با این افتضاح چی کار کنم؟ اگه نظریه نیفتم به همه کرانچی می دم.هر کی از سوالای دکتر گله داره کامنت بذاره .اصلا وبلاگ دکتر رو لینک می دم تا به خودش بگین.
Archive for ژانویه, 2006
یک قصه ی بی غرض(1)
ژانویه 3, 2006قسمت اولیکی بود ،یکی نبود. یه دانشجویی بود که از یه شهر کوچیک اومده بود به یه شهر بزرگ تا توی یه دانشگاه بزرگ درس بخونه.دانشجوی قصه ی ما برای درس خوندن خیلی مشکل داشت و باید قبل از امتحاناتش می رفت خونه تا بتونه درسایی که درطول ترم نخونده بود رو بخونه.اما متوجه شد برای انتخاب واحدهای ترم بعدش باید وسط تعطیلی آخر ترم مزاحم وقت گرانبهای مسئولین آموزش بشه.(آموزش به جایی می گن که آدم وقتی عضوش می شه باید برای کارای روزانه ش وقت بیشتری بذاره.مثل چای خوردن،غذا خوردن،استراحت بعد از غذا و…،بعضی دانشجونما آموزش رانهادی برای رسیدگی به دانشجوها و خدای نکرده نوکر خود می دانند) این بود که برای راحتی اونا هم که شده رفت پیش رئیس آموزش که دست بر قضا و اون طوری که می گن استاد دانشگاه هم بود، تا این مسئله رو باهاش در میون بذاره وچون قبلا سعادت اینکه باهاش صحبت کنه رو نداشت، یواش یواش و به نرمی شروع کرد به حرف زدن،اما تا مسئول آموزش دهنشو باز کرد دانشجوی قصه ی ما که اتفاقاً سعادت برخورد با آدمای دو دره باز رو داشت فهمید که سر کاره و در حال حاضر ماهیت اون با ماهیت یک شلغم تلخ که سرگلو گیر می کنه و پایین نمی ره ، فرقی نداره .مسئول آموزش قصه ی ما شروع کرد به گفتن حرفایی که معمولاً همه مسئول آموزش های با تجربه و کار کُشته این جور موقع ها میزنن: اینقدر نرین خونه، همینجا درس بخونین، همه دانشکده ها هماهنگن و دست ما نیست و از این حرفا. مسئول آموزش قصه ی ما مجبور شد برای توجیه دانشجوی قصه ی ما که کم کم داریم می فهمیم که IQ پایینی داره توضیح بده که:ما توی دانشگاه کار داریم و نمی تونیم همش به فکر شما دانشجوها باشیم!!(شما استحضار دارید که کار یک استاد دانشگاه که دست بر قضا رئیس آموزش هم هست هیچ ربطی به دانشجوها نداره و دانشجوها تا قیامِ قیامت نمی خوان اینو بفهمن ) دانشجوی نفهم قصه ی ما که من کم کم دارم شک می کنم که کودتای 18 تیر زیر سر امثال اون باشه اونقدر اصرار کرد که مسئول آموزش قصه ی ما دوباره مجبور شد توجیهش کنه که اصلاً ما اینجا برای دانشجوهایی که مال همین شهر بزرگ( که قصه ی ما توش اتفاق می افته) هستن برنامه می ریزیم چون تعدادشون از امثال شما که از شهرای کوچیک می آیین بیشتره و مجبور شد یک اطلاعات خیلی امنیتی و سکرت رو در اختیارش بذاره که اگرهم اونا ساکن شهر بزرگ نیستن توی شناسنامه شون متولد شهر بزرگ هستن حتی اگه توی یه کشور بزرگ مثل آلمان زندگی کنن .و شما باید برین توی شهر خودتون درس بخونید.دانشجوی قصه ی ما که از این استدلال منطقی و لحن بسیار دوستانه ی رئیس آموزش به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود،دست و پاشو گم کرد و در حالی که به شدت توجیه شده بود و هیچ علامت سوالی درباره سلامتی رئیس آموزش در ذهنش ایجاد نشده بود از دفتر اون خارج شد.نتیجه گیری توجیهی:اصولاًفرجه ها زمانیه برای استراحت و دید و بازدید با مسئول آموزش و خندیدن!!
یک قصه ی بی غرض(2)
ژانویه 3, 2006قسمت اول این داستان را در پست قبلی خواندید و حالا قسمت دوم: دانشجوی قصه ی ما چند تا دوست همکلاسی داشت که از اول ترم برای امتحان یه درس خیلی سخت برنامه ریزی می کردن.(چون دوستای دانشجوی قصه ی ما به اسم اون درس حساسیت دارن و با شنیدنش کهیر می زنن،من اسمشو نمی برم و با نام “اسمشو نبر”از اون یاد می کنم)اونا حتّی وقتی که ترم شروع نشده بود هم از اسمشو نبر می نالیدن و مرتب به دانشجوی قصه ی ما گوشزد می کردن که این درس رو پاس نمی کنن.اون طوری که دانشجوی قصه ی ما می گه قُطرجزوه ای که دوستاش باید برای امتحان درس اسمشو نبر می خوندن یک کمی از فرهنگ لغت دهخدا کمتر و محتوای اون فقط کمی از “کپیتال” مارکس ساده تر بود.تازه چیزی که داشت یادم می رفت بگم این بود که بعضی از دوستای دانشجوی قصه ی ما یک امتحان دیگه هم با فاصله ی دو ساعت از اسمشو نبرداشتن که این مصیبتشونو دو چندان می کرد.خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا روز امتحان فرا رسید.به من سپرده شده که نگم خیلی از دوستای دانشجوی قصه ی ما امتحان اولشونو خیلی بد دادن و من هم به خاطر حفظ آبروی اونا هیچی نمی گم.همه چیز آماده بود تا دوستای دانشجوی قصه ی ما از شر اسمشونبر خلاص بشن واما چیزی که اونا فراموش کرده بودن یه ضرب المثل معروف بود که می گه:مسئول که آموزش باشه، امتحان یا برگزار نمی شه یا عقب می افته!!اصلا خودتونو ناراحت نکنین ،قضیه بی اهمیت تر از این حرفهاست.موضوع اینه که آموزش(که وظایفشو قبلاً براتون شرح دادم) دلیلی ندیده قبل از شروع امتحانات به دوستای دانشجوی قصه ی ما اطلاع بده که امتحان به دلیل کاری که برای استاد پیش اومده برگزار نمی شه و به هفته ی آینده موکول شده.دانشجوی قصه ی ما تعریف می کرد که دوستاش سر این قضیه خیلی از دست آموزش عصبانی شدن و می خواستن یه کارایی بکنن(چیزی مثل تحصن،تحریم امتحان ، برکناری رئیس دانشکده و حتی بدتر رئیس دانشگاه و رئیس جمهور)،اما مثل اینکه لباس یکی شون مناسب تحصن و این جور برنامه ها نبوده و اونا از این کار منصرف می شن.از اون طرف رئیس آموزش هم که از این کار دوستای دانشجوی قصه ی ما تعجب کرده بود مجبور شد اونا رو هم توجیه کنه که اعلام تغییر زمان امتحانات در حیطه ی وظایف تعریف شده ی آموزش نیست و اونا باید از ارگان دیگه ای شکایت کنن.دوستای دانشجوی قصه ی ما که هم خیلی منطقی بودن وهم کشته مرده ی استدلالات منطقی کیفاشونو برداشتن و رفتن خونه و گرفتن خوابیدن .نتیجه گیری منطقی:داداش قبل از اینکه بری دانشگاه با مسئولیت قسمت های مختلف دانشگاه آشنا شو.
عید همه مبارک
ژانویه 1, 2006قال رسول الله صلی الله علیه وآله:علی بْنِ ابی طالب خلیفة ُ اللهِ و خلیفتی و حجَة اللهِ وحجتی و باب اللهِ و بابی و صفی اللهِ و صَفیَی و حبیب اللهِ و حبیبی و خلیل اللهِ و خلیلی و سَیْف اللهِ و سَیْفی و هُوَ اًخی و صاحِبی و وَزیری و وصیّی.
روزشمار امتحان
ژانویه 1, 2006سلام.قرار بود تا آخر امتحانا آپ نکنم. اما دلم نیومد عید رو بهتون تبریک نگم.حالا عیب نداره که در و پیکر شهر بوی بزرگترین عید شیعه ها رو نمی ده اما عوضش تا دلتون بخواد عکس از نواب صفوی هست یا چه می دونم فلان مسئله ی بسیج و سپاه و…..بسه دیگه تا مسئله رو امنیتی نکردن برم .فقط امتحان دکتر اسعدی مونده البته برای بچه ها که هنوز حقوق شاخه.آقای دکتر اگه مطلبو خوندین این دم عیدی یه گوشه نظری به ما داشته باشید.