Archive for نوامبر, 2005

من از همه متشکرم

نوامبر 7, 2005

 استاد لطفا با دیدن عکستان فکر نکنید می خواهم گله کنم.می خوام یه اعترافی بکنم .توی کلاس داره خیلی به ما خوش میگذره.نه اینکه خیال کنین اومدیم پیک نیک!!از یه جهت دیگه . اينكه جلوي يك روزنامه نگار حرفه اي بنشيني و هر چي به ذهن خامت مي رسه در باره ي روزنامه و روزنامه نگاري و تيتر و ليد و اين حرفا بريزي بيرون بعد هم از اون تاييد بگيري خيلي لذت بخشه.اصلا انگار داریم بزرگ می شیم.كاري ندارم كه نظراتمون درسته يا غلط .كاري ندارم تو دلتون بهمون مي خندين يا با حرفامون موافقین .اينا اصلا مهم نيست.مهم اينه كه من و همه ي اونايي كه توي كلاس هستیم ياد  میگیریم حرفمونو بزنيم.ياد می گیریم به چیزایی که  درباره شون هیچی نمی دونیم فکر کنیم .یاد می گیریم از غولهای مطبوعاتی ایراد بگیریم(این آخری به من یکی خیلی می چسبه).باور کنید اینجا تنها جاییه که من می تونم هر چقدر دلم می خواد از رئیس جمهور و وزیر و وکیل مملکت ایراد بگیرم(البته فحش نمی دم ها.بزرگتر بالا سرمون هست).تازه همه مون یه دست دختریم.(البته یه نفوذی هست اما فکر کنم خودشم از اومدن پشیمون شده)این شاید تنها درس روزنامه نگاری باشه که ما برداشتیم.شاید دیگه یک کلمه هم در باره ی روزنامه نگاری و روزنامک و مجله و اینا حرف نزنیم و کار عملی هم بی کار عملی.اما من تو این کلاس ۳ واحدی به اندازه ی تموم واحدایی که این ترم بر داشتم چیز یاد گرفتم.هنوزم دارم یاد می گیرم.این که استاد ما رو موظف به داشتن وبلاگ کرده شاید اولش خیلی دردناک به نظر بیاد(واسه ما که خیلی تنبلیم)اما کلی بهمون کمک می کنه.همین که عادت کنیم هر هفته لا اقل یک بار مطلبی بنویسیم که همه بتوننن بخونن خیلی مفیده(مثل شیر!!).راستی استاد من این هفته دو بار به روز کردم.شما رو به خدا دیگه گله نکنید!!!!!

عید

نوامبر 5, 2005

می دونم دل همه از رفتن ماه رمضان گرفته .انگار همه مون جا موندیم .انگار یه چیزی رو یادمون رفته.انگار رو دست خوردیم.قضیه فقط یه ماه طول می کشید اما ما فکر می کردیم یه عمر وقت داریم.واسه همینم همه ی کارامونو گذاشتیم واسه روزای آخر.روزای آخرم تو بهت تموم شدن رمضان مثل باد رفت.مثل باد بهار که می ره و یه بوی خوش از خودش باقی می ذاره.آخ که این بوی خوش توی اون دم دمای آخر چقدر حال آدمو می گیره.اگه چیزی رو یادت رفته.اگه فکر می کنی کارت با ماه رمضون تموم نشده.اگه هنوز هیچی نشده دلت لک زده واسه شبای قدر مثل من مثل خیلی های دیگه.دعا کن سال دیگه همین موقع باشی و باز با خدا قرار بذار.با این فرق که دیگه فرصتو از دست نمی دی.هیچ کدوممون از دست نمی دیم.عیدتون اساسی مبارک..

نوامبر 2, 2005

آخرین خبر!!!!الان که من دارم محتویات ذهنم رو براتون روی صفحه ی اینترنت می یارم بر و بچ جو گیر دانشکده کلاسا رو دو در کردن و ریختن بیرون .قراره همه برن سمت پردیس مرکزی.چرا؟یعنی شما نمی دونین؟رئیس دانشگاه تهران عوض شده.البته فکر می کنم عوض شدنش اینقدر ها مهم نیست که روحانی بودنش مهمه.چون فکر نمی کنم به خاطر دکتر فرجی دانا کسی اعتراض بکنه چون دانشجو ها خیلی هم دل خوشی ازش ندارن.این بار اولیه که یه روحانی رئیس دانشگاه تهران می شه و شاید این همه رو شوکه کرده.حالا همه می خوان برن پردیس مرکزی برای تحصن و این جور برنامه ها.من چون چشمم مشکل پیدا کرده شاید نرم.البته دیدنش ضرری نداره.156144.jpgامید وارم این نقل و انتقالات به ضرر ماها تموم نشه.

هر گونه خنده ممنوع

نوامبر 1, 2005

مدتی است که سریال طنز “شبهای برره “از شبکه ی ۳ پخش می شود. در این مدت نقد ها ی متعددی توسط منتقدان و صاحب نظران و حتی مردم عادی صورت گرفته که در رسانه های مختلف باز تاب داشته.من در اینجا قصد ندارم یک نظر دیگر به خیل نظرهای متعدد و سر گردان پیرامون این مجموعه اضافه کنم .شما هم فرض کنید من معتقدم این مجموعه نه خوب است نه بد.اما چیزی که هفته ی قبل نظر مرا جلب کرد نقدی بود که روز پنج شنبه از آقای انور خامه ای قدیمی ترین روزنامه نگار ایران در باره ی این مجموعه در ویژه نامه ی  شرق  خواندم.در واقع بیشتر حیرت کردم.چون آنچه پیش روی من بود نقد تمام مردم ایران و قبل از همه خود ایشان بود. ایشان که ظاهرا انتقادات متعددی بر این مجموعه داشتند معتقدند “این مجموعه توهینی به کشاورزان و روستائیان ماست”. اگر نشان دادن  موقعیت های خنده دار و طنز در یک مکان توهینی به آنجا و ساکنانش است پس لزوما نباید هیچ مجموعه ی طنزی در هیچ مکانی تولید شود چون ممکن است به آن مردم توهین شود.در ضمن آیا ما بین منزلت روستائیان و شهری ها تفاوتی قائلیم؟(تفاوت از آن جهت که جایگاه روستائیان را برتر بدانیم و از اینکه با آنها “و نه با ما “شوخی می شود ناراحت  شویم؟)آیا ما می دانیم نظر خود کشاورزان در باره ی این سریال چیست؟اگر آنها برای ما اینقدر اهمیت دارند چرا از خورده شدن حق آنها در فروش محصولاتشان مقاله ننویسیم؟هر چند فکر می کنم اگر وضع اقتصاد ما به همین منوال پیش رود دیگر روستایی باقی نمی ماند و ما راحت می توانیم در نا کجا آباد های تخیلی مان با روستایی ها شوخی کنیم.منتقدان شبهای برره انتقادی به مجموعه ی متهم گریخت و بلاهت “هاشم آقا” و سادگی و شلختگی خانواده ی او نمی کنند.شاید استدلال آنها این باشد که شهر هاشم آقا مشخص نیست و او می تواند اهل هر جایی باشد پس ما می توانیم با وجدان راحت به حماقت های او بخندیم.اما در شبهای برره می دانیم که این اتفاقات در روستای برره می افتد و در این بین خیالی بودن این روستا هم اصلا مهم نیست.در جای دیگر این مقاله آقای خامه ای تمام توهین ها را متوجه روزنامه نگاران می داند چون”دلقک ترین شخصیت این داستان روزنامه نگار است”.حسی که با خواندن این جمله به من دست داد این بود که آقای خامه ای اصلا این سریال را ندیده اند .چون اگر در میان کارهای عجیب و احمقانه ی برره ای ها عقلانیتی هم به نمایش گذاشته شود توسط همین روزنامه نگار است.جالب اینجاست که هیج روزنامه نگار دیگری این توهین را حس نکرده است!گذشته از این اگر هم استنباط ایشان درست باشد ایراد کار کجاست؟آیا بر خورد های مغضوبانه با روزنامه نگاران بهتر است؟آیا اینکه آنها هنوز در صدا و سیمای ما فراموش نشده اند و حتی می توان آنها را در قالب یک روشنفکر در میان انسانهای ظاهرا بدوی دید جای خوشحالی ندارد؟فراموش نکنیم که چند نفر از نویسندگان این مجموعه خود روزنامه نگارند. امروز وکلای کشور کارهای خود را زمین گذاشته اند و از نمایش شیطان در قالب یک وکیل شکایت می کنند.جالب اینجاست که اگر شیطان به شکل یک پزشک یا یک مهندس نمایش داده می شد خود وکالت جامعه ی پزشکان و مهندسین را در شکایت از سازندگان سریال بر عهده می گرفتند.پس کی و کجا در مملکت ما می شود با مشاغل شوخی کرد؟ امروز وکیل. فردا راننده ی تاکسی.پس فردا….در ابتدای مقاله دکتر خامه ای مخاطبان این سریال را مورد لطف قرار می دهد و آنها را “اشخاصی کم سواد و با سطح نازل فهم و داوری ” می داند. یعنی چیزی نزدیک به کل مردم ایران.قضاوت در باره ی این جمله را به خودتان واگذار می کنم .فقط مثل اینکه ما گاهی فراموش می کنیم که برای چه کسانی می نویسیم و شعور مخاطب را هیچ تصور می کنیم. گاهی اوقات اگر چیزی برای گفتن نداریم سکوت بهترین تاثیر را می گذارد و سخن گفتن بد ترین خاطره را در اذهان باقی.کمی به خود بیاییم و بگذاریم این ۹۰ شب لبخند بر لبان مردم باقی بماند و آنها را با تصور مورد توهین قرار گرفتن و احمق فرض شدن نرنجانیم.

ما درکمان بالاست!!!

نوامبر 1, 2005

استاد دیروز کار داشتند.خب ما این را درک می کنیم! استاد دیروز سرشان شلوغ بود.خب ما این را درک می کنیم!! استاد امروز خسته اند.خب ما این را درک می کنیم!!! استاد امروز تشریف نمی آورند .خب ما این را درک می کنیم!!!! استاد امروز کلاس را تعطیل می کنند .خب ما این را درک می کنیم!!!! استادامروز از ما روزنامک نمی خواهند.ما این را حسابی و به شدت درک می کنیم!!!!!