همه چیز خیلی ناگهانی بود.
حالا که نگاه می کنم می بینم هیچ چیز دست من نبود و همه چیز خارج از کنترل اتفاق افتاد.باور کنید من قصد نداشتم گرفتارش شوم.اصلاْ از عواقبش مي ترسيدم.فكرش را بكنيد:يك دختر دانشجوي شهرستاني و …. !!
اوايل همه چيز عادي بود. هميشه با هم بوديم ؛هر كاري مي كردم او هم مي ديد و هر كاري او مي كرد با اجازه ي من بود .هميشه من حرف مي زدم و او مي شنيد .الان هم كه اينها را مي نويسم او اينجاست.آنقدر به هم نزديك بوديم كه كم كم برايم عادي شد.البته نه آنطور كه برايم اهميتي نداشته باشد،ولي بدم نمي آمد بلايي سرش بيايد .اينطوري دوباره برايم مهم مي شد.
باور كنيد هيچ جذابيتي نداشت،يعني اصلا ظاهرش خوب نبود،خيلي فرز و چابك نبود و كارهاي خارق العاده اي ازش بر نمي آمد.ولي هيچ كدام اينها براي من مهم نبود.انگار كه منتظر فرصتي باشم يك شب كه با او بدمينتون بازي مي كردم گرفتارش شدم .خيلي ادبي اش كنم؟دچارش شدم .دچار هم كه حتما مي دانيد يعني چه؟به قول سهراب:دچار يعني عاشق !!
حالا ديگر از آن موقع خيلي گذشته است و حتي اگر نخواهم او باز هم با من است.يعني بيشتر من با او هستم.رسيدگي به تمام كارهاي او با من است.حتي مجبورم بر خلاف گذشته من او را به بيرون ببرم .تازه براي اين كار كمك هم گرفته ام.خلاصه همه براي سرويس دهي به او بسيج شديم ولي او از خود حسن نيتي نشان نمي دهد.بهانه گير شده و با هر عكس العملي باد مي كند و دردسر من شروع مي شود.مجبورم براي آرام كردنش خيلي دست بالا بگيرمش. حتي بالاتر از قلبم! مي نشينم و با انگشتانش بازي مي كنم .هر چند هيچ كدام از اين كار خوشمان نمي آيد .ولي اين كار به نفع هر دومان است.
شما هم خودتان را به خاطر من ناراحت نكنيد.اين وضع هميشگي نيست. چند هفته اي وضع به همين منوال پيش ميرود.بعد كم كم هر دوي ما از وضع موجود خسته مي شويم و من او را به چند متخصص نشان مي دهم و او هم با ما همكاري مي كند وتصميم مي گيرد زحمت من را كم كندو همه چيز تمام ميشود.دكتر ها هم همين نظر را دارند.حد اكثر ۵ هفته!بعد من گچ پايم را باز مي كنم و با يك جفت پاي سالم در خدمت شما خواهم بود.تا آن موقع حتماً استخوان پايم جوش خورده و از اين بچه بازي ها دست بر مي دارد.
و در آخر فقط مي خواهم به عنوان كسي كه به خاطر يك چاله ي كم عمق گرفتار پايش شد به شما پيشنهاد كنم كه هرگز شبها در جايي كه از مسطح بودنش مطمئن نيستيد بدمينتون بازي نكنيد.
Archive for اکتبر, 2005
چطور شد كه گرفتارش شدم.
اکتبر 4, 2005امروز روز مهمیه !!!
اکتبر 3, 2005امروز روز مهمیه.روز خیلی خیلی مهمی که شما اصلا فکرشم نمی تونین بکنین چه قدر مهمه!! نه روز انتخابات نیست .همون دو دفعه واسه ۱۴ پشتمون بس بود.روز قدس هم که دیروز پریروز بود دیگه چقدر می خواین مشت محکم بزنین؟ عروسی و خاله عمه شدن هم فعلا در کار نیست. حذف و اضافه و انتخاب واحد رو هم بی خیال بشین آب از سر من یکی گذشته قراره برم یه جایی .یه جای خوب.چه جایی؟یه جایی که اگه برم تکلیفم روشن می شه. به شدت هم روشن می شه .به همین خاطر می خوام عینک آفتابی ببرم که روشناییش اذیتم نکنه مهمونی؟خواستگاری؟کنفرانس مطبوعاتی؟نمایشگاه جنبش هنر مدرن؟ نانوایی؟نه .چه سطحی!!! بابا می خوام برم دکتر .امروز اگه برم و از پام عکس هم بگیرم دکتر بهم می گه که می تونم پامو باز کنم یا نه.تو رو خدا دعا کنید بگه باز کن.نمی دونید چقدر خوشحال می شم.نه نمی دونی.آره با تو ام .دِ! می گم نمی دونی بگو چشم .حتما یه چیزی می دونم که می گم نمی دونی.چقدر می دونی نمی دونی کردم. پامو که باز کردم اول می رم یه غذای خوشمزه می خورم و اونجا جای همه ی شما هم وطنان عزیزی که برای من دعا کردید رو خالی می کنم.(نکنه می خواین به همه تون پیتزا بدم؟؟)بعد بدون اینکه به در و دیوار بخورم سوار ماشین می شم و می رم خونه و پامو که چوب خشک شده تو این چند وقت به مامانم نشون می دم.
قول می دم اگه پامو باز کنم دیگه بچه ی خوبی بشم.دیگه با بچه ها تو کوچه بازی نمی کنم.دیگه به بچه ی همسایه فحش نمی دم.دیگه گلای حیاط دانشکده رو نمی کنم.دیگه سر کلاس چرت نمی زنم.دیگه به سمانه متلک نمی گم.دیگه مامانمو اذیت نمی کنم.دیگه….دیگه…..دیگه سر غذا قر نمی زنم.دیگه بسه .زیاد هم آدم خوبی بشم چشم می خورم بعد دوباره پام می شکنه.اونوقت کی می خواد جواب ننه بابامو بده؟
اين نامه عنوان ندارد…..
اکتبر 2, 2005آقا سلام علیکم نمی پرسم آنجا حالتان خوب است یا نه!می دانم خوب خوبید کنار آنکه پر کشیدید برایش.غرض از مزاحمت در این شب شلوغ و پلوغ که همه به زاری در خانه تان را می زنند :گفتم نامه ای بنویسم به شما تا هر وقت فرصت کردید،هر وقت سرتان خلوت بود از التماس دعا و شفاعت طلبي ها،نگاهي هم به اين شيعه ي بي بخار رو سياه ببيندازيد.آقا شنيده ام امشب از هر كه دل شكسته باشد و گريان شفاعت مي كنيد.شنيده ام خدا دل شكسته ها را امشب جور ديگري مي بخشد. من ديگر غرور را كنار گذاشته ام آقا به خدا بگوييد دل شكسته تر از من پيدانمي كند.امشب كسي دور و برم نيست.راحت راحت توبه مي كنم.اصلا ًاگر باشند هم توفيري ندارد.مي بينم كه امشب خوب خوب گوش مي دهيد به حرفهاي ما.شايد هم تعجب مي كنيد كه آخر مگر مي شود؟مگر شيعه ي ما مي تواند اين همه گناه كند؟به ظاهر ما نگاه نكنيد .ما از شيعه بودن فقط اسم و ادعايش را داريم.اينها را گفتم تا نگوييد :از من هم پنهان مي كني؟آقا! من تمام خوابهايم را برايتان تعريف مي كنم.خجالت را هم مي گذارم كنار .آخر تقصير من نيست كه تنها مانده ام در اين بلبشوي شك و ترديد.آقا!من خيلي وقت است كه خواب رنگي نمي بينم.تمام روز خوابم انگار.روزها هم كه سياه و سفيد شده اين چند وقت.آخر همه عينك دودي مي زنند.مثل كورها ،هيچ چيز نمي بينند.آه!! ببخشيد.دوره شما كه عينك دودي نبود.بگذريم .عينك دودي ندانيد چيست تنهايي را كه مي دانيد.گرفتار اين يكي بوده ايد چند وقت.آقا من چند وقت است سحر ها دلم مي شكند .ظهرها دلم مي شكند. غروب ها دلم مي شكند.نمي گويم كي،كجا ،چرا دلم را ميشكند.شايد گناه خودم باشد كه اين دل صاحب مرده ام نشكن نيست.به خدا بگوييد به خاطرش برايم تخفيف قائل مي شود يا نه؟آقا!من امسال جور ديگري روزه گرفتم اما باز خودم بودم.جور ديگري افطار كردم اما باز خودم بودم.جور ديگري احيا كردم اما باز خودم بودم.آقا شما مي دانيد خدا كي شر اين خود لعنتي را از سرم كم مي كند؟آقا!به خدا بگوييد يك چاه روي زمين به من هم بدهد.آخر جايي ندارم گريه كنم.جايي ندارم فرياد بزنم .جايي ندارم گله كنم.آقا!من الان تنهاي تنهايم.نه!شما را كه هميشه داشته ام .جور ديگري تنهايم ميان اين همه آدم دور و برم .همه مان يك جور هايي تنهاييم انگار!يك سال تمام دندان روي جگر مي گذاريم و غم روي غم مي گذاريم تا در اين شبها تكيه گاهي براي هق هق پيدا كنيم.چقدر شانه هاي نامرئي تان عزيز است و آرامش بخش!!چقدر بزرگ و صبوريد كه دلتان به اندازه ي غصه هاي همه ي ما جا دارد.هر چه داريم مي ريزيم بيرون انگار .آنقدر سبك مي شويم كه كم مانده باد با خود ببردمان.
به حالتان غبطه مي خورم.عجيب بزرگ بوده ايد .براي من سخت است توصيفش.در اين شبها هواي ما را هم داشته باشيد.ديگر مزاحمتان نمي شوم.به تمام اهل بيت سلام برسانيد. يا علي
چشم شما روشن!!
اکتبر 1, 2005شهر ما.شهر من وتو و خيلي هاي ديگر،امروز و فردا و خيلي روزهاي ديگر قرار است جور ديگري باشد.نه اشتباه نكن قرار نيست دود و دم كمتر شود يا ترافيك سبك تر.شايد هم همين طور باشد البته!شايد دود و دم دلمان كم شود در اين بهارِ به موقع.شايد ترافيك اين دلهاي جيغ جيغوي ما سبكتر شد و ما هم راحت تر برسيم به آنجايي كه بايد.ديگر چقدر تاخير ؟حالا دلت مي خواهد تو هم جور ديگري باشي .اين جور ديگر شدن را همه ي ما احتياج داريم.مگر نه اينكه اين روزها با بقيه ي روزها فرق دارد؟مگر نه اينكه اين روزها من و تو خدايمان را جور ديگري دوست داريم؟مگر نه اينكه خداي ما من و تو را اين روزها جور ديگري دوست دارد؟مگر نه اينكه قرار است آسمانش را بتركانيم از دعا و نيايش؟خرده نگير به من!اين همان زباني است كه ديشب با آن با خدا حرف مي زدي .همان زباني كه صورتت را پر مي كند از ستاره وقتي جوابش را با همان زبان مي گيري .شوكه نشو!مگر خدا دل ندارد؟وقتي شنيدي بهت گفت:دارمت !يادت نرود بگويي:دمت گرم.يادت نرود آن شبهايي را كه قرار است مهمانش بشويم !زود بيايي ها منتظر است “مهربان ما”.يك وقت فكر نكني آن شبي كه ستاره هاي آسمان روي چشمانمان لانه مي كند هزار بار خواندنش كافيست!كفر نگو! مي داني كه صد هزار بار هم اگر صدايش كني كم است.كم است؟ هيچ است اصلا. وقتي كه در يك شب، ببين فقط يك شب،نسخه ي دلت را مي پيچد با يك لبخند .ديگر بهانه ندارد.اگر خواستي يك قرار مي گذاريم با هم برويم خانه اش مهماني.نمي داني چقدر دوست دارد اين روزها مزاحمش بشويم. همين امشب خوب است؟صداي ربناي آن اقاي خوش صدا را كه شنيدي بيا سر كوچه شان.همان جا كه قرار مي گذاردبا همه ي بنده هايش .همان جا كه دل مي برد از همه ي بنده ها با نگاهش .همان جا كه مي نشينيم به انتظارش.همان جا كه دل تحفه مي بريم برايش.همان جا كه جان مي دهيم به جانش.
راستي امشب يك وقت پشت نكني به من و من هاي ديگري كه دعاي خودمان كفايت رو سياهي مان را نمي كند. يك وقت هوا برت ندارد كه من بشوي،من ِ تنها،كه من و تويي نيست حالا كه مهمان اوييم.اگر آمدي ،من هستم ،كنارم هم جاي خالي هست.نه اصلاً روي چشمم بنشين شما كه اينقدر ماهي در اين ماه مبارك رمضان.