در ادامه ی بررسی پرونده ی حجاج ورودی ۸۳ می رسیم به یکی دیگه از بر و بچ خودمون.این یکی یه کم خطرش کمتره حسن!! چون مثل سعیده دست بزن نداره.
نام : سمان
هنام خانوادگي : قرباني دهبرزويي
شهرت:سمونه ، سمان ،دهبرزو، قربون (شما هم هر چي دلتون خواست صداش كنين)
محل تولد :قم يا مشهد يا كرمانشاه يا كابل يا هر جاي ديگه كه رفتن به اونجا براي دوستاش سخت باشه!!
شماره شناسنامه : ؟2؟7
مهارتها و نقاط قوت :خوابيدن در هر وضعيت بحراني ، فراموش كردن چيزهاي بديهي (مثل اينكه الان روزه يا شب)، تحويل دادن تكاليف درسي 1 ماه پس از تمام شدن مهلت، چاي خوردن تا حد مرگ، خوردن سس مايونز با هر غذايي، خوردن سیب، خوردن دست پخت من!!، انجام وظايف من، خواندن متون بدون فهميدن حتي يك كلمه، تعريف كردن يك اتفاق دو دقيقه اي در دو ساعت، خريد كتابهاي رضا اميرخاني، ابداع شكل جديدي از سيب زميني سرخ كرده(به شكل خام!!)، بي خيال شدن نمازهاي دوم!!، پاساژگردي در شبهاي امتحان، مقاومت نشان دادن نسبت به هرگونه صداي زنگ (موبايل، ساعت، در، دوچرخه) در خواب، قابليت بي نظير در زمينه ي درآوردن كفر آدم تا سر حد مرگ، لو دادن آدم در عرض سه سوت، جدا كردن پياز از توي غذا ، مظلوم نمایی بعد از اشتباه (بخوانید جنایت) کردن، داغون کردن موبایل
نقاط ضعف !! : تندخواني، به دست آوردن دل همه و مهرباني بيجا، پايه بودن براي خريد همه چيز(شير مرغ تا جون آدميزاد)، سكوت كردن دربرابر اذيتهاي من!، داشتن عطرهاي خوشبو، دوست نداشتن فندق، داشتن ديكشنري هاي متعدد به زبانهاي مختلف،تسامح و تساهل با انواع استاد و همكلاسي، غيرت داشتن روي محمد (برادر كپلش)
مشتركها با سمانه:كافيه باهاش دوست باشين اونوقته كه به غير از مسواك و جوراباش(به دليل امواج راديواكتيو) توي بقيه چيزاش شريك مي شين!
عصبانيتهاي سمانه : بذارين خيالتون رو راحت كنم، من هنوزم نفهميدم اين بشر كي و چرا عصباني مي شه. اگه كسي فهميده به من هم بگه!!
معصوميتهاي سمانه:امكان نداره با كسي بريزه رو هم كه سر به سر كسي بذارن مگه اينكه من اغفالش كنم.به كسي كلك نمي زنه البته نه به خاطر اينكه خيلي خوبه، به خاطر اينكه بلد نيست(استوارت هال از فيلسوفاي بزرگ قرن 5 ق.م مي گه آدمي خوبه كه كلك زدن بلد باشه ولي نزنه!!)، دروغاش خيلي زود لو ميره!
رذالتهاي سمانه :چون فقط درباره ي من بروز پيدا مي كنه پس يك مسئله ي خُصخُصيه و به شما مربوط نيست. شرمنده!!
خاطرات با سمانه:آخه من چي بگم؟ همه كار اين دختر خاطره س ! چه روزايي كه برامون غذاهايي درست می كرد كه … هم نمي خوردش! چه خريد هايي رفتيم، چه پيتزاهايي خورديم، چه احياهايي گرفتيم، چقدر وقت و بي وقت آويزون مي شد كه براش فال حافظ بگيرم.چقدر من وقت و بي وقت دست و پام درد مي گرفت اون برام قرآن مي خوند (شده بود دعا خون من، بيچاره)چه روزا كه سر هيچي با هم دعوا مي كرديم، چه قدر من هي سر همه چي بهش غر مي زدم، چقدر اون با من نمي اومد تولد اون وري ها، چقدر هي مي رفتيم براي همه كادو مي خريديم غير از خودمون…چقدر همش مي گفتيم همش مي گفتيم، چقدر با هم زندگي كرديم (مثلاً مي خواستم پرونده بسازم براش ،ببين چه فيلم هندي اي راه انداختم!!!)
نتيجه گيري صوري :سمانه خوب است
نتيجه گيري منطقي :سمانه خوب است مگر اينكه عكسش ثابت شود
نتيجه گيري همينجوري :همه خوبن، شما چطورين؟
نتيجه گيري خواهر مادرانه :اين يكي را بي خيال مي شويم
نتيجه گيري دوستانه:آدم دوستشو تو سختي ها مي شناسه
نتيجه گيري خاله زنكانه:مارك عطراش چيه؟
نتيجه گيري مرجانانه:آدمي كه آجيلاش هيچ وقت فندق نداره به درد هيچي نمي خوره!!
نتيجه گيري نهايي:ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت!
آگوست 10, 2008 در t 3:15 ب.ظ |
اجازه بدید فقط یه جای این سیاهه برام مشکوک می زنه!!
اون قسمتی که نوشته بودید چه روزايي كه با هم غذاهايي درست كرديم كه … هم نمي خوردش! این جای خالی بسیار مشکوک الحال است!!!!
ببخشید رویتان به دیفال منظورتان که سگ نیست که!!!
به هر حال اگر هم باشد این دیگر خاصیت غذاهای ماست دیگر کارش هم نمیشود کرد بهتر است بدهیم همان خیر ندیده بخورد!
زت زیاد…
آگوست 10, 2008 در t 3:15 ب.ظ |
ملقب به خرس کوچوکو یا خرسی یا نم تونم بگم…
عاشق عسل و فال حافظ!
دوستدار مهمون به ویژه از نوع شمالی و کرمونیش…
دختر همسایه باید بگم که با خوندن سمانه و سعیده نامه یه تحول خوبی رو تو نوشتنت دیدم .
سلامت و شادو پر از آرامش باشی
در ضمن دلمان هم برایت تنگ شد بید
آگوست 10, 2008 در t 3:15 ب.ظ |
سلام
ژانویه 2, 2009 در t 6:10 ق.ظ |
باشد که نباشد کسی کشت مارا غم بی هم نفسی