه می شین ازدواج کردن یا از حجم النگوهایی که بعضی ها به دست و پا آویزوون می کنن یا از تغییررنگ مو و مدل آرایششون.پسرا هم دیگه معلومه  یا لباس پوشیدنشون از وضعیت فاجعه در میاد و به وضع افتضاح ارتقا پیدا می کنه و اونایی هم که از نظر ظاهری مشکل چندانی ندارن هم یک مقداری (البته فقط وقتی با خانم مربوطه قدم می زنند) هوای چشمشون رو دارن!! به هر حال باید به همه شون تبریک بگی و داستان ماچ و بوسه و …- دیروز هوا در یک اقدام غافلگیرانه بارانی شد  البته نم نم و کم کم٬ ولی همین باران نم نم چنان بلایی به سر من و امثال من آورد که نگو و نپرس!! دیروز بعد از ظهر باید می رفتم یه دفتری توی سعادت آباد. بارون هم تازه شروع شده بود اون روزم یه شلوار لی پوشیده بودم که ۳ سایز برام گشاد شده بود(عوارض روزه گرفتنه دیگه!!) با اینکه بارون زیادی هم نباریده بود کل مسیر گیشا رو آب گرفته بود منم یه فولدر پر از کاغذ و سی دی دستم می خواستم اونا رو از خیس شدن حفظ کنم چادرم رو بی خیال شدم٬چادرم دو متر بعد از خودم دنبالم می اومد٬ دمپای شلوارم هم که رسما زیر کتونیم بود خلاصه تا برسم به ماشینای شهرک غرب چادر و شلوارم به گند کشیده شد!! تو شهرک اوضاع بدتر بود ایستگاه تاکسی اونجا که دیگه مثل استخر شده بود( هر چی هم که اونجا پاساژ و میدون و مرکز خرید بسازن موقع بارندگی گند ترین جای شهره) به یه بدبختی خودم رو با اون وضع چپوندم توی تاکسی و رسیدم سعادت.حالا بماند که دفتره به قول باران جان نوک کوه بود و آب باران از اون بالا مثل شیلنگ به سمت من سرازیر می شد. اینو هم بگم اولین چیزی که در بدو ورود به ساختمون دفتر چشم همگان رو به خیره می کنه برق پله ها و کفه٬ از بس که تمیزه!! حالا من با وضعی که گفتم تر تر آب راه افتادم رفتم تو. حال روحی صاحب دفتر رو خودتون تصور کنین دیگه!!

دردسرهای یک من ِ تنها

اکتبر 3, 2007

- دو سه روز پیش کل مملکت رو انداخته بودم دنبال خودم و خودم خبر نداشتم. تو راه برگشتن از سرکار (چه غلطا!!!!!) به مدیرم زنگ زدم بهش گزارش کار بدم که یهو شارژ موبایلم تموم شد.خوشحال به راهم ادامه دادم که به سختی در ترافیک کشنده ی تجریش گیر افتادم.در حالی که من یه لنگه پا توی اتوبوس به خودم و اون کسی که گفته بود اون ساعت برم دفتر فحش می دادم ٬ مامانم که از بعد از ظهر داشت منو می گرفت این ور و اون ور زنگ می زد تا ببینه من کجام.(بنده خدا به موبایل مامان سمانه زنگ زد تا موبایل احمدی نژاد اما پیدام نکرد!!) حالا بشنوید از سمان جان و مدیر جان که اونا هم به تکاپوی پیدا کردن من می افتن و هر دو معصوم جان رو برای خبر گرفتن از من انتخاب می کنن!! اون بنده خدا هم که بی خبر بود!! خلاصه از محشر کبرای تجریش که رها شدم و به گیشا رسیدم یه صلوات به گوشی فوت کردم و روشنش کردم!! روشن کردن همان و سیل اس ام اس ها و زنگها همان!! فقط شانس آوردم که عمر شارژم به خبر دادن به مامانم و مدیر جان رسید.  تا رسیدم به اولین تلفن عمومی بهشون زنگ زدم و جاتون خالی٬سیل فحش و ناسزا بود که به سویم روان شد!!نکته دردآور : من به یاد ندارم تا به امروز مامانم بعد از ظهر به من زنگ زده باشه!! همیشه ی خدا موقع خواب٬ سر شام و این جور مواقع حساس به آدم زنگ می زنه٬ نمی دونم اون روز چی بهش الهام شده بود که باید هی منو بگیره!!نتیجه گیری دماغ سوخته مندانه: موبایلهای این دوره زمونه یه ذره شعور ندارن٬ نمی فهمن نباید وسط حرف دو نفر اظهار وجود کنن!نتیجه گیری عقل مندانه : برای مواقع مقتضی (وقتی که توی ترافیک٬ کلاس٬ سرویس بهداشتی٬ حمام صف نون و .. گیر افتادید) یک باطری اضافی به همراه داشته باشید یا دندتون نرم و چشمتون کور شب به شب گوشی تونو شارژ کنید.نتیجه گیری ضایع مندانه : لطفاْ از خودتون در فشانی در نکنید که شارژر همراهت باشه!! وسط اتوبوس تو اتوبان با چی موبایلمو شارژ می کردم؟ هان؟- قضیه اون دکتره رو که براتون تعریف کردم یادتونه؟ خب ٬ باید بگم کارم در ارتباط مستقیم با ایشونه٬ منتظر پستهای بعدی درباره شاهکار های ایشون باشید!!- اینجا روزی ۴ دفعه به صورت کاملا ناگهانی برق می ره و کل سیستمهای الکترونیکی به شکل مذبوحانه ای بی مصرف می شوند.من بیچاره روزی  N بار کلی تکست و آدرس و … پیدا می کنم و  با رفتن دوباره  برق باز به این کار شریف و دوست داشتنی می پردازم. سیزیف می شویم!!!!!!   - دکتر ربیعی عزیز یه بار دیگه عزادار شد. پسر دکتر ربیعی بعد از یک ماه که توی کما بود فوت کرد … چقدر سخته تصور غم این آدم دوست داشتنی…. غم یه پدر واقعی… فقط می تونم براشون آرزوی صبر و روزهای خوش داشته باشم…همین 

عنوان نداره… مگه زوره؟

اکتبر 2, 2007

تا حالا  مطمئناْ خیلی پیش اومده که  با آدمهایی برخورد کنین که دو زار آداب معاشرت بلد نیستن ولی اگه این بی آداب معاشریت !! از طرف یه آقای دکتر با یه کامیون عنوان و مدرک باشه دیگه خیلی خیطه!!دیروز در راه اسلام و مسلمین سر کلاس تاریخ اسلامو گرد کردم و رفتم سر یه جلسه تو پاسداران.جلسه با حضور یه آقای دکتر برگزار شد که معاونت پژوهشی و نمی دونم چی چی دانشگاه امام … بود (امامشو اسم نمی برم که شأنش حفظ بشه !!) با رسمی شدن جلسه تا دکتر دهنشو باز کرد ذهن منو به شدت درگیر این موضوع کرد که این لهجه ی کجاست که دکتر داره باهاش حرف می زنه!!! تازه گوشم داشت به گفتار ناموزون دکتر جون عادت می کرد که یه صدای جدید شنیدم٬ سر بلند کردم دیدیم دکتر داره چاییشو هورت می کشه اونم با چه صدایی (تو ذهنتون صدای قایق موتور ی رو تصور کنین) !! گفتم عیب نداره لابد مشکلی٬ چیز ی داره که دیدم دیگه زده به سیم آخر…. کاغذ شکلات رو لوله کرده و داره دندوناشو باهاش پاک می کنه٬ اونم در حالی که داره حرف می زنه!!- برادر جان اگه این همه درس خوندن نتونه در تو اثری به جای بگذاره پس چی می تونه اثر بذاره؟؟!!!- بعد از مستفیض شدن در محضر دکتر دوان دوان خودمو رسوندم دانشگاه و دیدم کلاس تموم شده٬ و حاج آقا هم داره جمع و جور می کنه که بره٬ اوضاع حضور غیابم خیلی بی ریخت بود واسه همین وجدانمو که داشت فریاد می زد به کناری پرتاب کردم و رفتم بالای سر استاد و گفتم : استاد  این اسم منه!! استاد برگشت نگاهم کرد و گفت: خب؟ مگه بودی؟ منم خیلی مظلومانه و حق به جانب گفتم: بودم ولی رفتم!! استاد جون هم که الهی دورش بگردم حضورمو زد.- دارویی واسه عذاب وجدان سراغ دارین؟- فردا تولد یکی از دوست جوناست.کلی واسه تولدش نقشه کشیده بودم که اگه می گرفت خیلی توپ می شد اما اون با رفتنش به خونه … زد به تمام برنامه هام!! 

آقا فیلم نساز…نمی میری که!!

اکتبر 2, 2007

دیروز یه مینی بوس آدم در راستای اهداف ارشدگرایانه رفتیم سینما و یک طبقه سینما رو قرق کردیم٬ خیر سرمون رفته بودیم فیلم کمدی ببینیم که یه کم بخندیم و دلمون باز شه اما چشمتون روز بد نبینه زار زار گریه کردیم به حال سینمای مملکت٬ نفری یه آب میوه و چیپس خوردیم و برگشتیم. طبق قراری که با برو بچ گذاشتم اسم فیلم رو نمی گم تا شما هم برین ببینین دل ما خنک بشه که شما هم ۲ ساعت از عمرتون مثل ما هدر رفته!!جالب اینجا بود که غیر از اکیپ ما و دو تا فنچ عاشق که حتما می دونین تو این موقعیت ها چه حرکاتی ازشون سر می زنه بقیه با دقت تمام فیلم رو دنبال می کردن و از لحظه به لحظه ش لذت می بردن. حالا طرف ما یکی داره بشکن می زنه٬ یکی خوابیده٬ اون یکی با موبایل حرف می زنه٬ یکی داره از بقیه فیلم می گیره٬ یکی داره می رقصه٬ یکی زیر نور موبایل چیز می خونه. دیگه فکر کنید چقدر فیلم آشغالی بود که من حاضر شدم برم کنار دست الماسی بشینم با هم شیلنگ تخته بندازیم!!بعد از فیلم قرار شد یه طرحی راه بندازیم برای سینماهایی که چنین شاهکارهایی رو نمایش می دن.قرار شد بگیم یه سطل پشت هر صندلی بذارن که نفر عقبی روی کله ی جلویی بالا نیاره!!! کارشو خیلی محترمانه تو همون سطل انجام بده و پاشه بره دنبال کارش!!  

به حرف بزرگترت گوش کن!!

اکتبر 1, 2007

برو زن بگیر٬ بچه دار شو٬ به روی بچه ت بخند!!……بخشی از نصیحتهای یک پسر دایی ۳ ساله به یک پسر عمه ی ۲۸ ساله!!