بایگانیِ اکتبر, 2006

نيروهاي اجتماعي در ايران امروز

اکتبر 2, 2006

گفت وگوی روزنامه ایران با دکتر حميد عبداللهيان، استاد دانشگاه تهران    جامعه ايران طي ۲۵ساله اخير تحولات گسترده و متنوعي را پشت سرگذاشته كه بخشي از اين دگرديسيها ناشي از بحرانهاي گسترده اي است كه علوم در عصر مدرنيته با آن مواجه شده اند و نتوانستند جهت گيري شكل گيريهاي اجتماعي را بدون توجه به مباني اقتصادي اجتماعات انساني تبيين كنند. دراين ميان، ميراث بحران نگاه پوزيتويستي و يك بعدي به علوم با انقلاب اسلامي ايران حداقل براي ما به پايان خود رسيد و گفتمان جديدي در تعريف امر اجتماعي در دنيا مطرح شد. دكتر حميد عبداللهيان استاد دانشگاه تهران و متخصص جامعه شناسي كه تحقيقات گسترده اي در اين زمينه و نيز در ارتباط با تكوين نيروهاي اجتماعي ايران امروز كرده، مي گويد: براي شناخت نقش نيروهاي اجتماعي ايران معاصر مي بايست تحولات و جهت گيريهاي تفكر در قرن بيست را شناخت. عبداللهيان معتقد است حضور موفق ايران در جهان قرن بيست و يك توسط زنان رقم خواهدخورد. زناني كه در طي اين دو دهه خود را به شكل جدي در عرصه هاي فرهنگي و علمي مطرح نموده اند. گفت وگوي ما با دكتر حميدعبداللهيان درباره تحولات علوم و نقش نيروهاي اجتماعي ايران امروز را بخوانيد.

 پيش از آنكه وارد بحث نقش نيروهاي اجتماعي در ايران معاصر شويم لازم است پيش زمينه اي معرفتي و جامعه شناختي از تحولاتي كه در دنيا و ايران اتفاق افتاده ارائه دهيم تا بتوانيم از درون آن، درونمايه فكري، فرهنگي نيروهاي اجتماعي را استخراج كنيم.        ما در حال تجربه يك سري تحولات از سال ۱۹۸۰ به بعد بوده ايم كه البته هنوز به انجام خود نرسيده است.
اين تجارب كه در حال لمس آن هستيم، ما (منظورم سنت جامعه شناسي ايراني) را به اين سمت سوق داده كه علت اين تحولات و جهت گيريهايش را همانطور كه شما گفتيد، بشناسيم. ما اگر نتوانيم قضاياي جامعه‏شناختي معاصر را بفهميم نمي توانيم به نتايج مثبتي براي ارائه تحليلي از شكل گيري نيروهاي اجتماعي در ايران معاصر برسيم.  اين است كه من از بحث تعارض بين علوم كه بحث مشروعي براي فهم مباني شكل‏گيريهاي اجتماعي در جامعه ايران امروز است، آغاز مي كنم. هم اكنون بسياري از مسائلي كه ما سعي مي كنيم بفهميم با بنيادهاي جامعه شناسي مدرنيته گره خورده است، بنا بر اين اين مصالح و ابزار موجود در جامعه شناسي سنتي هيچكدام ما را به سمت فهم جامعه معاصر نمي برد.    به نظر شما چه عواملي وجود دارد كه مباني علمي مدرنيستي ما را به اين نقطه رسانده و بحران تفكر را در حوزه فهم مسائل اجتماعي ايجاد كرده است؟ چون مباني علمي (دقت كنيد كه من منظورم مباني علمي است و مشخصا اشاره‏ام به تعريف امر اجتماعي به عنوان يك امر مبنايي است)   جامعه شناسي مدرنيته به تغييرات اجتماعي بدون ارجاع به موقعيت موجبيت گرايانة امر اقتصادي توجهي نكرده است. نيچه در اول قرن بيستم به مبناي عقلانيت در علم حمله كرد و نشان داد: ما چيزي به عنوان عقلانيت عام نداريم ولي كسي آنطور كه بايد توجهي نكرد. بودريار نيز در دوران معاصر در اين باره مي گويد: نوعي مسأله مبهم و اپيستمولوژيك در بنيان علم اجتماعي مدرنيته وجود داشته است.
به نظر من نيز بودريار درست مي گويد و كاري كه مي بايست در اوايل قرن بيستم در حوزه علم انجام مي گرفت اين بود كه بايد امر اجتماعي مورد مداقه قرار مي‏گرفت و حتي از ابتداي قرن نوزدهم جداي از امر اقتصادي و امر ملموس پوزيتيويستي تعريف مي شد و توليد فهم لازم از جهان اجتماعي بر اين مبنا ارائه مي شد. ولي اين كار را عالمان اجتماعي دوره اوليه شكل گيري علوم اجتماعي انجام ندادند و امر اجتماعي به همين دليل هيچوقت تعريف مشخصي جداي از امر اقتصادي يا سياسي پيدا نكرد و اين ابهام در مباني بينش غربي از پديده اجتماعي تا دوران معاصر باقي مانده است.همانطور كه مي دانيد يكي از پيش فرضهاي مهم هر علمي به معناي پوزيتيويستي آن همانا يافتن قانون است. بر اين اساس، ما بايد به دنبال عام گرايي و تعميم دانش و يافته هاي مشترك باشيم تا بدان وسيله بتوانيم جهان را تبيين كرده و بفهميم.
علوم اجتماعي سنتي هم جدا از اين فرآيند نبود و بر اين مبنا حركت خود را به منظور شناخت پديده هاي اجتماعي آغاز كرد و حاصل اين سير حركت بر مبناي امر اجتماعي تعريف نشده، در دهه1950 به بار نشست و اقتصادهاي سرمايه داري به بن بست و ركودهاي ادواري برخوردند و به نوعي يكنوع گفتمان جديد در حوزه علم مطرح شد.بر اين مبنا اين بحث عنوان شد كه جهان غير غربي (كه امروزه آنرا جهان سوم مي ناميم) طبق منطق عام گرايي علم  اجتماعي به توسعه نرسيده بود. حالا مي بايد توسعه پيدا مي كرد. البته اين ظاهر قضيه بود و كمك به جهان سوم از سر دلسوزي و حاصل تلاشهاي علمي- اجتماعي بانيان علم اجتماعي آن زمان و بدنه سياسي كه از اين علم گرايي حمايت مي كرد، نبود.
بلكه واضعان نظريه هاي توسعه در آن زمان، بيشتر در فكر اين بودند كه سرمايه داري را از بحرانها نجات دهند.
بنا بر اين مي بينيم كه تعريف امر اجتماعي همچنان به شكل يك ابهام و امر حل نشده باقي ماند و آنچه هم كه از آن ذكر مي شد از نسبت با امور اقتصادي كسب مي شد.حاصل اين قضايا اين
بود كه در دهه 1970 ميلادي، علم اجتماعي با تأكيد غيرطبيعي اش بر امر توسعه اقتصادي، به بن بست بر خورد كرد. اينها مجموعه‏اي از بن بستهايي بودند كه به نظر من برجسته ترينش در ايران جلوه كرد. چرا كه بر مبناي فرمولهاي توسعه و علم اجتماعي مدرنيته، ايران بايد به سمت يك جامعه سكولار پيش مي رفت. ولي مي بينيم كه انقلاب ايران در دهة ۱۹۷۰ ميلادي همه را اعم از عالمان اجتماعي و سياستمداران، متعجب كرد و بعدها بسياري از محققين ، اتفاقات ايران را نقد و از آن به عنوان يكنوع بازگشت به عقب ياد كرده و بر اين اساس آن را تفسير و تعبير كردند. ولي واقعيت امر چيز ديگري بود و آن اين بود كه علم اجتماعي دوره مدرنيته نتوانسته بود ويژگيهاي فرهنگي، محلي نه تنها ايران را بلكه مناطق ديگر جهان را به دايره مفهومي خود در بياورد چرا كه مبنايش اين بود كه هرچيز كه مثلاً در آمريكا اتفاق مي افتد مي تواند قابل تعميم به همه جا باشد و چنين برداشت مي شد كه نسخه اي كه در يك جا پيچيده مي شود را مي توان در همه جا به كارگرفت.      پس مي توان گفت به نوعي انقلاب ايران يكنوع گفتمان جديدي را در مباحث فكري جامعه شناختي مطرح كرد.
> در واقع آن چيزي كه در دهه 1970 ميلادي در دنيا چه در حوزه مداخله گري غرب در جهان توسعه نيافته و چه در حوزة آكادميك رخ داده بود، انقلاب ايران به طور مشخص و عيني تر برملايش كرد و نشان داد كه اصل جامعه شناسي در دوره بحران به سر مي برد و اين بر مي گردد به غفلتهايي كه از ابتدا در تعريف امر اجتماعي صورت گرفته بود و به انعكاس و تأثير اين تعريف در بنيانهاي نظري كه مي بايد مبناي شناخت تنوع و تكثر در شكل گيري هاي  اجتماعي قرارگيرد، توجه نكرده بود.بودريار دراين باره مي گويد: در دهه ۱۹۷۰ ميلادي هنوز امر اجتماعي با اقتصاد سياسي ارتباط داشت و پيوند خود را نشان مي داد. بعد از اينكه اين بحرانهاي اجتماعي، سياسي در جهان پيش آمد از نظر بودريار امر اجتماعي هم اساساً مُرد و آنچه از آن زمان تا كنون در دنيا وجود داشته مبتني بر شكل گيري فرا واقعيت است كه خودش را جايگزين امر اجتماعي كرده است و پيچيدگي هايي را بر علم اجتماعي تحميل كرده كه هرگز قبلاً تجربه نشده بود.      درنظريه بودريار مي خوانيم كه غربيها مكانهايي مانند ديسني لند را مي سازند براي اينكه امر فراواقعيت را نشان دهند.     دقيقاً همينطور است. بنا بر اين اگر من بخواهم به پرسش اوليه شما كه نحوه شكل گيري هاي اجتماعي جديد چيست؟ پاسخ دهم بايد بگويم كه به لحاظ معرفت شناسي بحث ما پيرامون نيروهاي اجتماعي در ايران معاصر دقيقاً به همين نظر بر مي گردد.  من فكرمي كنم ما به عنوان جامعه شناسان ايراني (كه البته به همان دليل بحران در جامعه شناسي وارد حوزه تحليل امور ارتباطاتي هم شده‏ايم) كه در حوزه جامعه شناسي ايران نيز كار مي كنيم بايد قادر باشيم مسائل داخلي خودمان را برمبناي نتايج حاصله از بحران در چارچوبهاي مفهومي مدرنيته و جامعه شناسي مدرنيته بشناسيم. از اين دوره به بعد يعني دوره احساس بحران جامعه شناسي در دهه ۱۹۸۰ بسياري احساس كردند كه بايد در اصول موضوعه و قضاياي جامعه شناسي و علم اجتماعي تجديد نظر شود و روشهاي جديدي براي فهم مسائل اجتماعي ابداع شود.      اكنون با اين پيش فرض كه شما ارائه داديد به سراغ مسائل اجتماعي ايران برويم و مصداقهاي بحثمان را عينيت بيشتري ببخشيم. تا آنجايي كه من مي دانم شما تحقيقات عميق و گسترده اي درمورد تحول نيروهاي اجتماعي طي دو دهه اخير انجام داديد بفرماييد نتايج به دست آمده از اين تحقيق ها چه بوده؟من از سال ۱۳۶۴ درگير مطالعاتي در باره الگوي كتابخواني و مطالعه در ايران شدم و بطور تصادفي به اين مسأله برخورد كردم كه عملكرد پسران و دختران بسيار متفاوت است.  درطي سالهاي ۶۵ـ۶۴ اين مسأله يعني تفاوت عملكرد دختران و پسران چندان براي ما مهم نبود و فكر كرديم چنين اتفاقي احتمالاً تصادفي است و از الگوي معني داري پيروي نمي كند.  ولي تكرار اين مطالعات طي سالهاي ۶۷ـ۶۶ نشان داد كه تفاوت معني داري بين عملكرد فرهنگي دخترها و پسرها وجود دارد و اين تفاوت عملكرد حاكي از وجود يك الگوي معني داري در روابط اجتماعي جديد در ايران است.  در سال ۱۳۷۰ اين تفاوتها در حوزه علم خود را بيشتر نشان داد. به طوري كه در سال ۱۳۷۰ درصد قبول شدگان دختر در دانشگاهها براي اولين بار تغييركرد.
ما اگر به اين قطعيت مي رسيديم كه اولاً عملكرد علمي دختران بهتر از پسران در دانشگاه است و ثانياً اين تفاوت عملكرد نشاندهنده يك الگوي پايدار رفتار جمعي است در آنصورت مي توانستيم تبيين كنيم كه به هر حال عملكرد علمي شان يك جهت‏گيري جمعي يا كنش جمعي معطوف به هدف دارد و يك پديده تصادفي نيست كه در حال اتفاق است. (يادمان نرود كه از ابتداي بحث اين را مفروض دانسته ايم كه تحولات جديدي كه رخ داده است با جامعه شناسي مدرنيته قابل تبيين نبوده است).
تحولات جديد يعني بريده شدن امر اجتماعي از اقتصادسياسي و ربطش به مسائل فرهنگي و فرا اقتصادي كه سوژه جديد و بديعي به نظر مي رسيد. دراين راستا ما به دو اصل دست يافتيم كه اولاً دختران و پسران بطورتصادفي وارد صحنه هاي اجتماع
نشده‏اند. ثانياً بطورتصادفي هم عملكرد دختران متفاوت از پسرها نيست و يك جهت گيري اجتماعي معني دار را در درون خود به شكل قاعده مند نشان مي دهد.

 چرا دخترها توانستند نقش بيشتري درمعادلات جديد بازي كنند؟وقتي يك گسستي بين امر اجتماعي و اقتصادسياسي صورت گرفت، امر اجتماعي جداي از مكانيسم هاي حاكم بر فهم ما كه از قضاياي جامعه شناسي مدرنيته پيروي مي كرد، خودش را در حوزه هاي ديگر نشان داد. در زلزله 1382 بم ما جلوه هايي از تعريف جديد امر اجتماعي را ديديم. در اين واقعه مشخص شد كه وقايع و اتفاقات هولناك مرز جغرافيايي نمي شناسد و احساسات انسان دوستانه در هر نقطه اي از كره زمين تحت تأثير وقايع تلخ قرار مي گيرد. اين احساسات نمادين نشان دادند كه جغرافيا و نسبت ميان امر اجتماعي و جغرافيا كه در دوره مدرنيته مهم بود نمي تواند براي فهم پديده هاي نويني كه جغرافيا در آنها نقش كمرنگي دارد، به كارگرفته شود. همگام با اين بريده شدن امر اجتماعي از اقتصاد سياسي، نيروهاي اجتماعي سنتي هم اهميت خودشان را از دست دادند. يعني طبقاتي همچون بورژوازي، طبقه كارگر و همراه با آن نظرية ماركسيسم تا حد زيادي اثر علمي خود را به مثابه يك دستگاه مفهومي انتزاعي كه مي تواند جهان امروز را تبيين كند، از دست داده اند. هنوز هم بسياري بر اين باورند كه نظريه ماركسيسم بطور تصادفي در دهه ۱۹۷۰ به بن بست رسيد و شكست خورد ولي واقع امر اين است كه تا قبل از دهه ۱۹۷۰ افراد بسياري مثل لويي آلتوسر و جان تايلور سعي كردند با ارائه ايده هاي جديدي، نظريه ماركسيسم را حد اقل از جهت علمي نجات دهند و براي اثبات كفايت نظري آن اصلاحاتي در مباني آن انجام دادند. ولي واقعيت اين بود كه سوژه اي كه اقتصاد سياسي و نظريه ماركسيسم با آن كار مي كرد مرده بود. به عنوان مثال توجه شما را به علاقه مندي وافر نظري ماركسيسم به معرفي كردن نسبت ميان امر فرهنگي و اجتماعي در مقايسه با نسبت ميان امر اقتصادي و امر اجتماعي جلب مي كنم.
 شايد به نوعي هم مي توان گفت اين تحولات گسترده اجتماعي، سوسياليستها را مجبوركرد به دنبال سوژه هاي جديدتر بروند و امر اجتماعي را در مفاهيم و تئوري هايشان واردكنند؟  بله، وليكن ما صحبت از تفاوت نظريه ها نمي كنيم ما صحبت از تفاوت دو دوره و دو جور علم متفاوت مي كنيم. يك زماني تعريف علم مبتني بود بر آن چيزي كه از طريق به كارگيري حواس پنجگانه به دايره ذهن و فهم و شناخت در مي آيد.
بر همين اساس هم علم اجتماعي از امر اجتماعي تعريف مشخصي ارائه نكرده بود. هم اكنون علم مبناهاي ديگري پيدا كرده است و كساني مثل راجرتريگ و باومن و ديگران دايره علم را بسيار فراتر از اين حرفها مي دانند. اين گروه جديد معتقدند علم در واقع تلاشي است براي سازگار كردن آنچه بيرون از ما وجود دارد با عقلمان. من معتقدم در عصرجديد امر اجتماعي در حوزه فرهنگ اهميت پيدا كرده است. بنا بر اين با سازوكارهاي علم اجتماعي سنتي كه فرهنگ و نمادهاي آن را وابسته به مباني اقتصادي جامعه مي داند نمي توان فرهنگ و تأثير مستقل آن را در شكل گيريهاي اجتماعي تبيين كرد. بر همين مبنا در ايران نيز تحولات به سمت افزايش نقش زنان به عنوان نيروهاي اجتماعي كه به تحولات جديد شكل مي دهند و درحوزه هاي متفاوت تحقق مي يابد، حركت مي كند.  آقاي دكتر! صورت بندي جديد نيروهاي اجتماعي ايران امروز داراي چه ويژگيهايي است؟ نيروهاي اجتماعي ايران عمدتاً از دو ويژگي برخوردارند: ويژگي نسلي و ويژگي جنسيتي به همراه خصلتهاي زيست-جهاني و نيروي باز انديشانه اعضاي آنها. براي نشان دادن اين صورت بندي هاي جديد بايد گفت: تحقيقات نشان مي دهد كه سهم زنها در دهه ۱۳۵۰ از نوشتن حدود ۸۰ رمان، ۲عدد بود. درحالي كه از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۰ ، ۵۰ درصد رمانها را زنان نوشتند و كه تا به امروز هم اين رشد ادامه دارد و البته اين واقعه اي تصادفي نيست. در واقع زنان از معبر تحولات علمي، شكل دهي به نيروهاي اجتماعي را شروع كرده‏اند. به لحاظ نسلي هم كه بحث مستقل و مفصلي لازم است و بايد عرض كنم وقتي يك جامعه اي حدود ۶۰ درصد از جمعيت خود را درگروه سني پايين تر از ۳۰ سال دارد چنين جامعه اي تحت تأثير مؤلفه سن قرار دارد.
 اگر بر اين مسأله تفاوتهاي سني و جنسي را اضافه كنيد خواهيم ديد كه مسأله نسل در ايران بيش از هر جامعه اي اهميت علمي پيدا كرده است و نياز دارد تا بدان بنحوي ويژه توجه شود.
 شما به ادبيات داستاني اشاره كرديد. عده اي مي گويند درطول اين ۲۰سال اخير به دليل وضعيت اجتماعي خاص ايران زنان بيشتر به حوزه هاي فردي و دروني روي آوردند. به عبارت ديگر اگر تعداد زنان رمان نويس افزايش يافته ناشي از عدم وجود بسترهاي لازم براي حضور خلاق در ساير حوزه هاست.
 به هرحال اين نظرات اگرچه مهمند ولي براي بحث حاضر مهم نيستند. تحول رخ داده در رمان نويسي زنان يكي از شاخص هاست. زنان ايران فقط در رمان نويسي تحول پيدا نكردند. اگر شما به بررسي در ساير حوزه ها بپردازيد چنين تحولي را در آن حوزه ها نيز خواهيد ديد. انتخاب دانشگاه از سوي زنان ايران براي ايجاد تحول به نظر من يك اتفاق اساسي و نقطه عطف تاريخي براي شكل گيري
 هاي نوين اجتماعي است. وقتي مي گوييم تحولات اجتماعي از جنس نرم افزاري يا فرهنگي است معنايش اين است كه جنس تحولات از جنس تحولات نرم افزاري و فرهنگي و ذهني است. دانستن اين امر بخصوص از اين منظر اهميت دارد كه در دوران مدرنيته تحولات اجتماعي همراه با خشونت و درگيري بود. در دوران پسامدرن تحولات اجتماعي كمتر با خشونت مواجه است. به همين دليل به اعتقاد من نيروهاي اجتماعي ايران به اين سمت مي روند كه زن ها در آن سمت به عنوان يكي از قطب هاي اساسي دوگانه ايران تلقي شوند. شما اگر تاريخ تحولات اجتماعي را مطالعه كنيد، مي بينيد كه تحولات دوران مدرن در ايران و ساير نقاط جهان با عوامل خشونتي همراه بوده است. در حالي كه زنان كمتر از مردان به دنبال تحولات اجتماعي خشونت بار بوده اند. بنا بر اين نفس زمانه ايجاب مي كند كه نيروهاي اجتماعي ـ فرهنگي نيز به همين شكل كه عرض كردم، شكل بگيرد، يعني زن ها در يك قطب و مردان در قطب ديگر. البته اين به معناي آن نيست كه به مانند عصر مدرنيته شكاف و تضادي بين نيروها وجود دارد. در دوره مدرنيته وقتي از نيروهاي اجتماعي صحبت مي كرديد شامل طبقاتي مي شد كه با هم در جنگ و ستيز بودند. ولي نيروهاي اجتماعي امروز با هم زندگي مي كنند و بر اساس اصل اغماض، شكل گيري هاي اجتماعي صورت مي گيرد. بنا بر اين در چنين دنيايي است كه توليد رمان و ادبيات توسط زنان ايراني معني پيدا مي كند.
 اين نيروهاي اجتماعي جديد از طريق چه مكانيزمي تحول را در جامعه بوجود مي آورند؟       از طريق روابط تركيبي شيوه هاي فرهنگي، مبناي تئوريك نظريه روابط تركيبي با بحث هاي آلتوسر و جان تيلور پي ريزي شد. در دوره پسامدرن كساني مثل استوارت هال به اين قضيه پروبال دادند و ما هم در ايران اين نظريات را بكار برديم تا بهتر بتوانيم نسخه بومي آنرا براي فهم جامعه ايران طراحي كنيم. توضيح آنكه، از طريق وارد شدن در مكانيسم روابط تركيبي، نيروهاي اجتماعي وارد ميدان مي شوند و از طريق تعامل اجتماعي و استفاده از واقعيت هاي توافقي ارزش هاي جديد را حاكم مي كنند و در كنار آن ارزش هاي كهنه را هم حفظ مي كنند. در چنين ظرف اجتماعي بد و خوب و زشت و زيبا به آن معنا كه در گذشته وجود داشته ديگر اعتبار ندارد و تعامل و اغماض پيكره اجتماعات نوين را مي سازد.      آيا مي توانيم بگوييم كه يك نوع گفتمان عشق ورزي در حال شكل گيري است كه تعاملات را تحت الشعاع قرار داده؟          بله… بحث گفت وگوي تمدن ها هم كه آقاي خاتمي مطرح مي كند در همين راستا معني پيدا مي كند. ما گفت وگوي تمدن ها را در مسأله بم به خوبي شاهد بوديم. به چه دليل براي اولين بار و در اين بعد و اندازه احساسات نوع دوستي در جهان شكل مي گيرد؟ عده اي مي گويند تلويزيون و رسانه ها خوب پوشش خبري دادند. خب اين يك وجه قضيه است. رسانه پيامي مي فرستد پاسخي كه مي گيرد بستگي به زير بناهاي اجتماعي جامعه جهاني دارد. بنا بر اين جهان به اين سمت پيش مي رود كه از طريق تعامل و گفت وگو و از طريق به كار گيري خاصيت بين ذهني بر سر تعارضات و تفاوت ها به توافق برسد. در ايران معاصر هم شكل گيري نيروهاي اجتماعي و تعاملاتشان مبنا و محور قرار گرفته. زن ها هم اكنون از محور تحولات علمي و ادبي وارد صحنه هاي اجتماعي مي شوند يعني جرياني كه از سال ۱۳۷۰ شروع شد و همينطور ادامه دارد و به تدريج به حوزه هاي ديگر مثل سياست و اقتصاد و … نيز سرايت مي كند.     بحث مربوط به نسل ها را در قبال نيروهاي اجتماعي هنوز تبيين نكرديد در اين مورد چه فكر مي كنيد آيا تحولات عصر ديجيتال در اين راستا تأثيرگذار نيست؟       اتفاقاً يك ويژگي مهم ديگر نيروهاي اجتماعي مربوط به نسل هاست. در دوران مدرنيته كارل مانهايم وقتي در مورد نسل ها بحث مي كند به پدربزرگ، مادربزرگ و فرزندان اشاره دارد. اين نشان مي دهد كه تحولات اجتماعي در دوران مدرنيته چقدر كُند صورت مي گرفته. هم اكنون ما نمي توانيم نسل را براساس تفاوت هاي مورد اشارة مانهايم از نسل افراد تعريف كنيم. چون ميزان اطلاعات دريافت شده توسط يك جوان ۲۰ ساله با جوان ۲۲ ساله بسيار متفاوت است. سرعت تحولات در ايران معاصر به قدري سريع شده كه قدرت جذب و ضبط اطلاعات نسبت به نسل قبل شتاب فراواني يافته برهمين اساس فاصله نسل ها نسبت به دوران سنتي و مدرن بسيار كمتر شده و سرعت تغييرات هم بسيار شديد است.      در اين شرايط با توجه به تحولاتي كه در نيروهاي اجتماعي شكل گرفته و قالب هاي جديدي پديد آمده كه شما تا حد زيادي هم آن را ترسيم كرديد نقش دولت را در اين صورت بندي جديد چطوري ارزيابي مي كنيد؟ 
  مسأله تحولات فعلي ما را وادار مي كند كه يك آينده شناسي در حوزه مسائل نيروهاي اجتماعي انجام گيرد. بحثي كه هم اكنون مطرح است، بحث سرمايه هاي اجتماعي است. مثلاً اعتماد اجتماعي مي تواند يكي از عناصر سرمايه اجتماعي محسوب شود. شما مشاهده مي كنيد كه امروز معنايي را كه زنان از اعتماد اجتماعي ارائه مي كنند، كمتر وابسته به تعاملات اقتصادي، سياسي و بيشتر وابسته به تعاملات عاطفي، فرهنگي، اجتماعي است. اين به اين معناست كه در آينده زنها توليدكننده نوع متفاوتي
از عناصر سرمايه اجتماعي در ايران خواهند بود كه تأثير روي مورفولوژي اجتماعي مي گذارد كه بحثش را عنوان كردم. بحث دولت و حوزه و دخالت هايش كه شما مطرح كرديد، در آينده خيلي مشخص تر، كوچك تر و محدودتر خواهد شد. اگر بخواهيم خيلي مشخص تر صحبت كنيم بايد بگوييم كه چون ما نمي توانيم بر روي عقلانيت عام استوار شويم ويژگي هاي جغرافيايي، شخصيتي، سني، جنسيتي و … مي تواند مبناي شكل گيري و جهت گيري هاي سياسي آينده ايران باشد.      من از صحبت هاي شما اينطور برداشت مي كنم كه با توجه به تحولات جديد دولت هم در تعاملات اجتماعي كوچك تر و كارآمدتر خواهد شد؟           بله، دقيقاً ما نبايد فراموش كنيم كه ويژگي هاي نسل ها اعم از زن و مرد بسيار متنوع و گسترده است. حال شما تصور كنيد كه چطور ممكن است يك دولت مركزي بزرگ به مسائل نسل ها و دو جنس پاسخ دهد. در حالي كه خود دولت هم مبنايش اين است كه حقوق و منافع دو جنس را تأمين نمايد. پس بهترين اتفاقي كه قرار است بيفتد اين است كه دولت به لحاظ سازماني و نيرو كوچك شود و قدرت خود را به نمايندگان اين نسل ها منتقل نمايد. در اين راستا باز تأكيد مي كنم بحث سرمايه اجتماعي بسيار مهم است. در كشور آمريكا اگر سرمايه اجتماعي يك ماه تجديد نشود فروپاشي صورت مي گيرد در حالي كه در جوامعي مثل ايران كه پيشقراول تحولات جديد در دنيا هستند، اين اتفاق رخ نمي دهد. چرا كه جامعه ايران خود را از طريق باز توليد نيروهاي اجتماعي جديد و عناصر سرمايه اجتماعي باز توليد مي كند درحالي كه در آمريكا نيروهاي اجتماعي جديد شكل نمي گيرند. البته اين اتفاق يعني توليد و باز توليد نيروهاي اجتماعي جديد در حال وقوع است. مثل دوره انقلاب صنعتي و انقلاب فرانسه كه رنسانس به تحولات علمي پاسخ داد. در ايران نيز اين تحولات جديد در حال شكل گيري است. در همين پارادايم اگر بحث كنيم، اگر سرمايه اجتماعي به شكل سنتي خودش را باز توليد نكند در ۲۰ سال آينده معناي اعتماد اجتماعي تغيير خواهد كرد. ولي به فراخور تغيير معناي اعتماد اجتماعي، سرمايه اجتماعي به شيوه جديد توسط نيروهاي اجتماعي باز توليد خواهد شد. هم اكنون بسياري از ارزش هايي كه در ايران وجود دارد هيچ ربطي به ارزش هايي كه مثلا در مفهوم يك مرد قدرتمند بدون انعطاف كه هيچ وقت گريه نمي كند مستتر است، ندارد. واقعاً در همين زلزله بم ديديم كه بسياري از ابراز نظرها و عكس العمل ها در برابر زلزله برگرفته از ارزش هاي جديدي است كه با روي كار آمدن ارزش هاي زنانه شكل گرفته است.        نقش سنت ها در اين گفتمان جديد به چه صورت در مي آيد، آيا دوباره باز توليد خواهند شد؟
  در فلسفه مدرنيستي اصل و اساس پيشرفت برمبناي كنار گذاشتن سنت و پذيرش ارزش هاي جديد يا مدرن تمركز يافته بود. بنا بر اين هر چه مربوط به ماقبل بود بايد دور ريخته شود مثل زندگي عشايري. زنها به عنوان نيروهاي پس رونده كه بايد مدرن شوند، قلمداد مي شوند و پيشرفت به معناي واگذاري ارزش هاي زنانه و قبول ارزش هاي مردانه بود و يا امر دين در عصر مدرنيته به يك مجموعه ارزش هاي كهن گفته مي شد كه بايد پس زده شود و دور ريخته شود و به جاي آن ارزش هاي سكولاريسم پذيرفته شود. درحالي كه تحقيقات فراواني انجام شده كه نشان مي دهند بخش عظيمي از مردم ايران گرايشات مذهبي دارند و نيروهاي اجتماعي جديد مبنا را بر پذيرش همين اصل ديني بودن مردم گذاشته اند. نسل هاي نوين هم دين را مي گيرند و با ارزش هاي نسلي و جنسي خودشان در هم مي آميزند و آن را باز توليد مي كنند. بنا بر اين پاسخ من به شما اين است كه روابط تركيبي يكي از روش هاي فهم جهان معاصر است. روابط تركيبي به ما مي گويد كه در دوره جديد هيچكدام از ارزش ها بر مبناي كهنه و يا نو بودن به دور ريخته نمي شود. بلكه هر ارزشي از طريق تعاملات اجتماعي بين دو جنس و نسل ها ارزيابي مي شود و بر اساس اين ارزيابي ها، كاربردها و كاركردهاي مشخص را پيدا كرده و مورد استفاده نيروهاي اجتماعي قرار مي گيرد.