جای همه تون خالی پنج شنبه . همه ی دوستانی که سحر ۴ شنبه اس ام اسی دعوت به افطار شدین (معصومه ٬مطهره ٬ باران جان ٬ ندا٬ هانیه و مریم) جاتون واقعا خالی بود.از شرح آش رشته ی افطار می گذرم چون فردا پس فردا عکسشو می ذارم اینجا که خودتون زیارت کنین اما اونقدر بهمون خوش گذشت که هنوز پاهام درد می کنه !!
محمد دعوت کرده خاطره ی روز اول دانشگاهمو بنویسم. از اونجایی که بهش قول دادم تو ماه رمضون باهاش صلح کنم چشم می نویسم . فقط اگه خیلی بی مزه س ببخشید.
اول بر اساس قانون بازی اینو بگم که من سال ۸۳ در رشته ی علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه تهران قبول شدم. از اونجایی که خانواده خیلی به توانایی های من ایمان داشت روز اول را با برادر جان رفتم دانشگاه. بعد دیدم خیلی ضایعه که هی اینور و اونور داداشه رو دنبال خودم بکشم٬ از طرفی هم اون دستور اکید داشت که روز اول حتما منو ببره و بیاره ٬ لذا فرستادمش توی حیاط (همون محوطه ی سر سبز و رویایی که فنچهای عاشق دانشکده ساعات و لحظات زیباشون رو اونجا سپری می کنن!!) یه کم هوا بخوره تا من کلاس من تموم بشه.
ساعت اول با دکتر کاظمی پور (خدای آمار و جمعیت شناسی ایران) کلاس داشتیم.توی لیست اسم کوچیکشونو ننوشته بودن٬ شماره ی کلاس رو هم نمی دونستیم ٬ آقای جلیلوند کارشناس آموزشی ارتباطات ) هم اون موقع ورودی ها رو قابل نمی دونستن بهشون جواب بدن ٬حالا ۲۰ تا ورودی قد و نیم قد طبقات دانشکده رو بالا و پایین می کنیم تا بینیم که دکتر کاظمی پور کیه و کجاست که یهو دیدیم یه آقای چاق قد بلند با یه کیف خیلی با کلاس اومد از جلومون رد شد.ما هم مثل جوجه های تازه سر از تخم درآورده ی کارتونهای والت دیزنی که اولین کسی که دیدن فکر می کنن مامانشونه با خوشحالی از اینکه دکتر کاظمی پور رو پیدا کردیم دنبال ایشون راه افتادیم!
حالا هی دکتر جان از پله ها بالا می رود و ۲۰ نفر آدم هم دنبالشان.هی دکتر جان بر می گردد ما را با تعجب نگاه می کند و ما هی به تعقیبشان ادامه می دهیم.تا اینکه دیدیم رفت پشت در یکی از کلاسها که استاد داشت از توی سوراخ در یک نگاهکی انداخت و برگشت و از جلوی ما رد شد و رفت!! ما رو میگی
موندیم هاج و واج !! نگو ایشان همان نقش برادر ما را داشته و آمده ببیند کلاس دخترش تشکیل شده یا نه!!خلاصه ما که در عملیات تعقیب و گریز دکتر کاظمی پور ناکام ماندیم در راه پله جلوی یک ترم بالایی را گرفتیم و سراغ دکتر کاظمی پور را ازش گرفتیم اون بنده خدا هم شروع کرد به شرح دادن مشخصات دکتر: یه خانوم قد کوتاه لاغر که موهای جوگندمی داره!!!!!
حالا خودتون میزان شنگولیت ما را تخمین بزنید!!
این بود انشای من درباره ی خاطره ی اولین روز دانشگاه. ![]()
پ ن ۱ : ببخشید اگه خیلی بی نمک بود.گفتم یه وقت پیمان صلح با این پسر همسایه به هم نخوره!
پ ن ۲ : لطفاْ بعضی از دوستان بل نگیرند.خب ورودی های بعدی از ما هم بدتر بودند!! حالا وقت کردم یه پست هم از اونا می نویسم!
پ ن ۳ : مطهره و یاسمن رو به بازی دعوت می کنم.راستی مطهره اگه دوست داشتی از اولین روز دانشگاه جدید بنویس.
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
بی مزه با مزه بود
.
.
راستی
دوستتان دارد میرود .
همین باران جانتان را میگویم
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
ما یه همچین داستانی داشتیم منتها بچهها استاد را درست شناسایی کرده بودند و دنبال استاد راه افتادند و تا دم در هم دنبالش رفتند، ناگهان یه بوهایی به مشام رسید که متوجه شدند که اونجا دستشویی اساتیده! (ما به عنوان سال بالایی و دانای کل داشتیم به موضوع میخندیدیم)
برای صلح بعد از ماه رمضان هم باید یه مذاکرهای بکنیم
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
سلام. نه بابا خیلی خوب بود!
راستی می گم این دوست ترم بالایی موهای این خانم دکتر رو از کجا دیده بود؟!!!!
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
امسال که اومدم دانشگاه روز ثبت نام سال اولی ها بود .. حس فتح تو چشاشون موج می زد .. و من کارنانه 4 سالم روی دوشم سنگینی می کرد و داشتم می آمدم بیرون
دلم برات تنگه بانو
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
اون بدبختی که نقش کاظمی پور رو بازی می کرد با بیست تا جوجه کی بود؟
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
الهییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!! یادش بخیر!!!
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
آره؟!!!
وای مرجان!!! خدا رحم کنه!!! تو چقد آپ کردی!!!
بابا آپونمان!!!
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
پرونده الماسی خیلی با حال بود!!!
ای ولت درد نکنه!!!
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
بازی…….!!! ممنون از دعوتت. ایشالا اگه مخم کشید و یاد آوری کرد حتما"!!!
منم پرونده می خوان مرجان!!!!
ولی تا هر موقع که خودت دوست داشتی پرونده سازی کنی!!!
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
آگوست 10, 2008 در t 3:18 ب.ظ |
قشنگ بود. اسم استاد رو ننوشته بودن تا از همون روز اول با علوم ارتباطات آشنا بشید.باید با ارتباطات جدید اسمش رو می کشفیدید.