کل یوم عاشورا را فراموش نکنیم .ما که در عزای حسین علیه السلام گریبان چاک می دهیم فردا و پس فردای عاشورا کجائیم؟در چه حالیم؟ حسین علیه السلام گمان نکنم آن زمان که با علم به شهادت به کربلا رفت قمه کش و نعره زن آنهم فقط در روز عاشورا می خواست.سفارش او دم آخر به شیعه چه بود؟هیچ سالی از پس فریاد و فغان واحسینا و وا زینبا به شکوه عاشورا و پیام حسین(ع)فکر کردیم؟یا فقط به این فکر می کردیم که بلند گریه کنیم و فریاد بزنیم که غیر از همسایه و آشنا حسین هم صدایمان را بشنود.صدای دلمان آنقدر بلند و رسا هست که به گوش حسین علیه السلام برسد؟
رسانه ها با ما چه می کنند؟قرار است با عاشورا نمایش بازی کنیم تا وقتمان پر شود یا قرار است بدانیم آن که یک عمر کباده ی پیروی اش را می کشیم که بود وچه گفت؟من امسال عاشورا فقط فکر می کنم.برای فریاد زدن وقت بسیار است.
بایگانیِ فوریه, 2006
بدون عنوان برای همیشه…
فوریه 7, 2006علامت سوالی به بزرگی یک گاو
فوریه 2, 2006 وارد پرديس مرکزي دانشگاه تهران مي شويد.پس از گذشتن از در شرقي دانشگاه بيني(همان دماغتان)بويي حس مي کند.اين بو خيلي هم خوشايند نيست.ابتدا فکر مي کنيد که گربه اي چيزي گوشه و کنار مرده.اما وقتي از نقاط مختلف دانشگاه مي گذريد مي بينيد(حس مي کنيد)که اين بو دنبال شما مي آيد.يک آن فکر مي کنيد که نکند اين بوي نه چندان دلپذير از خود شما باشد!اما وقتي آخرين باري که به حمام رفته ايد را به ياد مي آوريد خاطر جمع مي شويد که شما اگر يک ماه هم به حمام نرويد به اين بوي نابودکننده دچار نمي شويد. با وجدان راحت به راه خود ادامه مي دهيد و تصميم مي گيريد که از درختان و طبيعت زيباي باغچه هاي دانشگاه لذت ببريد اما اين بو شما را کلافه کرده.آخر با اين همه دار و درخت و جوي آب و از اين حرفا چرا بايد محوطه دانشگاه تهران يک همچين بويي بدهد؟ با خود فکر مي کنيد که بهتر است کمي گل و بته اينجا و آنجا بکارند .اما گلکاري دردسر دارد.آب مي خواهد آفتاب مي خواهد.کود مي خواهد.چي؟ کود؟بذار ببينم !اينا چيه روي خاک باغچه؟رنگش با رنگ خاک فرق داره.بوشم …اَه اَه اَه.اينا که کوده!!!!؟؟؟؟چه بويي هم مي ده.واااااااي اينقدر نزديک باغچه نشو بو مي ده !!!!!!
پس از اين کشف عظيم يه سوال کوچولو برام پيش اومده:آيا خداوند آخر سال به خصوص ايام تعطيلي را از عزيزان خدمات باغچه اي دريغ کرده که در روزهاي شلوغي به فکر تقويت گل و گياه انبوه دانشگاه و آزار مشام دانشگاهيان مي افتند؟
یک قصه ی بی غرض(3)
فوریه 1, 2006قسمت سومدانشجوی قصه ی ما با هزار بد بختی امتحاناتشو داد و خوشحال از اینکه می ره خونه یه سری به آموزش زد(اصولا در دانشگاهی که دانشجوی قصه ی ما درش درس می خونه همه چیز بی خودی به آموزش ربط پیدا می کنه) اما با کمال تعجب متوجه شد که فقط 5 روز تا شروع ترم بعدی فرصت داره ،اولش از خونه رفتن منصرف شد اما از اونجایی که دلش برای مامان جونش خیلی تنگ و کوچیک شده بود دلشو زد به دریا و 10،15 روزی رو تو خونه موند و حالی به حولی.اما بشنوید از دوستای دانشجوی قصه ی ما که از غیبت و این جور گناهای کبیره دل خوشی نداشتن و با شروع کلاسا ،در حالی که کیف و کفش نو پوشیده بودن سر کلاسا حاضر شدن و از این کار حس شیرینی (ی،ی نکره می باشد!!).مطمئنم که لازم نیست براتون شرح بدم دوستای دانشجوی قصه ی ما خود،خیلی شیرین و مامان هستن و وقتی در کنار اساتیدی قرار می گیرن که فقط و فقط برای توی قوطی کردن حال دانشجوی قصه ی ما و امثال اون دکترا گرفتن دیگه تمام دغدغه های دنیا توی این خلاصه میشه:حضور و غیاب کردن یا حضور و غیاب نکردن،مسئله این است.نتیجه گیری حضوری:اگه می خوای کلاسو دودر کنی،لیست استادو گرو بگیر.
فوریه 1, 2006
من امروز توپم پر بود و به قول “چرا نه اینکه هست عزیز “داشتم برای زندانی سیاسی شدن آماده می شدم.واقعا روزای عزاداری حالم بد بود. وقتی چیزای جالب و خنده داری رو که به اسم عزاداری به خورد مردم می دادن می دیدم حالم بدتر می شد. آماده شده بودم که یه پست داغ داغ بذارم که دلم خنک شه اما مطلب یاسمن رو که خوندم پشیمون شدم.یاسی با زبون طنز این دردو بیشتر منتقل می کنه تا من که از زمین و زمان انتقاد میکنم.مطلب کوتاه و جالب یاسی رو اینجابخونید.