Archive for سپتامبر, 2007

بگذاريم كه مرحوم دعايي بخورد…

سپتامبر 6, 2007

امروز رفته بودم ختم پسر دايي يكي از دوستانم. پسر خيلي خوبي بود، مرگش هم به خاطر يه سهل انگاري احمقانه بود.خلاصه خيلي حيف شد كه رفت. اما مگر مي شود من بروم يك جايي و به چيزي گير ندهم؟؟

مجلس ختم – 1 دقيقه بعد از نشستن و باز كردن قرآن :

-بِسْم الله الرَحمن الرَحيم ….الرَحْمن ….عَلّم القُرآن…

- بفرماييد خرما

-ممنون…. خَلَقَ الانْسانَ

-بفرماييد كيك-دستتون درد نكنه.ميل ندارم …. عَلَمَهُ البَيان

-شربت بفرمايید

-مرسي …. الشَمْسَ و القَمَرَ بِحُسْبان

-بفرماييد حلوا

- ممنون، نمي خورم …. وَ النَجْمَ وَ الشَجَرَ يَسْجُدان

دستمال برداريد

-مرسي، دارم …. و السَماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الميزان

در اين حين 4 تا از همكلاسي هاي مرحوم وارد مسجد مي شوند و كنار من مي نشينند.سر و شكلشان شبيه من است.متاسفانه با ورود آنها مامور پذيرايي عوض مي شود و او هم كه نديده من كي وارد شده ام  يك بار ديگر اين مراسم طاقت فرسا را براي من هم  اجرا مي كند!

پ ن : من اگر بخواهم بميرم مي گذارم وسط ماه رمضان،  كه حداقل مردم بفهمند چي دارند برايم مي خوانند.

سپتامبر 4, 2007

 پروانه جان! وقتي دشت پر از گل را ول كني بيايي توي خانه٬ بايد هم به گل قالي رضايت بدهي !!گل قالي

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم…

سپتامبر 3, 2007

 سال اولی که اومدم خوابگاه ٬ شبهای قدر رفتم دو جای مختلف.شب ۱۹ رفتم مسجد کوی دانشگاه که روحانیش حاج آقا امجد بود.خیلی تعریفشو شنیده بودم ولی طبق معمول هر سال که روزش استراحت نکرده بودم همون اول سخنرانی خوابم برد که یه دفعه با یه صدای مهیب از خواب پریدم.گوش تیز کردم ببینم صدای چیه نگو پسرا دارن قهقهه می زنن که چی؟ حاج آقا جوک تعریف فرمودن!! آقا منو می گی خوابم که پرید هیچ ۴ تا گوش هم قرض کردم ببینم جوکاش چه مدلیه؟! اون شب قدر به کرکر خنده گذشت!شب ۲۱ رفتم مسجد دانشگاه تهران که سخنرانش آقای قرائتی بود.تازه سر جام جا به جا شده بودم که یادم اومد من همیشه از برنامه درسهایی از قرآن خوشم نمی اومده و کله ی گوش کردن به سخنرانیشو ندارم٬ اون بنده خدا هم تا تونست حرف زد!!  شب ۲۱ خواب راحتی کردم!!خلاصه اون سال شبهای قدرم به شکلی بسیار پر بار و معنوی سپری شد! ماه رمضون سال بعدش که دچار شکستگی لنگ شدم شبهای قدر از خوابگاه بیرون نرفتم.یه گوشه ی اتاق برای خودم خلوت می کردم تا بچه ها برگردن. آقا نمی دونی چقدر عالی بود.تجربه ی فوق العاده ای بود.وارد جزئیاتش نمی شم اما همینو بگم که دور و برت خالیه ٬ همه جا ساکته.هر جوری که دلت بخواد می تونی احیا بگیری بدون اینکه شست پای کسی توی چشمت باشه یا پات خواب بره یا قرآن گیر نیاری یا بغل دستیت حرف بزنه یا مداح چرت و پرت بگه و…..از اون به بعد یادم نمی یاد توی هیچ مراسم احیا یا عزاداری دیگه ای شرکت کرده باشم.یه جورایی به این نتیجه رسیدم که  اگه برای خودم خلوت کنم راضی ترم٬ مجبور نیستم به قواعد عبادت دیگرون تن بدم. ما شبی دست بر آریم و دعایی بكنیمامسال شبهای قدر هر جا بودیم دعا برای همدیگه یادمون نره.  

سپتامبر 2, 2007

 پرنده جان! براي تو  فرقي هم مي كند به كدام طرف پشت كني؟ هيچ 

باز آمد بوی ماه مدرسه

سپتامبر 2, 2007