و سرانجام شما برگشتید!
حجتان قبول برو بچ
بایگانیِ آگوست, 2007
مسائل خانوادگي و به شدت خصوصي!!!
آگوست 2, 2007برادر جان چندي پيش از مرگ حتمي نجات پيدا كردند. گويا خيلي بي دليل فشارشان رفته پايين!! از طرف مامان جان از تمام كساني كه ايشان را چشم زده اند
تقاضا مي شود كمي دست نگه دارند تا جواب كنكور ايشان بيايد بعد هر كاري دلشان خواست بكنند!! خواهر زاده جان بالاخره در يك سال و نيمگي ياد گرفتند به من بگويند ” خا ” !! احتمالاً قسمت دوم خاله را در يك سال و نيم بعد ياد مي گيرند!!خواهر زاده جان در حال تفكر !! :
عكس از : خاله ي خواهر زاده جان
" فداکاری همسایه آنه "
آگوست 2, 2007جمعه: مامان جان مسافرت، بابا جان سر كار، يخچال جان خالي، مرجان جان غيرتي در نتيجه: شال و كلاه به سمت ميوه فروشي!!مرجان جان طبق سليقه ي بابا جان هندوانه مي خرد، از آن هندوانه ها ي مرد افكن!!در راه برگشت٬ ۲۰۰ متر مانده به خانه: مرجان جان با يك هندوانه 10 كيلويي در بغل با همسايه متشخص و محترم شرقي مواجه مي شود، همسايه جان خيلي مبادي آداب هستند و بسيار مقيد به پرسيدن احوال همسايه هاي ديگر، به خصوص همسايه مادر شوهر خاله ي دختر دايي مرجان جان.نتيجه اين مي شود كه مرجان جان هندوانه را روي زميني كه از باران ديشب خيس و گلي شده مي گذارد و پس از پاسخ دادن به پرسشهاي همسايه جان با كت و كول افتاده به سمت خانه رهسپار مي شود .100 متر مانده به خانه : مرجان جان كه ديگر از خستگي چشمانش سياهي مي رود در راه به سختي همسايه با كلاس و شيك غربي را از روي لباس صاف و صوف و تميزش مي شناسد.براي جلوگيري از فجايع گذشته به روي مبارك نمي آورد كه همسايه جان را ديده است اما همسايه غربي در تشخص و محترم بودن دست كمي از همسايه شرقي ندارد: به به مرجان جان!!سلام عرض شد.مرجان جان (دستپاچه): اِ…!! سلام، ببخشيد نديدمتون.مرجان جان براي اينكه نشان بدهد از احوال پرسي قبلي كمي تشخص برايش باقي مانده بلافاصله هندوانه را زمين مي گذارد و انواع صداها ي حاكي از شعف و شادماني از ديدار همسايه جان را از خود در مي آورد!!همسايه جان هم كه كلي ذوق زده شده اند و علاوه بر آن كمك به يك دختر خانم متشخص را وظيفه ي هر آدم با كلاس و با اتيكتي مي دانند به طرفة العيني هندوانه را از زمين مي قاپند و به سمت خانه ي مرجان جان اينها !!! رهسپار مي شوند.يك قدم مانده به خانه : همسايه جان كم كم متوجه نمناك بودن هندوانه اي كه با محبت در آغوش گرفته اند مي شوند و تقريباً آن را به زمين پرت مي كنند.همسايه جان : اِه !! گلي بود؟ از سر مزرعه (همان جاليز ) خريدين؟مرجان جان : نه به خدا…. همين جا….از سر خيابون……توي راه…..همسايه ي متشخص و محترم …… ، براي سلام عليك….. هندوانه را گذاشتم زمين!!تو رو خدا ببخشيد آقاي همسايه جان. نتيجه گيري عاقلانه، شرافتمندانه، صادقانه، وجدان مدارانه، بهداشت محورانه، همسايه پسندانه، نيكوكارانه و خدا پسندانه : 1- اگه زورت نمي رسه، به جاي 10 كيلو هندونه برو 1 كيلو سيب بخر.2-وقتي بارت سنگينه ، غ.. مي كني با همسايه ها سلام عليك مي كني.3-فرداي روز باراني 2 كار حرام است: احوال پرسي با همسايگان در كوچه – هندوانه خريدن.
خدا کند که بیایی…
آگوست 2, 2007 باران مي آيد. آسمان كه بغض كند، باران مي بارد…به چه قشنگي!!از آن باران هايي كه ديوانه اي اگر نروي زيرش.از آن باران هايي كه غرق مي كند آدم را.باران فردا يك چيز ديگريست، اصلاً چيز ديگري مي بارد، جنسش از نور است گمان كنم.قرار است بيايد كه همه جا روشن شود.غرق نور شويم همه مان. يك وقت فكر نكني آسمان فردا ابريست! فردا خورشيد از هميشه بيشتر مي تابد، اصلاً براي اين آمده كه همين فردا را بتابد، قرار است فردا همه ي گلها خوشبو شوند، همه ي آدمها بخندند، همه ي شعرها زيبا شوند، همه ي مريض ها خوب شوند، بيا فردا همه خودمان را به او نشان دهيم، اصلاً بچرخيم برايش، غرق شويم در اين نوري كه نمي دانيم از كجا مي آيد، برقصيم در اين جشن پر از گل.چه حالي دارد اين روزها! مثل اين است كه تمام روز را بستني وانيلي بخوري، به چه شيريني!!مثل اين است كه تمام Game هاي دنيا را ببري، بي فرمول، بي كلك…، مثل شادي بردن يادم تو را فراموش مي ماند، مثل شادي غافلگیری ديدن كيك تولدت روي ميز وقتي خودت يادت نيست، مثل بوسيدن اولين شكوفه ي بهاري درخت حياط، مثل تاب خوردن وسط آسمان و زمين….مثل خواب دم صبح
مثل اينكه فالت “مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد” باشد، دوباره نيت كني و “يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور” بيايد، دفعه ي سوم بگويد ” نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد ” و تو عشق كني با حافظ، كه او هم خواسته حالي بدهد توي اين عيد به تو.شادي بسيار دارد اين روز.مستحب موكد است.اصلاً اگر مي خواهي بگو اين مطهره فتوا بدهد تا خودت ببيني، مثل زمان عروسي كه آرام و قرار نداري بايد بچرخي و برقصي و بخندي.اصلاً حرام است نخنديدن، حرام است فردا را نرقصيدن !!
سفرنامه تصويري
آگوست 2, 2007 سلام خدا…اينجا٬ بين اين همه مه٬ ما چقدر نزديكيم به هم ! مگر نه؟!جاده ورازان…یک کمی آن طرف تر از بهشت
همچنان نرسیده به بهشت…
بابونه های بهشت.
نرسيده به درخت٬ كوچه باغيست كه از خواب خدا سبز تر است.
تو را من چشم در راهم…