تهمینه میلانی را همه به عنوان فیلمسازی فمینیست می شناسیم.کسی که قهرمانان فیلمهایش زنانی هستند که با همسران ظالمشان کنار نمی آیند و همیشه علیه فشارها و محدودیت های جامعه می جنگند و در پایان فیلم رستگار می شوند و به فرجامی خوش می رسند یا با فدا کردن خود روح مبارزه را در زنانی مانند خود بیدار می کنند.اما ساخته ی آخر او را نمی توان با این دیدگاه بررسی کرد.میلانی درفیلم آتش بس کمی از مواضع فمینیستی خود فاصله می گیرد و هر چند شخصیت اول زن او کمی معقول تر و منطقی تر از مرد داستان است اما او با ایجاد صحنه های جنگ و جدال زن و مرد و لجبازی های متقابل آنها کفه ی گناه و تقصیر مرد را سبکتر می کند.
من با توجه به 3 امر “واقعی،توهمی و ممکن” و “میانجی قرار دادن فیلم برای فهم فرهنگ جامعه” فیلم را در رده ی امور توهمی قرار می دهم ومعتقدم فیلم نمی تواند تصویری درست از آنچه در جامعه جریان دارد ارائه دهد.نقد اصلی من به فیلم (به عنوان دختری ایرانی حاضر در جامعه و ناظر بر جریانات اجتماعی)به تصویریست که فیلمساز از زن روشنفکر و امروزی نشان می دهد.شخصیت زن فیلم میلانی به سنت تمام فیلمهای او زنیست زیبا،روشنفکر،تحصیلکرده و آگاه به حقوق خود .بخشی از فیلم میلانی به تصویر کردن واقعیتی در حال شکل گیری اشاره دارد:سر بر آوردن طبقه ای از زنان تحصیلکرده روشنفکر امروزی .امری که به نظر من اصلاً آرمانگرایانه نیست و چنین زنانی حتماًدر گوشه و کنار جامعه ی ما وجود دارند،اما نحوه ی به تصویر کشیدن این طبقه از طریق سایه نیازی بسیار مضحک و غیرواقعیست.-همانطور که در طول فیلم دیدیم زن روشنفکر فیلم که خودش بارها به این ویژگی اش تاکید می کند حتی یک بار هم کتاب به دست نمی گیرد.نه تنها روزنامه نمی خواند بلکه روزنامه ی شوهرش را هم به بهانه کمک کردن به او از دستش می کشد.برای ازدواج خود هدفی اصولی ندارد و همانطور که می گوید به خاطر لجبازی با همسرش ازدواج می کند و وقتی می خواهد حرفهای آخر را قبل از ازدواج بزند به سراغ طالع بینی چینی و هندی می رود(دیالوگهای این سکانس به نظر من آخرین ضربه را برای فروپاشی تصویر واقعی زن روشنفکر وارد می کند).شما کجا زنان روشنفکری را سراغ دارید که وقت برای خواندن کتاب ندارند اما هر روز یک مدل لباس و آرایش دارند.قفسه ی خانه شان پر از ظرفهای کریستال و سرامیک است اما یک ردیف کتاب در اتاقشان ندارند.زنان روشنفکری که بر سر عروسک با همسرشان جدال می کنند ،وقتی می خواهند برده نبودن خود را ثابت کنند ظرف می شکنند و وقتی می خواهد ظلم روا رفته نسبت به خود را نشان دهند پای چشمشان را کبود می کنند.معتقدم اگر میلانی قصد داشته تصویری واقعی(و نه بزرگنمایی یا کوچک نمایی شده همانند کارهای طنز)از زن روشنفکرارائه دهد در این کار موفق نبوده است و تصویر او توهمی بیش نیست. -فیلم قرار است فیلمی جوان پسند باشد وعشق یک زن و مرد را به تصویر بکشد که علی رغم لجبازی هایشان عاشقانه یکدیگر را دوست دارن اما در طول فیلم حتی یک بار هم نمی بینیم که این دو به هم ابراز علاقه کنند و فقط وقتی این کار را می کنند که دیگری حضور ندارد.از ابراز علاقه ی کلامی که بگذریم رفتارهای زن و مرد که حاکی از علاقه ی آنها است هم غیر واقعی و ناآشنا با فرهنگ ماست.جوان عاشقی که نه قبل از ازدواج و نه بعد از آن به همسرش چیزهای مورد علاقه ی او را هدیه نمی دهد.حرفهای عاشقانه نمی زند وحتی او را در محل کارش تحقیر می کند و تنها با لجبازی به او می فهماند که دوستش دارد.زن هم در سالگرد ازدواجش برای چنین مرد خشک و بی احساسی یک دسته رز سفید هدیه می خرد.گمان نمی کنم برای جوانان عاشق درجامعه ی ما ابراز علاقه به این سختی ها باشد.-بیایید فرض کنیم که فیلمساز از طریق این فیلم سعی داشته مشکل بسیاری از زن و شوهر های جامعه را به تصویر بکشد،اما کدامیک از مسائل زندگی سایه و یوسف مشکل آنها و عامل قهر و آشتی آنان است؟سنتی فکر کردن یوسف،دخالت دوستانشان در زندگی آنها ،طرز لباس پوشیدن سایه،یا فراموش کردن سالگرد ازدواجشان از طرف یوسف؟به ظاهر همه چیز چیده شده تا زن و مرد با هم اختلاف داشته باشند اما تا کجا این تصویر به جامعه ی ما شبیه است؟آیا مشکلات زنان و مردان جامعه ی ما تا این حد لوکس و شیک است؟چند درصد از زنان جامعه به خاطر اینکه شوهرشان به آنها نمی گوید”دوستت دارم”تقاضای طلاق می دهند،آن هم به این شکل که قبل از هر چیزی به سراغ وکیل بروند و اشتباهاً از مطب شیک یک روانشناس سر در بیاورند که هیچ مراجعی ندارد و از قضا فردا را هم وقت خالی دارد.توهمات بیش از این در یک مجموعه جمع نمی شوند.-مسئله ی بعدی ذهن مستعد سایه و یوسف برای تغییر است .سایه با یک بار مراجعه به روانشناس زیرورو می شود و یوسف هم کم و بیش همینطور است.به راستی این زوج که به ظاهر روشنفکر هم هستند چرا زودتر به فکر مراجعه به مشاور نیفتاده اند و اگر بر خلاف ادعای روشنفکرانه شان مراجعه به روانپزشک را نشانه ی دیوانگی می دانند چرا با خواندن یکی از هزاران کتابهای روانشناسی موجود ریشه ی مشکلاتشان را نمی یابند؟عجیب است که هیچکدام برای رفع مشکلشان قدمی اصولی بر نمی دارند.زن هیچگاه به آرامی از مرد نمی خواهد که در کارهای خانه به او کمک کند.مرد از زن”خواهش”نمی کند که لباس تنگ نپوشد یا لیوان او را تا آشپزخانه ببرد.زن دلیل کارکردن یا معاشرت با همکاران مردش را به همسرش توضیح نمی دهد و مرد به خاطر اشتباهاتش از زن عذرخواهی نمی کند.این میان فقط یک روانشناس
حضور دارد که با اولین جلسه ی مشاوره بلافاصله اطمینان آنها را جلب می کند و آنها را متحول می کند.-فیلم حتی در نشان دادن روابط واقعی شخصیتها با افراد پیرامونشان هم ناتوان است.مادری که اسرار کودکی پسرش را در جمع فاش می کند.دوستانی که هر کدام 3 بار ازدواج کرده اند و اتفاقاًهیچ تاثیری از این جهت بر افکار دوستانشان نمیگذارند.انگار که معیار آنها برای دوست یابی تضاد شخصیتی و تفاوت در تجربه ی زناشویی است.سایه که تا به حال به مردی اظهار علاقه نکرده است (در فیلم به چنین چیزی اشاره نمی شود.)و با این قیافه و موقعیت ظاهراً توجه مرد دیگری را به خود جلب نکرده دوستی دارد که 3 ازدواج ناموفق داشته و حتی به شوهر خود او هم نخ می داده است یا دوستان دیگری که باید مانند او روشنفکر!باشند به خاطر لجبازی او با شوهرش در کارخانه ی او خود را تا حد چند دختر ولگرد پایین می آورند.-اگر بخواهیم سایه و یوسف را نماینده ی طبقه ی مرفه جامعه بدانیم باید به دنبال نمادهای این طبقه در زندگی آنها بگردیم.یوسف صاحب یک کارخانه ی رنگسازی است،در شرکت ساختمان سازی کار میکند،چند اتومبیل و یک خانه ی چندصد میلیونی مبله دارد اما یک کارگر برای انجام کارهای خانه ندارد و تمام خرید و آشپزی و نظافت خانه به عهده ی همسر شاغل اوست.به طوری که زن از این همه کار به ستوه می آید و مدام بر سر این مسئله به مشاجره و بحث می پردازد.آیا یوسف که به زندگی و همسر خود علاقه دارد نمی تواند با استخدام یک کارگر از شر گله های سایه راحت شود؟آنچه ما از این زن و شوهر ثروتمند زیاد در فیلم می بینیم اسراف است.در 2 صحنه ی فیلم زن غذاهای دست نخورده را در سطل آشغال می ریزد(سطل پلاستیکی بزرگی که انگار برای دور ریختن غذاهای فراوان تهیه شده و هیچ تناسبی با لوازم لوکس آشپزخانه ندارد).درجایی از فیلم مرد برای تهیه ی سالاد میوه ها و سبزی ها را با چاقو از بین می برد،در روز اول ازدواج لباسهای زن را با قیچی ریز ریزمی کند (که البته در تعویض لباس هر روزه ی او تاثیری ایجاد نمی کند).زن با شکستن در کمد،لباسهای مرد را بذل و بخشش می کند و هر دو بر سر یک لیوان آب میوه کلی ظرف کریستال و چینی را می شکنند.آیا در جامعه ی ما ثروتمند بودن همیشه به معنای ریخت و پاش کردن و اسراف است؟آیا زن و مرد فیلم راه بهتری برای خرج کردن پول خود ندارند؟-مسئله ی دیگر مسئله ی مذهب در فیلم است.هیچ جای فیلم نمی بینیم که سایه و یوسف به اعتقادات دینی خود اشاره کنند.حتی اگر بخواهیم بر اساس پیش فرضی غلط طبقه ی مرفه را نماد بی اعتنایی به دین بگیریم حتی این بی اعتنایی هم در رفتارهای آنها دیده نمی شود.تنها تعصب ناشی از حسادت یوسف را در تاکید او بر رابطه نداشتن همسرش با مردان و آرایش نکردن و لباس تنگ نپوشیدن می بینیم که اگر بخواهیم آن را نماد دین بگیریم در حق دین ظلم کرده ایم(چون خود یوسف هم به این اشاره می کند که این حساسیت او به خاطر ترس از دست دادن سایه است و نه چیز دیگر)انگار که این دو در محیطی به دور از جامعه و نهادهای آن مانند دین زندگی می کنند واعتقادات جامعه در آنها تاثیری ندارد. -مشاغل و شخصیتهای حاشیه ای که در فیلم حضور دارند هر کدام به نوعی عجیب و غریبند.وکیلی که در دفترش زیر شلواری به پا می کند.روانشناسی که در فاصله ی دو روز 2 فیلم آموزشی مخصوص برای هر کدام از مراجعینش با کیفیت برنامه های ترکیبی تلویزیون تهیه می کند و مثل این برنامه ها با بیمارش دیالوگ دارد!-فیلم به اعتقاد من نمی تواند مشکلاتی را که مدعی است به نمایش می گذارد درست حلاجی کند.فیلم آتش بس برای دومین بار پس از فیلم” جایی برای زندگی”به مسئله ی دو جنسی ها می پردازد،موضوعی که به خاطر شرایط خاص جامعه ی ما چندان قابل پرداخت به شکل مستقیم نیست و فیلم آتش بس این امید که بتوان از طریق آن گوشه هایی از مشکلات این افراد را دید از ما می گیرد.دلارام متزلزل ترین شخصیت فیلم است و با اطوارهایی که سعی می کند با آن دختر بودن خود را نشان دهد بیننده را منزجر می کند،چه مردان را که وجود چنین موجودی را در جمع خود مایه ی ننگ می دانند و چه زنان که از ورود چنین عضوی به جمع خود شرم دارند.شخصیت دلارام نمی تواند نماینده ی افراد دوجنسی در جامعه ی ما باشد که به سختی با مشکلاتشان دست و پنجه نرم می کنند و مرجعی رسمی برای پیگیری مطالبات و مشکلاتشان ندارند و مطمئناً مانع هیچکدامشان برای تغییر جنسیت دختر یا پسر خواستن مادرشان نیست،از طرفی نمی تواند راهی پیش پای این افراد بگذارد چون این شخصیت چنان ضعیف پردازش شده و به قدری لوس و بیجا در فیلم جای گرفته که کسی به او اهمیتی نمی دهد.برای نشان دادن عدم همخوانی فیلم با واقعیات جامعه مثالهای زیادی می توان یافت اما باید ببینیم که اصلاً سازنده ی فیلم می خواسته واقعیات جامعه را نشان دهد یا خواسته خانواده ای خیالی در جامعه ای خیالی رابه تصویر بکشد.میلانی خود گفته مردم از دیدن فقر و غم و قصه در فیلمها خسته شده اند و او خواسته فیلمی بسازد که از این فضا دور باشد.برای دورشدن از فضاهای غم انگیزدر فیلم چقدر باید از جامعه دور شد؟-دعوت از بزرگترهای فامیل برای حل مشکل از معدود تصاویر واقعیست که می توان در جامعه هم به وفور یافت. فیلم آتش بس نه می تواند بازتابی از فرهنگ و نظام حاکم بر روابط خانوادگی اعضای جامعه ی ما باشد(در نمایاندن امر واقعی شکست می خورد) و نه می تواند راه حلی صحیح برای مشکلاتی که مطرح می کند ارائه دهد(به امر ممکنی دور از دسترس و یا ناممکن اشاره می کند).در مقام م
ایسه فیلمهایی که مانند آتش بس به اختلافات زوجهای جوان پرداخته اند تا حدی موفق تر نشان داده اند هر چند آمار فروش فیلمها در مقایسه با آتش بس چیزی غیر از این را می گوید که شاید بتوان آن را به طبع فیلم بینی! ما ایرانی ها مربوط دانست که معمولاًرویا پردازی می کنیم و رویارویی با واقعیات برایمان کمی سخت است.فیلم قرمز رویکردی واقع گرایانه به مشکلات روانشناسانه و تاثیر آن در زندگی زناشویی دارد و شباهتهای زیادی بین ویژگی بازیگران نقش اول آن با فیلم آتش بس وجود دارد.و فیلمهای دیگری که مانند آتش بس رویکردی نسبتاً طنز به این مقوله دارند اما راهکارهای آنها باورپذیر تر از آتش بس است.آمیختن مسائل روزمره ی زندگی با شوخی و طنز زمانی زیبا و به جاست که در کنار بزرگنمایی های آن به راه حلی منطقی و باورپذیر(و نه کمیک و خنده آور)برسیم.اصولاًکارکرد طنز همین است و اگر آتش بس قرار است فیلمی باشد با حال و هوای طنز بسیار ساده و آسان به این راه حل می رسد و مخاطب اگر مشکلی مشابه داشته باشد نمی تواند مراحل حل این مشکل را درست هضم کند. اگر بخواهیم جریانی دیگر برای رسیدن به پایان فیلم بگذاریم(امر ممکن پیشنهادی من برای فیلم)می توان دیالوگهای شخصیتها را از رجزخوانی های همیشگی زنان و مردان متعصب به حرفهایی عاقلانه تر و واقعی تر تبدیل کرد تا تحول زودهنگام آنها قابل قبولتر به نظر بیاید و امکان همذات پنداری با شخصیتها برای افرادی که مشکلی مشابه دارند هم وجود داشته باشد.در جامعه هم موارد متعددی از اختلافات زن و شوهرها وجود دارد که ریشه ی آن مسائل شناختی و روانشناختی است.اگر زن و شوهرها یاذد بگیرند که وقتی خود از عهده ی حل مشکلشان برنیامدند به فردی متخصص مانند روانشناس مراجعه کنند و مشاوره را مخصوص آدمهای بیمار ندانند مشکلات خانوادگی خیلی ساده تر و منطقی تر حل می شوند. * مقاله ي درس مطالعات سينمايي
